من که نمی‌دونم،... یا هزار خوراک دیگه. خدا عالمه چه مزه‌ای می‌گیره. من که هنوز به لبم نرسیده. واه واه! هرگز رغبتم نمی‌شینه  .

- خوب خواهر همه اینا رو چند؟ 

- من چه می‌دونم. خود دونی و خدای خودت. من که سررشته ندارم که. بیا و با من حضرت عباسی معامله کن.

- چرا پای حضرت عباسو میون می‌کشی؟ من یه برادر مسلمون، تو هم خواهر منی دیگه. داریم با هم معامله می‌کنیم. دیگه این حرفا رو نداره.

- آخه من چی بگم؟ خودت بگو چند می‌خری!اما حضرت عباس....

- من خلاصه‌شو بگم، اگه کاسه بشقاب بخای، یه کوزه جاترشی می‌دم، دو تا آب‌خوری، اگه پول بخای، من چارتومن و نیم.

- کاسه بشقاب که نمی‌خام. اما چرا چار تومن و نیم؟ این همه کفشه.

- کفش‌هات مال خودت. دو تا کتتو چار تومن می‌خرم.

آفتاب لب بام رسیده بود که معامله تمام شد. کاسه بشقابی چهار تومان و شش قران به هاجر داد؛ خورجین خود را به دوش کشید و در خم پس کوچه‌ها به ره افتاد.

* * *

فردا اول غروب، هاجر پشت بام را آب و جارو کرد؛ جاها را انداخت و به انتظار شوهرش، که قرار بود امشب بیاید، کنار حیاط می‌پلکید؛ و گاهی هم به مطبخ سر می‌زد.

در خانه‌ای که هاجر و شوهرش زندگی می‌کردند، دو کرایه‌نشین دیگر هم بودند. یکی شوفر بیابان‌گردی بود، که دائم به سفر می‌رفت و در غیاب خود، زن خود را با تنها فرزندش آزاد می‌گذاشت؛ و دیگری پینه‌دوز چهل و چند ساله‌ای که تنها زندگی می‌کرد و بیش از یک اتاق در اجاره نداشت. از هفت اتاق خانه‌ی کرایه‌ای آن‌ها، دو اتاق را آن‌ها داشتند، دو اتاق هم شوفر و زنش می‌نشستند، دو اتاق دیگر هم مخروبه افتاده بود. عباس آقای شوفر، یک هفته بود که به شیراز رفته بود و زنش محترم، باز سر به نیست شده بود. قبلاً می‌گفت می‌خواهد چند روزی به خانه‌ی مادرش برود. ولی کی باور می‌کرد؟

اوستا رجبعلی پینه‌دوز، یک مستأجر خیلی قدیمی بود و شاید در این خانه کم کم حق آب و گل پیدا کرده بود. دکانش سر کوچه بود. زیاد زحمتی به خود نمی‌داد، کم‌تر دوندگی داشت، جز هفته‌ای یک بار که برای خرید تیماج و مغزی و نوار و دیگر لوازم کار خود به بازار می‌رفت؛ همیشه یا در دکان بود، و یا کنج اتاق خود افتاده بود، چایی می‌خورد و حافظ می‌خواند. کاسبی‌ی رو به راهی نداشت، ولی به خودش هرگز بد نمی‌گذراند و اغلب روی کوره ذغالی‌اش، کنار درگاه اتاق، قابلمه‌ی کوچکش غل‌غل می‌کرد. زنش را که حاضر نشده بود از ده به شهر بیاید، در همان سال اول، ول کرده بود و فقط تابستان‌ها، که با بساط پینه‌دوزی خود، سری به ده می‌زد، با او نیز عهدی تازه می‌کرد. وقتی به شهر آمده بود، سواد چندانی نداشت. یکی دو سال به کلاس اکابر رفت و بعد هم با خواندن روزنامه‌هایی که یک مشتری روزنامه فروشش می‌آورد، به راه راست و چپ این چند ساله را کم کم می‌شناخت. اول به کمک مشتری روزنامه فروشش، ولی بعدها یاد گرفته بود و نوشته‌های روزنامه را با زندگی خود تطبیق می‌کرد. و نتیجه می‌گرفت. خود او چپ بود، چون پینه‌دوز بود - خود او این گونه دلیل می‌آورد - ولی دلش نمی‌آمد حافظ را رها کند و وقت بی‌کاری خود را به کارهای دیگری بزند. خودش هم از این تنبلی، دل‌زده شده بود. و هر وقت رفیق روزنامه فروشش، با صدای خراش‌دار و بم خود، به او سرکوفت می‌زد، قول می‌داد که حتماً تا هفته‌ی دیگر در اتحادیه اسم‌نویسی کند.

