مردي ازدور باغي ديد و بي اين كه از صاحب آن كسب تكليف كند وارد آن شد. آن مرد باور داشت كه زندگي جبر است و انسانها هيچ اختياري از خود ندارند و همه كارهاي آنان از قبل تعيين شده است.
بدين ترتيب وارد باغ شد و شروع كرد به يدن ميوه درختان آن و خوردن از آنها. در حال خوردن و چيدن ميوه بود كه ناگهان صاحب باغ سر رسيد و روبه مرد كرده و پرسيد: چه ميكني؟ مرد جواب داد: هيچ.
صاحب باغ گفت: اي نادان تو بي اينكه كسب تكليف كني از ميوه هاي باغ من ميخوري و مي چيني.
مرد جواب داد: چه اشكالي دارد؟ اين بنده خدا با دست خدا در باغ خدا از ميوه هاي خدا ميخورد. تو چرا حسادت ميكني؟
صاحب باغ برآشف و رو به غلامش كرد و گفت: برو قدري طناب بياور. غلام قدري طناب آورد و صاحب باغ آن مرد را با طناب به درختي بست و با شاخه اي كه از يكي از درختان كند، شروع به كتك زدن مرد نمود. مرد بيچاره شاكي شد و ناله و فغان راه انداخت كه چرا مرا ميزني؟
صاحب باغ گفت: چه اشكالي دارد؟ اين بنده خدا، در باغ خدا، با چوب خدا، بر پشت خدا ميزند. چرا شكايت ميكني؟
مرد كه تازه دانسته بود چه اشتباهي كرده و باوري كه داشت اشتباه بوده گفت: نه من اشتباه كردم. هيچ چيز اجبار نيست بلكه اختيار است اختيار است اختيار.





0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. سلام ممنونم
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.