شما مانند افعي اي که سرش را بلند مي کند، دستانتان را درزا کرده ايد و دسترنج زحمتکشان و بيوه زنان و روستاييان را به خاطر  سالخوردگيشان از آنها مي ستانيد.

يوحنا لحظه اي ساکت شد و نفسي تازه کرد. به سويي ديگر رفت و سرش را به ارامي بلند کرده و با صدايي ملايم گفت:

شما تعدادتان زياد است و من تنها. هر بلايي که بخواهيد مي توانيد بر سر من بياوريد. هر چه مي خواهيد مي توانيد بگوييد. ميش ممکن است هنگاني که طمعه گرگها مي شود، در تاريکي شب جان خود را از دست بدهد، اما خونش تا سحرگاه روز بعد که خورشيد طلوع مي کند، بر سنگريزه هاي مرغزار باقي خواهد ماند.

يوحنا، اين عبارات را در حاليکه در صدايش قدرتي عجيب نهفته بود بر زبان آورد. نيرويي که روحانيون کليسا را از هر حرکتي بازداشت و باعث عصبانيت آنها شده بر خشونت آنها مي افزود. آنها به خود مي لرزيدند و فضا، همچون قفسي شده بود که شيران گرسنه در آن اسير بودند و در انتظار فرمان رئيس، تا آن جوان را تکه تکه کنند. يوحنا در همين حال، سخنان خود را قطع کرد و سکوت اختيار نمود؛ مانند آرامش طوفاني که هنگام غرش بلندترين شاخه هاي درختان و گياهان غول پيکر را ويران کرده است. کشيش اعظم فرياد زد:

اين گناهکار را دستگير کنيد! کتابش را بگيريد و او را به اتاقي تنگ و تاريک بيندازيد. او کسي است که نفرين خدا بر او فرود آمده و نه تنها بخشش شامل حال او نمي شود، که شامل فرزندان بعد از او هم نخواهد شد.

روحانيون چونان شيراني که به طرف شکار حمله مي کنند. بر سر يوحنا ريختند. دست و پاي او را محکم بستند و به اتاقکي تنگ و تاريک بردند. بدن او را با شلاق و مشت و لگد زخمي و سياه کرده، در را به روي او قفل کردند.

يوحنا در آن دخمه تاريک ايستاد. شادمان از آن که در برابر دشمن پيروزي را به دست آورده است. از ميان روزنه روي ديوار، به بيرون و روشنايي خورشيد نگاه کرد. صورتش درخشيدن گرفت و در روحش آرامشي روحاني احساس کرد؛ آرامشي شيرين و لذتبخش.

بدنش، در آن تاريک و کوچک حبس شده بود، اما روحش آزادانه همراه با نسيم و در ميان چمنزارها و ويرانه ها در گردش بود.

کشيشان که هيچ احساس دروني در خود نداشتند، با دستاني قدرتمند به پيکر يوحنا ضربه مي زدند، اما در همين حال، يوحنا در فکر ايمن شدن توسط مسيح ناصري بود. به راست که صدمات و آزار و اذيت به افراد عادل بي اثر است و ظالماني را نابود مي سازد که در برابر راستي و صداقت قد علم مي کنند. چون سقراط شوکران را با تبسم نوشيد و پاول با شادماني سنگسار شد. در واقع، صدمه فقط بر ما وراد مي شود که با وجدان و نهان پاک مخالفت کنيم و يا هنگامي که هشدارمان مي دهد. آن را به دست فراموشي بسپاريم.

پدر و مادر يوحنا، از اتفاقي که براي تنها پسرشان افتاده بود آگاه شدند. مادرش نگران و پريشان حال با سرعت به صومعه رفت. خود را به پاي رئيس انداخت و التماس کرد. او دستان رئيس را بوسه زد عاجزانه از او خواست تا فرزندش را ببخشد. کشيش اعظم، چشمانش را بالا برد و به نقطه دوري از آسمان خيره شد. آنگاه مانند کسي که اهميتي به مسايل دنيوي نمي دهد به زن گفت:

ما مي توانيم ياوه گويي هاي فرزندت را ببخشيم و لغزش و ناداني او را ناديده بگيرم، اما متعلقات صومعه مقدس را که از بين رفته نمي توان از نظر دور داشت. ما با فروتني، سرکشي انسانها را مرود عفو قرذار مي دهيم اما اليشاي بزرگ تخلفي که در تاکستانش صورت پذيرفته و آن کسي را که حيواناتش را براي چرا در زمينش هدايت کرده، نخواهد بخشيد.

مادر نگاهش را به بالا برد و در حاليکه اشک بر صورت پير و فرتوتش سرازير مي شد در چهره او نگريست. سپس از دور گردنش، گردنبند نقره اي اش را باز کرد و در دست او قرار داد و گفت:

من تنها همين گردنبند را دارد. اي پدر مقدس اين تنها يادگار مادرم است که در روز ازدواجم به من هديه کرد. اميدوارم که صومه آن را به عنوان کفاره گناهان پسرم بپذيرد.

مادر، در حاليکه دستان پدر مقدس را مي بوسيد. از او سپاسگذاري و تشکر کرد. پدر، گردنبند را داخل جيبش قرار داد و به او گفت:

واي به حال اين نسل که ايات و نشانه هاي کتاب مقدس را اشتباه مي فهمند. خوب... اي زن، برو و براي آمرزش فرزندت به درگاه الهي نماز بخوان تا بلکه حقيقت را يافته و عقلش به او بازگردد.

يوحنا از زندان خارج شد و به آرامي پشت حيواناتش که با چوبدستي مادر پيرش هدايت مي شدند به راه افتاد. وقتي به کلبه رسيدند. حيوانات را براي چرا رها کرد و خودش در سکوتي کامل، کنار پنجره نشست. به غروب خيره شد. پس از گذشت زماني کوتاه، شنيد که پدرش با آرامي به مادرش مي گويد:

مدتهاست که مي گويم عقل پسرمان کم شده، اما تو با من موافق نبودي و قبول نکردي، اما ديگر نمي تواني حرف مرا رد کني، چون عملش، گفته مرا تصديق کرد. سارا! آنچه امروز پدر مقدس به تو گفت، سالهاست که به تو گوشزد مي کنم.

يوحنا به سوي غروب، جايي که پرتو نوراني خورشيد، توده هاي ابر را به رنگهاي تيره مي کشاند، خيره شده بود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.