آنگاه المیترا به سخن در آمد و گفت حال می​خواهیم از مرگ بپرسیم.
و او گفت:
شما می​خواهید از راز مرگ سر در آورید.
اما این راز را چگونه پیدا می​کنید، مگر آن که او را در دل زندگی بجویید؟
بوم که چشمان شب گیرش در روز کور است، از راز روشنایی سر در نمی​آورد...

اگر به راستی می​خواهید روحِ مرگ را ببینید، دروازه​ی دل خود را به روی زندگی باز کنید.
زیرا که زندگی و مرگ یک چیزند، چنان که رودخانه و دریا هم یک چیزند.
دانشِ خاموش شما از هستی آن سوتر در ژرفای امیدها و آرزوهاتان خوابیده است؛
و همان گونه که دانه در زیر برف خواب می​بیند، دل شما در رویای بهار سیر می​کند.
به رویاها اعتماد کنید، زیرا که دروازه​ی ابدیت در آنها نهفته است.
ترس شما از مرگ لرزش جان آن چوپانیست که در برابر پادشاه ایستاده است تا دست تفقدی بر شانه​اش بگذارد.
آیا چوپان در زیر لرزش خود شاد نیست از این که نشان پادشاه را بر تن خواهد داشت؟
و با این همه آیا او از لرزش خود‌ آگاه نیست؟
زیرا که مردن چیست، مگر برهنه ایستادن در باد و آب شدن در آفتاب؟
و نفس کشیدن چیست، مگر آزاد کردن نفس از جزر و مد بی​قرار، چنان که بالا برود و بگسترد و بی​هیچ مانعی خدا را بجوید؟
فقط آنگاه که از چشمه​ی سکوت بنوشید به راستی می​توانید سرود بخوانید.
و آنگاه که به قله​ی کوه رسیده باشید بالا رفتن را آغاز می​کنید.
و روزی که زمین اندامهای شما را فرا می​خواند، آنگاه است که به راستی به رقص در می​آیید.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.