هوا تاریک شده بود. اوستا رجبعلی هم آمد. ولی عنایت هنوز پیدایش نبود. هاجر رفت تا چراغ را روشن کند. کفشش را در آورد. وارد اتاق شد. کبریت کشید و وقتی خواست لوله‌ی چراغ را بلند کند، در روشنایی کبریت، لاک صورتی ناخن‌های دستش، که به روی لوله چراغ برق می‌زد، یک مرتبه او را به فکر فرو برد. «اگه عنایت پرسید چی بهش بگم...؟ نبادا بدش بیاد؟!» چوب کبریت ته کشید. نوک انگشت‌هایش را سوزاند و رشته‌ی افکار او را پاره کرد. یک کبریت دیگر کشید و در حالی که چراغ را روشن می‌کرد، با خود گفت: «ای بابا!... خوب اونم بالاخره‌اش یه مرده دیگه...»

در صدا کرد و پشت سر کسی کلون شد. صدای پای خسته و سنگین عنایت به گوش رسید. هاجر، دست‌های خود را زیر چادر نماز پیچید و تا دم در اتاق، به استقبال شوهرش رفت. سلام کرد و بی‌مقدمه پرسید:

- ...راستی عنایت، چرا تو، لاک تو بساطت نمی‌ذاری؟

- بسم الله الرحمن الرحیم! دیگه چی دلت می‌خاد؟ عوض این که بیای گرد راهمو بگیری و بپرسی این چند روز تو نیاوران چه خاکی به سرم کردم، باد سر دلت می‌زنی؟

- اوه! باز یه چیزی اومدیم ازش بپرسیم... خوب نیاوران چه کردی؟

- هیچ چی. چمچاره‌ی مرگ! سه روز از جیب خوردم. جعبه آینمو به هن کشیدم. شبا تو مسجد خوابیدم و یک جفت گوش‌کوب فروختم. همین!

- با-ری-کل-لا! اما واسه چی غصه می‌خوری؟ خوب چی می‌شه کرد؟ بالاخره خدام بزرگه دیگه

عنایت در حالی که جعبه آینه‌ی خود را روی بخاری بند می‌کرد، باخون سردی و آه گفت:

- بله خدا بزرگه. خیلی‌ام بزرگه! مثل خورده فرمایشای زن من... اما چه باید کرد که درآمد ما خیلی کوچیکه.

- مرد حسابی چرا کفر می‌گی؟ چی چی خدا خیلی بزرگه مثل هوس‌های من؟ باز ما غلط کردیم یه چیزی از تو خواستیم؟ باز می‌خاد تا قیامت بگه و مسخره کنه. آخه منم آدمم! دلم می‌خاد... یا چشمای منو کور کن یا...

- آخه مگه کله‌ی خر خوردت دادن؟ فکر کن ببین من دار و ندارم چقدره؛ اون وقت ازین هوس‌ها بکن. من سر گنج قارون ننشسته‌ام که.

- اوهوء...اوه! توام. مگه پولش چقدر می‌شه که این همه برای من اصول دین می‌شمری؟

- چقدر میشه؟ خودت بگو!

- بیس و چارزار!

- بیس و چارزار؟... از کجا نرخ مانیکورو بلد شدی؟

هاجر دست‌های خود را که به چادر پیچیده بود بیرون آورد و با لبخندی، پر از سرور و امید، گفت:

- پریروز یه دونه خریدم!

- خریدی؟! چی چی رو؟ با پول کی؟ هاه؟ من یه صبح تا ظهر پای ماشینای شمرون وایسادم تا یه شوفر دلش به رحم بیاد، منو مجانی به شهر بیاره. اونوقت تو رفتی بیسد و چارزار دادی مانیکور خریدی که جلو چشم نامحرم قر بدی؟... بیسد و چارزار!... پول از کجا اووردی؟ از فاسقت؟...

عنایت این جا که رسید، حرف خود را خورد. صورتش کمی قرمز شد و با بیچارگی افزود: «لا اله الا الله...»

- خجالت بکش بی‌غیرت! کمرت بزنه اون نمازایی که می‌خونی! باز می‌خای کفر منو بالا بیاری؟ خوب پول خودم بود، خریدم دیگه! چی از جونم می‌خای؟...

- غلط کردی خریدی. خجالتم نمی‌کشه! مگه پول از سر قبر بابات اوورده بودی؟ یالا بگو ببینم پول از کجا اوورده بودی؟

هاجر آن رویش بالا آمده بود. چادر را کنار انداخت. خون به صورتش دوید و فریاد زد:

- به تو چه!

- به من چه؟...! هه! هه! به تو چه! بله؟ زنیکه لجاره! حالا حالیت می‌کنم...

