گلستان: مردم و پادشاهان

19 اسفند 1391   soniakhandan   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   683 بازدید   |

یکی از پادشاهان عرب حکایت می کرد که دست به مال کاگر و رعیت خود دراز کرده بود ازار و اذیت مردمان و کارگران خویش بسیار می کرد و تا حدی پیش رفت که مردم آ” شهراز دست وی به شهر های دیگر مهاجرت کرده و در آنجا که افراد و خانواده های چندانی در شهر باقی نماند. چون رعیت و سپاهیان کم شد‏ کار دولت نقصان پذیر شد و این موجب شد سران سایر قبایل و کشورها طمع جنگ کنند و حمله کردند. روزی در مجلس آن پادشاه در حال خواندن شاهنامه فردوسی بودند و حکایت ضحاک و فریدون را می خواندند. که یکی از وزرا از پادشاه پرسید: ای پادشاه‏ میدانی فریدون که نه نج داشت و نه ثروت و نه لشکر چگونه به پادشاهی رسید؟ پادشاه جواب داد: آنگونه که من شنیده ام‏ مردم دور او گرد آمدند و و او را تقویت کرده و او نیر به پادشاهی و بزرگی رسید. وزیر جواب داد: پس وقتی گرد آمدن جمعی از مردم موجب پادشاهی یک نفر می شود‏ تو چرا مردم را از گرد و اطراف خود پراکنده می کنی؟ مگر قصد حکومت بسیار نداری؟
پادشاه سوال کرد: چه چیز سپاه و لشگر را گرد هم می آورد؟ وزیر گفت: کرم و بخشش و مهربانی. اینها لازم است که مردم در سایه رحمت و مهربانی یک پادشاه گرد هم بیایند و هیچ کدام از اینها در تو نیست.
وزیر هر ه کرد پند در گوش پادشاه نرفت که نرفت ووزیر را هم به زندان فرستاد. مدت زیادی طول نکشید که پسر عموی پادشاه به رهبری همان وزیر زندانی و مردم گرد هم آمدند و به کشور یورش برده و آن را از آن خود کردند. این است عاقبت نامهربانی بزرگان.






0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.