دستور زبان فارسی برای فارسی زبانان محدودیت هایی می آفریند که هر زبان دیگر چنین است. این محدودیت قالب زبان ادبی و علمی ما را فراهم می آورد. چارچوب دستور زبان به علاوه ی ذهن کنجکاو انسانی منجر به شکل هایی از هنر و علم یا منطق می شود. پس گریز از فرم امکان ناپذیر است گرچه این هنرمند است که با آن چه گونه کنار می آید.

 

یدالله رویایی: «تا وقتی کلمه ی "مثل" دم دست ماست، شباهت اشیا، اشیا را از رمق می اندازد.»

یک دانشمند خواننده ی متن است، متن طبیعت یا هستی. او رابطه ها را تحت عنوان علت و معلول یا لوازمات منطقی نشان می دهد. منظورم از «خواننده ی متن» اشاره به عنصر انسانی ست که از طبیعت یا هستی کنار گذاشته می شود. در این جا، خود انسان هم چون چیزی فیزیکی بررسی می شود. از این رو، دانشمند خود را درون رابطه ها نمی بیند، چنان که نیوتن معتقد بود من نظریه ها را نمی سازم، یعنی که قوانین از پیش وجود داشته اند و دانشمند آن ها را کشف می کند؛ درست مثل کریستف کلمب که آمریکا را کشف کرد.

شاید نخستین کشفی که در آن به روایت نگاه خیانت شد، همان کشف و توضیح حرکت زمین به دور خورشید بود. نگاهِ غالب حرکت خورشید را در آسمان روایت می کند ولی یک انتزاع عالی نشان داد که این روایت «درست نیست». این اختراع است، اختراع رابطه ها که از انتزاع به دست آمده است. دو واژه ی غروب و طلوع ناظر به این است که خورشید حرکت می کند نه زمین.

روند زبانی ما جالب است. از زمان های قدیم برای حرکت اشیا توضیحاتی داده اند که روند آن چنین است:

برخی چیزها از آنِ آسمان و برخی چیزها از آنِ زمین اند.

چیزهای سنگین به زمین تعلق دارند و چیزهای سبک به آسمان، مثل سنگ و دود.

سنگ به سبب وزن اش با سرعتی فلان به مرکز زمین شتاب می گیرد و دود به سبب سبکی اش با یک حرکت تصادفی به بالا می رود.

سنگ به سبب انحنای فضا به مرکز جرم نزدیک می شود و...

در این توضیحات، شکل هندسی فرم ویژه ی خود را برای بیان علمی چیره کرده است. امروزه بدون این اشکال هندسی و روابط ریاضی نمی توان از هستی سخن گفت. همه چیز هستی قابل مشاهده است مگر چیزهایی که پشت پرده عامل اساسی گردش آن محسوب می شوند. قانون ها و نظریه ها چیزی قابل دیدن نیست اند ولی با این حال، وجود دارند. چرا چیزی را که می بینیم نباید اعتماد کرد؟ همیشه چیزی افزوده بر دیدن در بیان های ما حاضر شده اند. به اندازه ای که اعتماد به حس از میان برخاسته است، گزاره های ما (در منطق یا اشعار انتزاعی) زنجیروار به هم وصل شده و همه چیز را ترسیم می کنند.

 

خارج شدن یک گلوله از دهانه ی تفنگ را چند گونه می توان بیان کرد:

یک گلوله از دهانه ی تفنگ خارج شد.

دیدم که یک گلوله از دهانه ی تفنگ خارج شد.

پیش چشم ام یک گلوله از دهانه ی تفنگ خارج شد.

فرق هر گزاره را می توان با کمی دقت و تأمل دریافت: از سبک منطق علمی به سمت بیان ادبی. هم چنین گزاره هایی که عامل مذهبی یا ایدئولوژیکی از آن ها کاسته می شود:

خداوند کسانی را که کار خوب می کنند، پاداش می دهد.

کسانی که کار خوب می کنند، پاداش می بینند.

نتیجه ی کار خوب، پاداش است.

در این جمله ها دیده می شود که فرآیند یک نکته ی اخلاقی چه گونه در طول تاریخ عوض می شود. اخلاق خود از عامل مذهبی کاسته و به دانش محض بدل می شود، هم چون گزاره هایی که در روان شناسی یا جامعه شناسی بحث می شود. به طور خلاصه می شود گفت: خداوند به کار خوب پاداش می دهد؛ به کار خوب خود به خود پاداش داده می شود؛ کار خوب همان پاداش است؛ و در جوامع مدرن کار خوب و بد یک جا تعریف می شوند بدون هیچ ارزش گذاری. در این جا، از قوانین اخلاقی تنها قوانین باقی مانده اند.

