در طول مدتي که يوحنا در حال راز و نياز با پروردگار بود، مردم گرداگرد او ايستاده بود و به کلامش گوش مي دادند. برخي او را تمجيد و تحسين مي کردند، بعضي عصباني شده بودند و او را سرزنش مي نمودند. يک نفر از آن ميان فرياد برآورد:

او راست مي گويد! او از زبان ما در پيشگاه خدا سخن مي گويد! ما ستمديده ايم.

ديگري گفت:

او ياوه مي گويد و از زبان روحي خبيث و پليد حرف مي زند.

يک نفر ديگر فرياد کرد:

ما تاکنون نه وجود چنين ناداني را از پدران قبل از خودمان شنيده ايم، و نه آرزوي شنيدن چنين حرفهايي را داريم.

ديگري به آرامي در گوش دوست کناري خود گفت:

در آوايش، احساسي عجيب که با احساس من عجين است درک مي کنم...

سخنان باصلابتش هيجاني شگرف بر وجودم وارد مي کند. با قدرتي باورنکردني سخن مي گويد.

دوستش در پاسخ گفت:

آري چنين است، اما پيشوايان ما با دانش بيشتري در اينگونه موارد سخنراني مي کنند و درست نيست که نسبت به آنها، شکي به خود راه دهيم.

همچنان که از هر سو، سر و صدا برمي خاست. آشوبي مثل دريايي که زمين خاکي را در بر مي گيرد بر پا شد. کشيشي جلو آمد و يوحنا را توقيف کرده به مدمور تحويل داد. آنها يوحنا را به دادگاه فرستادند. وقتي از او سوال مي شد، حتي کلمه اي هم سخن نمي گفت، زيرا او مسيح را به ياد مي آورد که در مقابل شکنجه ها و اذيتها ساکت مي ماند. آنها او را به زنداني تاريک بردند اما در آنجا نيز کاملا آرام ماند، و در حالي که به ديوارهاي سنگي تکيه داده بود، آرميد.

صبح روز بعد، پدر يوحنا به دادگاه آمد و در مقابل حاکم گواهي داد که پسرش ديوانه است.

پدر يوحنا گفت:

سرورم، گاهي شنيده ام که در تنهايي هذيان مي گويد و از آنچه وجود ندارد حرف مي زند. شبها، در هنگام سکوت، عباراتي نامفهوم بر لب مي آورد. با سايه ها صحبت مي کند، با لحني ترسناک مثل جادوگراني که زير لب ورد و جادو مي خوانند.

از پسران محله که با او رفت و آمد دارند بپرسيد. آنها هم فهميده بودند که فکر او مغشوش است چون با کلماتي بي مفهوم به آنها جواب مي داد. وقتي با او صحبت مي کردند، هرگز پاسخي نمي داد و وقتي او صحبت مي کرد، کلماتش بي معنا و بدون ارتباط با کلامشان بود.

از مادرش که بيشتر از ديگران با او بپرسيد. او به اشفتگي احساس او آگاهي دارد. او گاهي اوقات، يوحنا را در حالي که به افق چشم دوخته بود، ديده است؛ با چشماني بي حرکت و کاملا خيره. از او شنيده بود که از درختها، نهرها، گلها و ستارگان، همچون کودکان صحبت مي کند.

از کشيشاني که ديروز در صومعه با او برخورد داشتند بپرسيد که چگونه به مقدسات اهانت و ريشخند زده است.

او ديوانه است سرورم. اما با من و مادرش بسيار مهربان است. او ما را در اين سن پيري نگهداري مي کند و تمام روز براي ما سخت زحمت مي کشد. او را ببينيد، رحم کنيد و بر ما دلسوزي نماييد. ناداني او را به خاطر والدينش بر او ببخشيد.

يوحنا را آزاد کردند و داستان ديوانه شدنش در همه جا پراکنده شد. جوانان از او با تمسخر ياد مي کردند. دختران و زنان، با چشماني اندوهگين او را نگاه مي کردند و مي گفتند:

چقدر عجيب است که جواني به اين زيبايي ديوانه است، يعني نور زيبا و درخشان چشمانش را بايد به تاريکي روح بيمارش معنا کرد؟

يوحنا در بين چمنزارها و ارتفاعات پوشيده شده از گلها و گياهان، با گاوها و گوساله هايش نشسته بود. او از فشار و ستيز آدميان، به مراتع و چراگاههاي سرسبز و باصفا پناه برده بود... با چشماني اشک آلود به طرف روستاها و دهکده هاي اطراف مرغزار نگاه کرد، آهي عميق کشيد و براي دومين بار تکرار کرد:

شما تعدادتان زياد است و من تنها. هر بلايي که بخواهيد مي توانيد بر سر من بياوريد. هر چه مي خواهيد مي توانيد بگويي. ميش ممکن است هنگامي که طعمه گرگها مي شود، در تاريکي شب جان خود را از دست بدهد. اما خونش تا سحرگاه روز بعد که خورشيد طلوع مي کند، بر سنگريزه هاي مرغزار باقي خواهد ماند.

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.