كشكول شيخ بهايی 48

24 دی 1391   saharparsa   گنجینه ادبی, کشکول شیخ بهایی   0 نظر   629 بازدید   |

يكی از پادشاهان گفت: من شرم دارم به كسی ستم كنم كه ياوری جز خدا نمی يابد.

**
يكی از صوفيان به مردی گذشت كه حجاج او را بردار كرده بود و گفت: پروردگارا!‌شكيبايی تو بر ستمگران، ستمديدگان را بيشتر زيان دارد. شب به خواب ديد كه رستاخيز شده است و او به بهشت راه يافته و آن به دار كشيده را در اعلی عليـين ديد، ناگه منادی ندا داد: بردباريم بر ستمگران، ستمديدگان را به اعلی عليـين می رساند.


***

غريب، معلم كودكان، و دنبال گم گشته
اياس بن معاويه مرد غريبی را ديد، كه هيچگاه او را نديده بود و گفت: اين مرد غريب اهل واسط و معلم كودكان است و از او غلامی سياه گريخته است. مرد نيز جريان امر را چنان كه او گفته بود، پذيرفت. به اياس گفتند: از كجا اين را دانستی؟ گفت: چون ديدم به هنگام راه رفتن به هر سو می نگرد، دانستم كه غريب است، بر جامعه اش نيز سرخی خاک واسط ديدم، و ديدم كه چون بر كودكانی م‍ی گذرد، آنان را سلام می گويد و به مردهای بزرگ نمی نگرد و چون به صاحب شكوهی می گذرد، به او توجهی ندارد،‌ اما اگر به سياه پوستی برخورد، به او نزديک می شود و تيز در او می نگرد.


***


نمی خواهم پشت در باشم
شيخ عزالدين هنگامی كه خواننده ای كتابی را برايش می خوالند و به پايان و آخر باب می رسيد، به او امر می كرد كه از باب ولو يک سطر بخواند و می گفت: نمی خواهم از كسانی باشم كه در پشت درها می ايستند.


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.