خداوند قانون هایی را در طبیعت برقرار کرده است. (دکارت)

قانون هایی در طبیعت وجود دارد.

قانون ها را در طبیعت می توان اختراع کرد.

نتیجه ی این هر سه جمله یکی نیست. خواننده اگرچه به طور گذرا این جمله ها را می خواند و رد می شود، آن چه در ادراک اش ذخیره می شود ترکیب پنهان شده است. خداوند در اولی به اختراع در سومی بدل شده است؛ همان جا که توین بی می گوید، این انسان است که خدا را آفریده است.

 

نیست مثل آن، مثال است این سخن/ قاصر از معنی نو حرف کهن (مولوی)

شعر نو غالبا با زبان تازه همراه شده است. شاید نیاز به همین زبان تازه دلیل شعر نوست. روایت یک موضوع با دستور زبان محدود می شود و این محدودیت با موارد افزوده شده بر روایت برطرف می شود. مولوی می گوید: «باده از ما مست شد نی ما از او». این شعر پندارگرایانه به نظر می رسد، ولی زبانی ست که کنش انسان و هستی را به گونه ای روشن می کند: همه چیز در تأثیر و تأثراند. مقایسه کنیم با شعری از رویایی که: «من به دریا نیندیشیده ام/ فکرهای مرا دریا اندیشیده است». این شعر با آن چه که از مولوی آوردم، کمی تفاوت دارد. شعرهای دریایی او بی نیاز از آن شور مستانه و ریتم حماسی، چیزی افزوده بر واحدهای دیداری دارند. در شعر وی، تصویر به روایت دیداری مؤمن تر است. او خود معتقد است که از برخورد دو چیز، پدیده ای دیگر متولد می شود که همه تنفس اش می کنند ولی شاعر آن را باز پس می دهد. اشیا بی رمق اند، پوشالی اند. آن بعد سوم که از برخورد اشیا و انسان برمی خیزد برای شاعر مهم است.

«اگر یک ذره را برگیری از جای/ همه عالم فرو ریزد سرا پای» (شیخ محمود شبستری شاعر) و «هر تحریک محلی کل عالم را می لرزاند» (وایتهد ریاضی دان)، موضوعی که هر دو به یک سان ذهن و عین را با هم ترکیب می کنند (ذره گرایی)، که یکی به زبان شعر و دیگری به زبان فلسفی ست. در شعر شبستری نخ لرزان هستی به آفریننده ی دو عالم می رسد که در آن انسان تماشاگر محض است. وایتهد این نخ را به ساختار ریاضی از هستی می چسباند و در این هر دو انسان کاره ای نیست. یکی از دیدگاه سنت دینی و دیگری از منظر ریاضی انسان را کنار گذاشته اند.

 

داریوش آشوری در کتاب خود «شعر و اندیشه» می نویسد: «این که زبان بشری چه گونه به این ساحت موسیقی (در شعر) دست یافته خود حکایتی ست که چه بسا هیچ گاه نتوان بدان پی برد.»

این پرسش همانند این است که بپرسیم، بشر چه گونه به بازی مهره های شطرنج پی برده است. قواعد بازی شطرنج به سبب بسته بودن اش محدود مانده است ولی قواعد زبان انسان به تدریج رشد می یابد. کسی که اثری می دهد، هم او با گوش شنوایی در همان حد معرفتی حضور دارد. شنونده ها اگر حذف می شدند، هرگز شعر رشد نمی کرد. بنابر این، فرآیند پیچیده ای برای دست یابی به موسیقی یا آهنگ شعر وجود ندارد. ولی، در این حد که بشر چه گونه به فهم ریاضی دست یافت، انسان چه گونه تصور خود را از ستارگان دور دست کامل می کند و چه گونه به دنیای اسطوره ها دست یافته است، تأمل برانگیز است. در همه ی این نمونه ها، فهم انسان از طبیعت انتزاع می شود و شاخه ای از این انتزاع هم به فهم هنر می انجامد. موسیقی و شعر چیزی فراتر از آن چه هستِ انسان است. با چیره شدن بر زبان های انسانی و رشد ادبیات توصیفات ما از پدیده ها و اشیا تغییر می یابد. فیزیک نیز با تسلط بر ریاضی و هندسه توصیفات خود را از هستی مدام حک و اصلاح می کند.

