کارگاه شعر؛ از حقيقت تا مجازاز ديرباز گفته‌اند و شنيده‌ايم که شعر بايد بياني استعاري و نمادين داشته باشد. يعني شاعر از گفتن صريح و عريان حقيقت پرهيز کند و آن را در هاله‌اي از تخيل بپوشاند.
ساده‌ترين برداشتي که از اين سخن مي‌شود، اين است که به جاي عناصر حقيقي، عناصر مجازي و استعاري در کلام بنشينند. مثلاً شاعر در وصف شهادت حضرت اميرالمؤمنين(ع) ، به جاي اين که بگويد «علي را زخم زدند»، بگويد «خورشيد را زخم زدند» و يا در مناسبت ميلاد يکي از ائمه (ع) بگويد «يک گل محمدي پا به جهان نهاد.»...



ترديدي نيست. بالاخره نوعي تخيل در کار است و تخيل هم اولين ابزار شعرسرايي است. ولي در اين هم ترديدي نيست که اين نوع بيان، ساده‌ترين شکل شعرسرايي است که غالباً شاعران مبتدي بدان مي‌گرايند و گمان مي‌کنند که وقتي عناصر حقيقي را برداشتند و به جاي آنها عناصري مجازي يا نمادين گذاشتند، کار تمام است و انتظاري که از شاعرانگي ِ کلام داشتيم، برآورده شده است. حتي بسياري از شاعراني که در اين دهه‌ها نام و نشاني داشته اند، در آثار اوليه‌ي خويش فقط به همين طرز بيان تمسک مي‌کرده اند. مثلاً اين پاره از شعر «زخم آفتاب» از مرحوم سلمان هراتي را ببينيد که مربوط به اوايل دهه شصت است، در وصف شهادت حضرت اميرالمؤمنين (ع):
... آفتاب، نماز حادثه مي‌خواند
ناگاه دست حرامي
با بغض وسوسه چرخيد
با خنجرش
فرق منور خورشيد را شکافت ...
اگر به شعرهاي آن سال‌ها نگاهي بيندازيم، در بيشترشان همين طرز بيان را غالب مي‌بينيم. يعني شاعر، عناصري مثل «شب»، «سحر»، «خورشيد»، «ستاره»، «افق»، «کوير» و «باران» را به استخدام مي‌گيرد و آنها را جايگزين اشخاص و پديده‌هاي حقيقي مي ‌سازد. مثلاً به جاي اين که بگويد «دشمن به دست ما شکست خورد»، مي گويد «خنجر صبح، سينه شب را دريد».
چنان که گفتيم، اين طرز بيان هم از شاعرانگي خالي نيست، ولي افراط در آن، مثل افراط در هر کاري، عارضه‌هايي در پي دارد.
اولين عارضه اين است که چون شاعر با همين کار ابتدايي قانع شده است، ديگر خاطرش از شاعرانگي کلام جمع است و در پي ديگر آرايه‌ها و شگردهاي بيان هنري نمي‌رود، در حالي که در زبان بسيار ظرفيت‌ها هست که مي‌تواند به کار شعر بيايد.
مشکل بعدي اين است که چون معمولاً اين نمادهاي شاعرانه ثابت و يکسان هستند، شعرهاي مختلف از يک شاعر و نيز شعرهاي شاعران گوناگون، يکنواخت و داراي عناصري مشابه از کار در مي‌آيند. در همه‌ي شعرها «شب نمادي از خفقان است و «صبح» نمادي از پيروزي و «لاله» نماد شهادت و... اين است که شعرها فضايي يکسان و يکنواخت مي‌يابند.
و بالاخره مشکل بعدي اين است که بدين ترتيب شعر از حضور انسان‌ها و ديگر عناصر واقعي تهي مي‌شود، در حالي که حضور انسان مي‌تواند شعر را از عواطف انساني و امکان هم ذات پنداري مخاطب با شخصيت‌هاي شعر بهره‌مند سازد.
نبايد تصور کرد که حضور انسان و نام بردن از اشخاص، لاجرم کلام را صريح و غيرشاعرانه مي‌سازد. اين بستگي به نوع استفاده‌ي شاعر دارد. مثلاً مرحوم سلمان هراتي که پيش‌تر به يکي از شعرهاي ابتدايي‌اش اشاره کرديم، در شعر «من هم مي‌ميرم» که از کارهاي دوره کمال اوست، از انسان‌هايي مثل «غلام علي»، «گلبانو»، «حيدر»، «صغرا» و... سخن مي‌گويد و در عين حال کلامش بسيار شاعرانه‌تر است از آن کارهاي اوليه. در اين‌جا در واقع همين انسان‌ها به نماد بدل شده‌اند و اين چيزي است که يک مرحله بالاتر از نمادگرايي ساده است، يعني گذر از نماد و رسيدن دوباره به حقيقت، ولي حقيقتي که مي‌توان برداشت نمادين از آن کرد.

منبع: روزنامه قدس، محمد کاظم کاظمي

فرستنده: مريم پورمحمدي
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.