ادبي: زنان شاعر ايراني

18 خرداد 1389   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی, مقالات ادبی   0 نظر   443 بازدید   |

رابعه قزداري بلخي
تعداد زنان شاعر ايران آن‌چنان زياد نيست طوري كه به تعداد انگشتان دست هم نمي‌رسد يكي از آن‌ها كه بي‌شك نامش را شنيده‌ايد رابعه قزداري بلخي است شاعر سده‌ي چهارم هجري قمري و با رودكي هم‌دوره بوده است او را اولين زن شاعر پارسي‌گوي نيز مي‌دانند. پدرش فرمانرواي بلخ و سيستان و قندهار و بست بود. زماني كه پدرش در بستر مرگ مي‌افتد او را به دست حارث مي‌سپارد و از از او مي‌خواهد تا همسري شايسته براي او برگزيند...

پس از مرگ پدر؛ پسرش حارث بر تخت شاهي مي‌نشيند.روزي رابعه، بكتاش را مي‌بيند و شيفته‌ي او مي‌شود طوري كه در بستر بيماري مي‌افتد و هيچ طبيبي نمي‌تواند او را درمان كند رابعه دايه‌اي باهوش و زيرك داشت از رابعه احوالش را جويا ميَ‌شود و از او مي‌خواهد تا آن‌چه بر او رخ داده كه سبب بيماري‌اش گرديده برايش بازگويد بدين ترتيب داستان عشق خود را بر دايه‌اش فاش مي‌سازد و چون بنابر رسوم آن زمان اميد وصال نمي‌رفت رابعه با سرودن اشعاري حزين خود را تسكين مي‌داد و آن‌ها را توسط دايه‌اش به دست بكتاش مي‌رساند.ماجراي رابعه و بكتاش را عطار در الهي‌نامه در قالب 408 بيت به نظم مي‌كشد.در تذکره ها آمده است که: «بکتاش نیز به عشق رابعه مبتلا شد. یک ماه بعد در جنگی که برای برادرش (حارث) روی داد بکتاش زخمی شد و نزدیک بود که اسیر شود که ناگاه زن رو بسته‌ای خود را به صف دشمن زد و تنی چند از آنان را کشت و بکتاش را نجات داد و لشکر حارث پیروز شد.» كه آن زن رابعه بوده است. روزي حارث از رودكي مي‌خواهد تا شعري بخواند و رودكي شعري از رابعه را در حضور حارث مي‌خواند حارث از او نام شاعر را جويا مي‌شود و رودكي در پاسخ مي‌گويد شعر دختر كعب است كه بر غلامي عاشق گشته و اين اشعار را براي او مي‌سرايد و پنهاني به دست او مي‌رساند و بدين ترتيب حارث از عشق رابعه باخبر مي‌شود. بكتاش رفيقي داشت روزي صندوقچه‌ي بكتاش را ديد و گمان كرد كه درونش در و گوهر است وقتي آن را گشاد اشعار رابعه را ديد آن‌ها را به حضور حارث آورد با خواندن آن نامه‌ها حارث قصد قتل خواهرش را كرد. ابتدا آن غلام را دربند مي‌كند و در چاه مي‌افكند و سپس دستور مي‌دهد تا در حمام رگ‌هاي خواهرش را بزنند. رابعه را در حمام رگ مي‌زنند و درها را بسته مي‌روند صبح كه بازمي‌گردند رابعه مرده بود اما با خون خود بر ديوار نوشته بود:

