مراسم عيد پاک فرا رسيد. جشنهاي زيادي در اطراف برپا شده بود. ساختمان جديد کليساي سر به فلک کشيده که تازه کامل شده بود، نسبت به خانه هاي ديگر روستاي بشري، همچون کاخي در بين کلبه هاي محقر خوذنمايي مي کرد.

مردم ايستاده بودند و آمدن اسقف اعظم را انتظار مي کشيدند که هنگام ورود، نذرها و قربانيان خود را اهدا کنند تا تقديس شوند. وقتي که زما رسيدن نزديک شدف مردم به صورت گروههاي چند مفرع از شهر خارج شدند و او را همراه خود آوردند. جوانان نيز سرود تمجيد خواندند و فضا را از صداي ناقوس و سنج پر کردند.

اسقف از راه رسيد. هنگامي که از اسبش پياده شد، زين و افسارش را با وسايل زينتي آذين بستند. مردان مذهبي و افراد مشهور شهر او را ملاقات کرده، باشکوه و جلال، و عبارات زيبا و دلنشين، شعر و آوازهاي تقدير و سپاس، به او خوش آمد گفتند. اسقف به کليساي جديد نزديک شد. افرادي حاضر شدند و خرقه زردوزي شده گران قيمتي بر تن او کردند و تاج مرصع و زيبايي را بر سرش گذاردند. سپس عصايي را که با سنگهاي قيمتي و گرانبها ساخته شده بود، به کمرش بستند.

اسقف اعظم، زمزمه کنان و قدم زنان با ديگرذ کشيشان، به دور کليسا چرخ زدند. در اين هنگام، فضاي اطراف او ا با عطر و رايحه هاي خوش، پر کرده شمعهاي بسياري روشن نمودند.

يوحنا همراه چوپانان و زارعان، روي سکويي بلند ايستاده بودند و اين منظره را با چشمان غمزده تماشا مي کردند؛ با حسرت، و غم و اندوهي که از درون مي خروشيد آنها را مي نگريست. از يکسو جامه هاي ابريشمين، ظروف طلايي، مجمرها و مشعلهاي نقره اي را مي ديد و از ديگر سو، جمعيت فقير و مردان درمانده اي که از روستانهاي دوردست آمده بودند تا در مراسم جشن شرکت کنند.

همچنان حيرانب ود. از طرفي ثروتمندان را در لباسهاي مخملين و فاخر مي ديد و از طرفي ديگر، فقرا را در لباسهايي با پارچه هاي فرسوده و حتي پاره.

انجا افرادي ثروتمند و قدرتمند آوازها و سرودهاي بسيار مي خوانند و اينجا مردمي ضعيف، فقير و ناتوان، در درونشان براي رستاخيز مسيح خوشي مي کردند، در سکوت، نيايش مي نمودند . آه مي کشيدند تا خواسته هاشان از اعماق قلبهاي شکسته شان برخيزد و در زمين خاکي جاري شود.

انجا بزرگان و مالداراني بودند که زندگي همچون زندگي برگهاي سبز درختان سرو دارند و اينجا روستايياني که در کشتي اي که مرگ شکار آن بود تسليم گشته، زندگي مي کنند. آن کشتي که سکانش را امواج دريا شکسته و بادبانهايش را بادهاي گزنده پاره کرده است و اکنون به آرامي، در اعماق خشم طوفانهايي مرگبتر غرق مي شوند.

آنجا فرمانروايي خشن، اينجا فرمانروايي کور.

کدام يک سرچشمه پيدايش ديگري است؟ فرمانروايي درختي قوي که در جايي به جز زميني سست و فرومايه رشد نمي کند يا تسليم شدن مزرعه اي آزاد که مي خواهد به حد کافي در برابر خار و خاشاک زندگي کند؟

يوحنا خود را با اين افکار غريب، غم انگيز و درهم مشغول کرده بود. بازوهايش را روي سينه اش فشرد. گويا راه گلويش براي نفس کشيدن بسته شده و سينه اش براي تنفس بايد از هم دريده شود. در چنين حالات دروني بود اما صبر کرد تا مراسم عيد به پايان برسد.

مردم، پراکنده مي شدند تا به سوي خانه هايشان بروند. ناگهان احساس کرد که روحي تازه در کالبدش دميده و او را صدا مي زدند. خود را با نيروي عجيب داخل جمعيت کرد و چونان واعظي آسماني که به زمين آمده است، مقابل آنها قرار گرفت.

در بلندترين جاي سکويي ايستاد و چشمانش را به آسمان دوخت. سخناني همراه با حرکت موزون دستانش به طرف آسمان شروع کرد. با صدايي عجيب که گوشها و چشمها را به خود جلب مي کرد سخن را آغاز نمود و گفت:

نگاه کن اي مسيح! پسر ناصري! اي کسي که ميان اشعه هاي نوراني آسمان قرار گرفته اي، نگاه کن! از آن گنبد آبي و پاک آسماني به اين زمين پست نگاه کن! ببين اي هادي مؤمن، انبوه خارهاي خشن، گلهايي را که غرق پيشاني تو براي زندگي شان بذرافشاني مي کرد خفه کرده اند. ببين اي شبان پاک، اي که بره ضعيف را بر شانه هاي مبارکت حمل کردي تا از چنگال حيوانات وحشي در امان بماند، خون پاکت در زمين فرو رفته و اشکهاي گرمت در قلبهاي انسانها خشک شده است. دم گرمت در برابر باد صحرا پراکنده شده. اين مزرعه که با قدمهاي مبارکت متبرک شده بود، ميدان نبردي شد که پاهايي قوي، استخوان بيچارگانن را در آن له مي کنند، جايي است که دستان ظالمان، روح مظلومان را تضعيف مي کنند. فرياد ستمديدگان از تاريکي برمي خيزد، و آن کس که با نام تو بر سرير پادشاهي مي نشيند، به آن فرياد اعتنايي نمي کند. آنها، که سخنان تو را در معابد وعظ مي کنند، اشک و فرياد داغ ديدگان را نه مي بينند و نه مي شنوند...

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.