آشوری در همان کتاب می نویسد: «تنها در شعرها نیست که شعر را می توان یافت، بل که در بسیاری جاها، چنان که در نقاشی، در یک موسیقی، در لبخند یک کودک، در زیبایی یک زن یا مرد، در پرتو شامگاهی یا پگاهی خورشید در کنار دریا یا بر کوه.» آشوری بهتر از من می داند که شعر پس از آمیخته شدن اش به دستور زبان پدید می آید و هر آن چه در پیرامون ما رخ می دهد هنوز قالب های ذهنی شاعری را نلرزانده است. لبخند کودک و پگاه خورشید خیلی متفاوت تر از موسیقی و شعر است. هر موضوع می تواند به اثر هنری تبدیل شود و به اصطلاح به یک اثر زیبا بدل شود، ولی موضوعی که به اثر هنری بدل نمی شود، تکلیف اش چی ست؟ مثلا زن و مرد زشت، گریه ی یک کودک و شب. وقتی موضوع به یک اثر (هنری یا غیرهنری) تبدیل می شود، از چارچوب صاحب اثر گذشته و بخشی جدا از اصل موضوع می شود. این چارچوب در اصل مفهوم فرم است که موضوع را در قالب، شکل یا صورت به ثبت می رساند. زیبایی پس از اثر (آفرینش) مفهوم می یابد. پیش از اثر تکلیف اش روشن نیست. منتظر چشمان تیزبین و ذهنِ بازِ کسانی ست که آن را دریابد. این کلی گویی چیزی از ذهن و زبان شاعر روشن نمی کند.

اثر یا گفتاری که از انسان می تراود، خواه ناخواه دارای چارچوبی ست که همه چیز در آن قابل بحث است، از جمله بحث زیبایی و فرم. این پرسش که آیا هستی «درست است» یا «درست نیست»، باید گفت درستی و نادرستی در مورد هستی مربوط به گزارش ماست. بسته به چارچوبی که در متن گزارش وجود دارد قابل پی گیری ست و گرنه نمی توان در یک پاسخ کلی و فراگیر به توافق رسید.

بدین مفهوم، زیبایی را در اثر می بینیم نه در موضوع. اثری که از موضوعی برگرفته شده است، خوشایندی اش بسا بیش تر از رفتن به ساحل دریاست. موج های دریا در شعر روشنایی دیگری دارد. همیشه تصویر فریباتر از خود موضوع بوده است:

«ساحل، حضور ما را می خواند/ دریا، سرود شاد علف ها را./ در جشن شادمانه ی دریا،/ ای کاش آب بودم.» (رویایی)

«باد و خیزاب/ بال و پرواز/ در کلاف صداهای در هم،/ مرد دریا، گرفته است بالین/ برده با روی گرداب، بالا/ ریخته برج خیزاب، پایین/ پنجه در پنجه با گیسوی موج/ برسر آورده احشای سنگین.» (رویایی)

«تجربه ی شاعرانه و بینش شاعرانه تنها در شعر نیست که خود را پدیدار می کند، آن را در جاهای دیگر نیز می توان یافت. از جمله در یک قطعه ی موسیقی یا در رفتار یک انسان نسبت به انسان دیگر، در حس و حالی که هر کسی در برابر یک منظره ی زیبای طبیعت دارد یا آن بازتابی که یک رویداد خاص در درون یک شخص دارد» (آشوری). «شاعرانه دیدن» در این جا به نگاه های شاعرانه فروکاسته شده است. مثلا این که «من همه چیز را شاعرانه می بینم» غالبا ورد زبان کسانی ست که حتا شعر درست و حسابی هم نخوانده اند.

جمله ی اخیر از آشوری را گام به گام می چینم: قطعه ی موسیقی یک اثر است، تابلوی نقاشی یک اثر است، تندیس هم یک اثر است و رفتار یک انسان هم در حد یک بیان می تواند اثر باشد ولی، «بازتابی که یک رویداد خاص در درون یک شخص دارد» چه گونه قابل کشف و بیان است؟ این جمله ای نامفهوم است. بازتاب یک رویداد، همان اثر است و گرنه چه چیز باز می تابد؟ من اگر بخواهم آن را شاعرانه طرح کنم (که آشوری می خواسته) چنین جمله بندی می کنم: زیبایی شاعرانه حاصل بازتاب روح بر اثر است. یا به طور دقیق تر، اثر زیبا حاصل بازتاب روح شاعرانه است. شاعر قصد ندارد زیبایی را توصیف کند بل که شعر تصویری زیبا در خود دارد. «غروب» و «ساحل» و «لبخند کودک» برای ارایه ی زبیایی آن ها واژه های بی رمق و لوس اند. همان که از رویایی در اول این نوشته آمده، واژه ی مثل همه چیز را بی رمق رها می کند.

 
 
 
 
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.