کاشک تنــــم بــــاز یافتی خبـــــر دل

کاشک دلـــم بــــاز یافتی خبـــــر تـن

کاشک من از تو برستمی به سلامت

ای فســــوســا کجـــا تــــوانم رستن؟

رابعه نه تنها اولین شاعر زن، او لین شاعر شهید، بلکه اولین زن است که پس از تجاوز و استقرار حاکمیت زن‌ستیز اعراب در میدان جنگ ظاهر می‌شود و بر دشمن می‌تازد. و این یکی دیگر از میراث‌های زنان خراسان زمین است که به او رسیده بود. دوم این‌که بنا به گفته‌ي عطار وقتی آن زن که جز رابعه کسی دیگری نیست، در میدان جنگ زخم  بکتاش را می‌بندد  و بکتاش را نجات می‌دهد و در اثر آن دوباره بکتاش به میدان می‌آید  و این بار بر دشمن پیروز می‌گردد. معلوم می‌شود که بکتاش غلام نیست بلکه سردار جنگی است. دلیل دیگر این‌که در بسیاری از تذکره‌ها خواننده شاید خوانده باشد که گفته شده رابعه بکتاش را در یکی از مجالس بزرگی که حارث ترتیب داده بود. می‌بیند و عاشق او می‌شود. پس چنین بر‌می‌آید که بکتاش غلام نبوده که در مجالس شاهانه راه داشته است. گذشته از این‌ها حارث نتوانسته بکتاش را بکشد، و این باید از سببی باشد که قتل او به نسبت بزرگی مقام که داشته برای حارث مقدور نبوده، ورنه چگونه است که خون خواهر را می‌ریزد. اما غلام را در چاهی زندانی می‌کند، مگر قتل یک غلام برای حارث مشکل بود؟ علاوه بر اين بکتاش چنان زور و نفوذ دارد که از چاه بيرون کشیده می‌شود و پس از آن‌که از قتل عشق خود به وسیله‌ي حارث آگاه می‌گردد بلافاصله بدون هیچ ممانعتی وارد قصر شاهی می‌شود و گردن قاتل را می‌زند.

بدین گونه ملاحظه می‌گردد، که نسبت عشق برای پیدا نمودن دست‌آویز شرعی قتل او تهمتی بوده که در اثر حیله‌گری مکر و فریب حارث برادرش عنوان گردیده است و این حیل و اتهام یگانه وسیله‌ای بود که حارث با تکیه بر آن توانسته قتل رابعه را صبغه‌ي شرعی بدهد. عشق مانند هر عمل نیک و زیبای دیگر چون شعر، موسیقی، رقص، خنده و شادی، و در یک کلمه زندگی، در دین عرب محکوم است. به ویژه عشق و آن‌هم از سوی زن زیرا زن در شریعت عرب فاقد ارزش‌های انسانی است. در حالی‌که عشق عالی‌ترین ارزش انسانی است و اگر زنی ابراز عشقش پذیرفتنی باشد پس او دارای سجایایی انسانی می‌گردد و این خلاف مقولات شرعی عرب است. در مقولات شرعی عرب پیدایی عنصر عشق در وجود زن و یا اظهار عشق از سوی زن، دلالت بر روسپی‌گری زن می‌کند و این امر باعث سنگسار زن است. رابعه این حقیقت را بهتر از هر کسی دیگر می‌دانست. به‌ همین خاطر بوده که عشق خود را بگفته‌ي عطار پنهان داشته بود، و جز دایه و یا هم شاید مادرش از این عشق کسی دیگری خبر نداشت. اما حارث در برابر سؤال دیگری قرار گرفته بود که باید رابعه را به قتل می‌رساند. سوالی که با آشکار کردن آن نمی‌توانست رابعه را محکوم به مرگ نماید. حارث می‌بایست حاکمیت دین بر عقل و خرد در خراسان را که پس از تجاوز اعراب استقرار یافته بود حفظ می‌کرد.

یکی ا ز غز ل‌های رابعه بلخی:

الا ای بــاد شبگیــــری پیــــام مـن بــه دلبـــر بر    

بگو آن مـــاه خوبـــان را که جان بــا دل برابـــر بر

به قهــر از من فكندی دل به یک دیـــدار مهرویــا

چنــان چون حیــدر کتـرار در آن حصن خیبـــر بــر

تو چون ماهی و من ماهی همی سوزم بتابد بر

غم عشقت نه بس باشد جفـــا بنهادی از بربــر

تنم چون چنبـــری گشته بـــدان امیــــد تا روزی

ز زلفت برفتــــد ناگه یکی حلقه بـــه چنبـــــر بـر

ستمگر گشته معشوقم همه غم زین قبـول دارم

که هرگز سود نکند کس به معشوق ستم‌گر بــر

اگر خواهی که خوبان‌را به روری خود به عجز آری

یکی رخســــار خوبت را بــــدان خوبـــان برابــر بر

ایا مــوذن به کار و حا ل عاشــــق گر خبـــر داری

سحـــرگاهان نگــاه کــن تـــو به دان الله‌اکبــر بــر

مـدار ای بنت کعب انــدوه که یار از تو جـــدا ماند

رســـن گرچه دراز آیــــد گـذر دارد به چنبــر بـــــر

نویسنده: مریم پورمحمدی

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.