و ملک يک شب بنزديک ايران دخت رفتي و يک بنزديک قوم ديگر. شبي که نوبت حجره ايران دخت بود بحکم ميعاد آنجا خراميد، مستوره تاج برسرنهاده پيش آمد و طبق زرين پر برنج بر دست و پيش ملک بيستاد.

صد روح درآويخته از دامن قرطه

صد روز برانگيخته از گوشه شب پوش

و ملک ازان تناول مي فرمود و بمحاورت او موانستي مي يافت و بجمال او چشم روشن مي گردانيد. قال عليه السلام :النظر الي المراة الحسناء يزيد في البصر. (نگريستن به سوي زن خوب بينايي را مي افزايد)

در اين ميان انباغ او آن جامه ارغوان پوشيده بريشان گذشت.

چون آب همه زره زره زلف

وز زلف همه گره گره دوش

ملک او را بديد حيران بماند و دست از طعام بکشيد، و قوت شهوت و صدق رغبت عنان تمالک از وي بستد و بروي ثناي وافر کرد، وانگاه ايران دخت را گفت :تو مصيب نبودي در اختيار تاج. چون حيرت ملک در جمال انباغ بديد فرط غيرت او را برانگيخت تا طبق برنج بر سر شاه نگوسار کرد چنانکه بروي و موي او فرو دويد، و آن تعبير که حکيم دران تعريض (به کنايه سخن گفتن) کرده بود هم محقق گشت.

ملک بلار را فرمود تا بخواندند و او را گفت :بنگر استخفاف اين نادان بر پادشاه وقت و اين راعي روزگار ؛ او را پيش ما بيکسو بر و گردن او بزن، تا بداند که او را و امثال او را اين وزن نباشد که بر چنين دليريها اقدام کنند و ما بران اغضا (چشم پوشي و گذشت) فرماييم و از سر آن در گذريم.

بلار او را بيرون آورد با خود انديشيد که :در اين مکار مسارعت (شتاب کردن) شرط نيست، که اين زني بي نظير است و ملک از وي نشکيبد، و ببرکت نفس و يمن راي او چندين کس از ورطه هلاک خلاص يافتند، و ايمن نيستم که ملک بر اين تعجيل انکاري فرمايد ؛ توقفي بايد کرد تا قراي پيدا آيد ؛ اگر پشيماني آرد زن برجاي بود و مرا بران احماد (ستوده شدن و به ستايش رسيدن) حاصل آيد، و اگر اصراري و استبدادي فرمايد کشتن متعذر (دشوار نزديک به غيرممکن) نخواهد بود. و در اين تاخير بر سه منفعت پيروز شوم: اول برکات و مثوبات (کارهاي مستوجب ثواب اخروي)  ابقاي جانوري؛ دوم تحري (جستن و طلب کردن) مسرت ملک ببقاي او؛ و سوم منفعتي بر اهل مملکت که چنو ملکه اي را باقي گذارم که خيرات او شامل است.

پس او را با طايفه اي از محارم که خدمت سراي ملک کردندي بخانه برد و فرمود که باحتياط نگاه دارند و در تعظيم و اکرام مبالغت لازم شمرند. و شمشيري بخون بيالود و پيش ملک چون غمناکي متفکر درآمد و گفت :فرمان ملک بجاي آوردم. چندانکه اين سخن بسمع او رسيد -و خشم تسکيني يافته بود - و از خرد و جمال و عقل و صلاح او برانديشيد رنجور گشت وشرم داشت که اثر تردد (ترديد) ظاهر گردد و نقض و ابرامي بيک ديگر متصل از خود فرانمايد، و بتاني او واثق بود که تاخيري بجاي آورده باشد، و بي مراجعت و استقصا (يعني بار ديگر مطلب را بر شاه عرضه کرده و منتهاي اهتمام را در دانستن رأي حقيقي او به جاي آورده و خاطرش مطمئن شده باشد که شاه قتل زن را واقعا مي خواهد) کاري نگزارده که نازکي اين حادثه برهيچ دانا و نادان پوشيده نماند. چون وزير علامت ندامت بر ناصيت ملک مشاهده کرد گفت :ملک را غمناک نبايد بود، که گذشته را در نتوان يافت و رفته را باز نتوان آورد ؛ و غم و انديشه تن را نزار کند و راي راست را در نقصان افگند ؛ و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادي دشمنان نباشد ؛ و هرکه اين باب بشنود در ثبات و وقار ملک بدگمان گردد، که از اين نوع مثالي برفور بدهد و، چون بامضا پيوست پشيماني اظهار فرمايد، خاصه کاري که دست تدارک ازان قاصر است. و اگر فرمان باشد افسانه اي که لايق اين حال باشد بگويم. گفت :بگو. 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.