غلامعلی خان سلانه سلانه از پله های حمام بالا آمد. کمی ايستاد و نفس خود را تازه کرد و باز به راه افتاد هنوز دو قدم برنداشته بود که دوباره ايستاد.انگشت به پيشانی خود گذارد؛ شقيقه ها را اندکی فشرد و بعد ابروها را درهم کشيد و چند مرتبه شيطان را لعن کرد.درست فکر کرده بود.اکنون به يادش می آمد که وقتی خواسته بود غسل کند،يادش رفته بود استبراء کند و حتم داشت حالا نه غسلش درست است و نه پاک شده.گذشته از اين که لباسش نيز نجس گرديده و بايد هنوز چرک نشده عوضش کند.چند دقیقه مردد ماند .خواست باور نکند :"شایداشتباه کرده ام ..." ولی نه ،درست بود .تمام قرائن گواهی می دادند .خواست برگردد ودوباره به حمام برود ، ولی هم خجالت کشید و هم از این لحاظ که ظهر نمازش را سر وقت خوانده بود وتا نماز مغرب وقت زیاد داشت که تجدید غسل کند ،تنبلی کرد و برنگشت  .چند بار دیگر شیطان را لعنت کرد ، بغچه ی حمام خود را زیر بغل جا به جا کرد و عبای خود را به روی آن کشید وباز سلانه سلانه به راه افتاد    . 

آفتاب ، شیشه های سقف حمام را قرمز کرده بود که غلامعلی خان توی خزینه ، انگشت به در گوش خود گذارده بود و قربت الی الله غسل می کرد.سعی میکرد هیچ یک از مقدمات ومقارنات را فراموش نکند .سوراخ های گوش خود را دست مالید ،توی ناف خود را سرکشی کرد .استبراء وبعد هم نیت ، وبعد شروع کرد    : 

یک دور به نیت طرف راست،یک دور به نیت طرف چپ ؛ ...که بر شیطان لعنت !...ازدماغش خون باز شد .دست به دماغ خود گرفت .آب خزینه را به هم زد تا رنگ خون محو شد .وبعد هول هول از خزینه درآمد و درگوشه ای از حال رفت .خانه اش نزدیک بود .استاد حمام عقب پسرش فرستاد .او را با لنگ و قدیفه اش خشک کردند.خون دماغش را هر طور بود ، بند آوردند و ازحمام بیرونش بردند .دو ساعت از شب گذشته بود که به حال آمد .پاشد نشست واز زنش وقایع را پرسید.ولی او هنوز شروع نکرده بود که خودش همه چیز را به خاطر آورد.زنش را فرستاد تا بغچه ی حمامش راحاضر کند وخودش زود لباس پوشیدوبه به راه افتاد .حمام گذرشان تا به حال حتما بسته بود .واگر هم نبسته بود او هرگز رویش نمی شد دیگر به آن جا برود .آنروز تمام بساط حمامی بیچاره را به خون کشیده بود .ناچار به راه افتاد .او دو سه کوچه گذشت و در میان یک بازارچه ی تاریک سر در آورد .چراغ موشی راه روی حمام بازارچه ، از ته پله ها سوسو می کرد و در و دیوار را کدر تر از آنچه بود ، نمایان می ساخت.غلامعلی خان ، خوشحال از اینکه حمام هنوز بسته نشده است ، از پله ها سرازیر شد.آخرین دلاک نوبتی حمام داشت بساط را ورـ می چید لنگ های خیس را به هم گره می زد و از در و دیوار می آویخت .یا قدیفه های کار کرده را تا می کرد.دمپایی ها را به کناری می زد و می خواست چراغ را هم خاموش کند غلامعلی خان  هنوز از در وارد نشده بود که صدای او را شنید :
ـآقا حموم تعطیل شده .
ـسام علیکم...من انقدی کار ندارم ...یه زیر آب می رم و می آم
ـآقا جون گفتم حموم تعطیل شده ...آخه مردم هم راحتی دارن... وقت و بی وقت که حموم نمی آن که.
ـچرا اوقاتتو تلخ می کنی داداش ؟ تا یه چپق چاق کنی ، منم اومده م ... 

و لباس خود را در آورد .لنگی به خود بست و راه افتاد .داخل حمام تاریک بود .چراغ خواست .دلاک تنبلی کرد و از همان بالای در ، تنها پیه سوز حمام را روشن کرد و به دست او داد.غلامعلی خان در گرمخانه ی حمام را باز کرد .بسم اللهی گفت و وارد شد .
به سایه ی بزرگ و لرزان سر خود که تا وسط گنبد های سقف حمام کشیده شده بود ،با ترس نگاهی کرد وبه فکر فرو رفت .بلند تر یک بسم الله دیگری گفت و خود را به پله های خزینه رسانید.پیه سوز را بالای پله ها ، لب سنگ خزینه گذاشت.یک مشت آب مزمزه کرد .یک مشت هم به صورت خود زد .با یکی دو مشت دیگر ،پاهای خود را شست و درخزینه فرو رفت 
خزینه تا لب سنگ آن پر شده بود .آب داغ خوبی بود .بدن خود را با کیف مخصوصی دست می مالید .شعله ی پیه سوز کج وراست می شد و سایه روشن دیوار تغییر می کرد .غلامعلی خان این یکی را در می یافت ، ولی گمان می کرد از ما بهتران می آیند و می روند و هوا تکان می خورد وشعله را می جنباند .چند دقیقه صبر کرد .صدایی نیامد .یک بسم الله بلند گفت...وشعله ی پیه سوز ساکت شد. فکر خود را هر طور بود مشغول کرد.ترس وتاریکی را از یاد برد و سه بار دیگر بدن خود را دست مالید وبه زیر آب فرو رفت .سر کیف آمده بود.زیر آب ، پاهای خود را به ته خزینه فشارداد وسبک وآهسته دو سه ثانیه خود را در میان  آب نگه داشت و بعد سر خود را ازآب به در آورد.
یکباره ترسید .همه جا تاریک شده بود .چشم های خود را مالید .اهه !مثل اینکه سرو صورت ودست هایش چرب شده بود.بیشتر ترسید و دلاک را با فریادی وحشت آور ، دو سه بارصدا زد.دلاک سراسیمه وارد شد .هردو در یک آن ، با تعجب از هم پرسیدند :
ـپس چراغ چه شد ؟!...

و هردو در جواب ساکت ماندند .دلاک برگشت ویک چراغ دیگر آورد .
پیه سوز پیدا نبود ولی روی آب خزینه روغن چراغ موج می زد و سر و سینه ی غلامعلی خان چرب شده بود .دلاک چندتا فحش نثار استاد حمام کرد و غلامعلی خان از روی خشم وبی چارگی یک لا اله الا الله گفت و در آمد.روغن چراغ ها را با قدیفه ی خود پاک کرد.لباس پوشید وغر غر کنان  رفت.

فرداصبح ، قبل از اذان ، باز غلامعلی خان از کنار کوچه، بغچه ی خود را به زیر بغل زده بود ، عبا را به سر کشیده بود وسلانه سلانه به سوی حمام می رفت .و زیر لب معلوم نبودشیطان را لعن می کرد ویا لا اله الا الله می گفت...هنوز نتوانسته بود غسل واجب خود را قربه الی الله به جا بیاورد.

ادامه دارد...

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.