او را به زیر مشت و لگد انداخت.

- آآخ...وای خدا...وای...به دادم برسین...مردم...

اوستا رجبعلی حافظ را به کناری انداخت. از روی بساط سماور شلنگ برداشت و خود را رساند. چند تا «یاالله» بلند گفت و وارد شد. عنایت از هول هول چادر هاجر را از گوشه‌ی اتاق برداشت و روی سر زنش کشید و کناری ایستاد.

- باز چه خبر شده؟...اهه! آخه مرد حسابی این کارا مسئولیت داره. خدارو خوش نمی‌آد.

- به جون عزیز خودت، اگه محض خاطر تو نبود، له لوردش می‌کردم. زنیکه‌ی پتیاره داره تو روی منم وای می‌سه...

اوستا رجبعلی سری تکان داد و آهی کشید. یک قدم جلوتر گذاشت؛ دست عنایت را گرفت و در حالی که او را از اتاق بیرون می‌کشید گفت:

- بیا... بیا بریم اتاق من، یه چایی بخور حالت جا بیاد... معلوم می‌شه این چند روزه، نیاورون، کار و کاسبیت خیلی کساد بوده...نیس؟!

اوستا رجبعلی یک ربع دیگر آمد و هاجر را هم به اتاق خود برد. چای ریخت و جلوی هر دوشان گذاشت.

- خوب! می‌خاین از خر شیطون پایین بیاین یا بازم خیال کتک‌کاری دارین؟

هاجر بغضش ترکید و دست به گریه گذاشت.

- چرا گریه می‌کنی؟ آخه شوهرتم تقصیر نداره. چه کنه؟ دلش از زندگی سگیش پره. دق دلی شو،سر تو در نیاره، سرکی در بیاره؟

عنایت توی حرف او دوید و با لحنی آرام، ولی محکم و با ایمان، گفت:

- چی میگی اوستا؟ اومدیم و من هیچی نگم. ولی آخه این زنیکه‌ی کم‌عقل، چادر نماز کمرش می‌زنه؛ وضو می‌گیره، با این لاکای نجس که به ناخوناش مالیده، نمازش باطله! آخه این طوری که آب به بشره نمی‌رسه که.

- ای بابا توام. ناخون که جزو بشره نیسش که. هر هفته چار مثقال ناخونای زیادیتو می‌گیری و دور می‌ریزی. اگه جزو بشره بود که چیندن همون نوک سوزنش کلی کفاره داشت

و روی خود را به هاجر کرد و افزود:

- هان؟ چی می‌گی هاجر خانم؟

- من چه می‌دونم اوس سا. من که یه زن ناقص‌العقل بیش‌تر نیستم که. کجا مسأله سرم می‌شه؟

- این چه حرفیه می‌زنی؟ ناقص‌العقل کدومه؟ تو نبایس بذاری شوهرتم این حرفارو بزنه. حالا خودت می‌گیش؟ حیف که شما زنا هنوز چیزی سرتون نمی‌شه. روزنامه که بلد نیستی بخونی، وگه نه می‌فهمیدی من چی می‌گم. اینم تقصیر شوهرته. اما نه خیال کنی من پشتی تو رو می‌کنم ها! تو هم بی‌تقصیر نیستی. آخه تو این بی‌پولی، خدا رو خوش نمی‌آد این همه پول ببری بدی مانیکور بخری. اما خوب چه باید کرد؟ ماها تو این زندگی تنگمون، هی پاهامون به هم می‌پیچه و رو سر و کول هم زمین می‌خوریم و خیال می‌کنیم تقصیر اون یکیه. غافل از این که، این زندگیمونه که تنگه و ماها رو به جون همدیگه می‌ندازه...

- آره، آره اوستا راست می‌گی! خدا می‌دونه من هر وقت ته جیبم خالیه، مثل برج زهرمار شب وارد خونه می‌شم. اما هر وقت چیزی تنگ بغلمه، خونه‌ام برام مثل بهشته. گرچه اجاقمون کوره، ولی این جور شبا هیچ حالیم نمی‌شه.

اوستا رجبعلی، آن شب، سماورش را یک بار دیگر آتش کرد و آخر سر هم هاجر رفت شام کشید و سه نفری با هم، سر یک سفره شام خوردند.

* * *

و فردا صبح، هاجر، لاک ناخن‌های خود را با نوک موچین قدیمی خود تراشید و شیشه‌ی لاک را توی چاهک خالی کرد. مارک آن را کند و یک خرده روغن عقربی را که نمی‌دانست کی و از کجا قرض کرده بود، توی آن ریخت و دم رف گذاشت.

 

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.