و غرض اين مخاذيل (در نفرين و دشنام به معني ملعون به کار مي رود) در اين تعبير آنست که فرصت ايشان فايت نگردد، و بدين اشارت دردهايي را که از سياست ملکانه در دل ايشان متمکن است شفا طلبند، و اول پسر را که نظير نفس و عوض ذات ملک است - و مباد که از وي بعوض قانع بايد گشت - هلاک کنند، وانگاه پسري با چندان نجابت و رشد و خرد و کياست.

و پس بندگان مشفق را که بقاي ملک بکفايت ايشان باز بسته است باطل گردانند، و ديگر اسباب جهان داري از پيل و اشتر و سلاح بربايند، و من بنده خود محلي ندارم و امثال من در خدمت، بسيارند. و چون ملک تنها ماند، و استيلاي ايشان بر ملک و اهل مملکت مقرر شد کامي هرچه تمامتر برانند. تحرز ايشان تا اين غايت از روي عجز و اضطرار بوده ست، و چون اسباب امکان و مقدرت ملک هرچه ممهدتر مي ديده اند، و يک دلي و مظاهرت بندگان او هرچه ظاهرتر مشاهده مي کرده زهره اقدام نداشته اند.

و اگر دران، اندک و بسيار، نقصاني صورت کردندي و از ضماير و  عقايد بندگان، ايشان را آزاري و استزادتي معلوم گشتي ديرستي (ديري مي بود که) تا ملک ميان خويش چنانکه معهود بوده است باز برده اندي، که هيچ موجب دليري خصم را و استعلاي دشمن را چون نفرت مخلصان و تفرق کلمه لشکر و رعيت نيست؛ اخبار متقدمان بذکر اين باب ناطق است و تواريخ گذشتگان بر تفصيل آن مشتمل.

در جمله، اگر در آنچه صواب ديده اند تفرج (فرج و گشايش حاصل شدن) است البته تاخير نشايد کرد و زودتر عزيمت را بامضا بايد رسانيد، و اگر توقف را مجالي هست يک احتياط ديگر باقي است و بفرمان توان نمود. ملک مثال داد که: ببايد گفت، مقبول و مسموع باشد، و دواعي ريبت و شوائب شبهت را در حوالي (اطراف و گرداگرد و پيرامون) آن گذاشته نيايد.(گذر داده نيايد) گفت: کارايدون حکيم برجاي است، هرچند اصل او ببراهمه نزديک است اما در صدق و ديانت بريشان راجح است و حوادث عالم بيشتر پيش چشم دارد.و در عواقب کارها نظر او نافذتر است و علم و حلم او را جمع شده ست؛ و کدام فضيلت است ازين دو منقبت فراتر؟ قال النبي صلي الله عليه: ما جمع شيء الي شيء افضل من حلم الي علم. (گرد کرده نيامد چيزي با چيزي برتر از بردباري با دانش) اگر راي او را کرامت محرميت ارزاني دارد و کيفيت خواب و تعبير براهمه بر وي کشف فرمايد، از حقايق آن ملک را خبر دهد، اگر تاويل (گزارش و تعبير خواب) هم بر آن مزاج گويد که ايشان، شبهت زايل گردد و امضا و تنفيذ آن لازم آيد، و اگر بخلاف آن اشارتي کند راي ثاقب ملک ميان حق و باطل مميز باشد و نصيحت از خيانت نيکو شناسد و نفاذ فرمان او را مانعي و حايلي نيست، و هر وقت که اين مثال دهد چرخ و دهر را بدان استدراک (دريافتن چيزي) ممکن نگردد.

نهاده گوش بفرمان او قضا و قدر

ملک را اين سخن موافق آمد و بفرمود تا زين کردند.

سبک تگي که نگردد زسم او بيدار

اگرش باشد بر پشت چشم خفته گذر

و مستور بنزديک کارايدون حکيم رفت.و چون بدو پيوست در تواضع افراط فرمود. حکيم شرط بزرگ داشت بجاي آورد و گفت: موجب تجشم رکاب ميمون چيست؟ و اگر فرماني رسانيدندي من بدرگاه حاضر آمدمي، و بصواب آن لايق تر که خادمان بخدمت آيند.

تو رنجه مشو برون ميا از در خويش

من خود چو قلم همي دوم بر سر خويش

و نيز اثر تغير بر بشره مبارک مي توان شناخت و نشان غم بر غرت (سفيدي بر پيشاني اسب) همايون مي توان ديد. ملک گفت: روزي باستراحتي پرداخته بودم، در اثناي خواب هفت آواز هايل شنودم چنانکه بهريک از خواب بيدار شدم، و برعقب آن چون بخفتم هفت خواب هايل ديدم که براثر هريک انتباهي (بيدار شدن از خواب) مي بود، و باز خواب غلبه مي کرد و ديگري ديده مي شد. جماعت براهمه را بخواندم و با ايشان باز گفتم، تعبيري سهمناک کردند و موجب اين حيرت و ضجرت گشت که مشاهدت مي افتد. حکيم از چگونگي خواب استکشافي کرد، چون تمام بشنود. گفت: ملک را سهو افتاد، و آن سر با آن طايفه کشف نمي بايست کرد.

که پديده است در جهان باري

کار هر مرد و مرد هر کاري

 

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.