کشيش نگاهي به او کرد و لبخندي زد و گفت:
اي احمق! صومعه چيزي، حتي به مقدار ذره اي به تو نخواهد بخشيد، هر کسي که باشي، چه فقير و چه غني. تو کيستي که ما را به مقدسات سوگند مي دهي؟ اگر مي خواهي حيواناتت را از اين صومعه خارج کني، با پرداخت سه دينار به عنوان خسارت، مي تواني آنها را آزاد کني.
يوحنا با صدايي اندوهگين گفت:
اي پدر مقدس، من چيزي ندارم. حتي پشيزي در اختيارم نيست. به من و تنگدستي ام رحم کنيد.
کشيش که ريش خود را با انگشتش نوازش مي کرد، گفت:
پس برو و قسمتي از مزرعه ات را بفروش و با سه دينار نزد ما بيا. آيا بهتر نيست که مزرعه نداشته باشي اما وارد بعشت شوي؟ يا با آنچه داري، خشم اليشا را براي خود بخري و داخل گودالي شوي که در آن آتش بي حد و اندازه تو را مي سوزاند؟
يوحنا لحظه اي سکوت کرد. نوري از چشمانش درخشيد و چهره اش به شادماني گراييد. بردباري، از التماس و عجز به قدرت و نيرو تبديل شد. آنگاه صدايي که آگاهي و نيروي جواني در آن نهفته بود. شروع به سخن گفتن کرد:
ايا فقير بايد مزرعه اي را که نان و گذران زندگي اش را از آن به دست مي آورد بفروشد و به عنوان جريمه به صومعه اي بپردازد، صومعه اي که از طلا و نقره انباشه شده است؟ آيا درست است که فقير، فقيرتر شود و بيچاره اي از گرسنگي بميرد که اليشاي کبير ممکن است گناهان حيوانات گرسنه اش را ببخشد؟
کشيش سرش را با تکبر تکاني داد و گفت:
عيسي مسيح فرموده است: بر هر کسي است که چون دارد، بپردازد تا دارايي اش افزون شود، و از کسي که ندارد بايد گرفت، حتي اگر گيرنده آن دارا باشد.
پس از شنيدن اين عبارات، قلب يوحنا به تپش افتاد روح و وجودش قوي تر شد گويي زمين زير پايش گسترده تر شده است. از جيبش کتاب مقدس را بيرون آورد و آن را همچون جنگجويي که شمشيرش را براي دفاع، در مقابل خود قرار مي دهد. جلوي صورتش گرفت و فرياد زد:
اي رياکاران، شما تعليمات اين کتاب مقدس را آموزش مي دهيد يا از آن در جهت گناهان و منافع خود استفاده مي بريد؟ واي بر شما هنگامي که پسر  انسان بيايد و اين ديرها و صومه هاي شما را خراب کند، ستونهاي آن را در اين دره فرو ريزد و با آتش، محرابها و تمثالهاي شما را بسوزاند! خون بي گناه مسيح و اشکهاي لرزان مادرش بر شما نفرين مي فرستند، شما را در گناهان خودتان غرق مي کنند و در قعر دوزخ فرو مي برند. واي بر شما که سرسپردگان بتهايي هستيد که خودتان قدرتمندشان کرديد، در حاليکه خود را پشت لباسهاي سياه و وجودي پليد پنهان مي کنيد. واي بر شما که لبهايتنان را با کلمات و وردهاي مذهبي مي جنبانيد در حاليکه قلبتان مانند سنگ سخت است. شما کساني هستيد که در برابر محراب زانو زديد و از خدايتان طلب مغفرت و آمرزش نموديد، حال با خشونت، مرا به اين مکان کشانديد و اموال مرا همچون تجاوز کاران به غنيمت گرفتيد، چون آنها غذايي را که برايشان از زمين روييده است، بلعيدند؛ زميني که خورشيد بهانها مي تابد؛ خورشيدي که براي تمام ما يکسان مي تابد. وقتي التماس مي کنم و شما را به مسيح و روزهاي پردرد و اندوهش سوگند مي دهمف مکرا مسخره مي کنيد، انگار که فردي نادان صحبت مي کند!
پس اين کتاب را بگيريد و به آن نگاه کنيد. به من نشان دهيد که مسيح کي نبخشيد؟ آن را به دقت بخوانيد و به من بگوييد مسيح کجا بدون ترحم، شفقت و مهرباني سخن گفت، هنگام اندرز دادن در کوه يا سفارش تعليماتش در معبد؟ آيا با کساني که زني بدنام را آزاد مي دادند خشن بود؟ آيا هنگامي که دستهايش را بر صليب کشيده بودند اين گونه دستور داد؟
شما سنگدلان، به اين شهر و روستاهاي فقير نگاه کنيد. ساکنين آنها در بستر بيماري و درد به خود مي پيچند. ببينيد چگونه در تنگدستي و بيچارگي روزگار مي گذرانند؛ در کوچه هايش گدايان دست گدايي دراز مي کنند؛ در خيابانهايش بسترهاي عجيبي براي خواب مهيا کرده اند، و در قبرستانهايش بيوه زنان و يتميان شيون و زاري مي کنند. اما شما چه؟ با شادکامي و خوشي و لذت، در مزرعه ها و باغهاي پرميوه و تاکستانهاي انبوهتان زندگي مي کنيد.
شما، ضعيفان و بيچارگان را ملاقات نمي کنيد. گرسنه اي را سير نکرده ايد. بي پناهان را سرپناهي نداده ايد. اي کاش شما از آنچه داريد و انباشته ايد و به آنچه که از پذرانمان به غارت برده ايد، قناعت مي کرديد!

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.