ما فرزندان اندوهيم و شما فرزندان شادی.

ما فرزندان اندوهيم

و اندوه سايه ی خدايی است

که در قلبهای زشت نمی آرامد.

 

ما جان های اندوهگينيم و اندوه

چنان عظيم است که در قلب های کوچک نمی گنجد.

وقتی شما می خنديد ما گريه و فغان می کنيم

و او که تنها يکبار خود را

با اشک هايش غسل داده، تطهير کند.

جاودانه پاک خواهد ماند ...

 

و شما ما را نمي فهميد اما ما

به شما احساس همدردي مي کنيم.

شما با جريان روز زندگي در حرکتيد و ما را نمي بينيد

اما ما، کنار ساحلش نشسته شما را مي بينيم و مي شنويم

صداي عجيب شما را.

 

شما فريادمان را نمي شنويد

زيرا هياهوي روز،

گوشهايتان را با بيهودگي سالهاي بسته شده

پر کرده است.

اما ما، آوايتان را مي شنويم، چون زمزمه شب

قلب وجودمان را باز کرده است.

ما مي بينيم شما را، که زير انگشتان تيره نور ايستاده ايد،

اما شما ما را نمي بينيد،

که در تاريکي درخشان نشسته ايم.

 

ما فرزندان اندوهيم، ما شاعريم 

پيامبر و نغمه سراييم. ما

جامه خداگونه اي از رشته هاي قلبمان مي بافيم

و دستان فرشتگان را، از دانه هاي اعماق وجودمان پر مي کنيم.

 

شما فرزندان لذت و شادي زميني هستيد 

شما، قلب هايتان را در دستان غفلت مي نهيد

که نوازش دستان غفلت

بسيار نرم و لطيف است.

 

ما افسوس مي خوريم و از افسوس ما

زمزمه گلها خش خش برگها و نجواي رودها برمي خيزد.

 

آنگاه که ما را ريشخند مي کنيد، تمسخرتان 

با صداي جمجمه ها، تق تق پابندها

و ناله دوزخ آميخته مي گردد

و وقتي گريه مي کنيم،

اشک هايمان، به قلب زندگي سرازير مي شود،

چونان شبنمي که از چشم شب

 

به قلب سپيده دم فرو مي چکد؛

و آنگاه شما مي خنديد،

و از گوشه قلبهايتان،

زهرگونه هايي بر زخم ها فرو مي چکد.

 

ما گريه مي کنيم

و با بيوه زن سرگردان و بدبخت همدرديم

اما شما، شاد و خندانيد

فقط آن هنگام که درخشش طلا را مي بينيد،

 

ما اشک مي ريزيم آن گاه که ناله فقير

و صداي ضعيف بيچاره را مي شنويم؛

اما شما مي خنديد، چون نمي شنويد

جز صداي به هم خوردن جام هاي شراب را.

 

ما گريه مي کنيم،

لحظه جدايي ارواحمان از خدا؛ اما شما مي خنديد،

که پيکرهايتان به اسودگي بر زمين مي چسبد.

 

ما فرزندان اندوهيم و شما 

فرزندان شادي... بياييد حاصل اندوهمان را

با آنچه از شاديتان به چنگ آورديد

در برابر چهره خورشيد بسنجيم.

شما اهرام را بر قلبهاي بردگان بنا کرديد

اما اهرام اکنون

به خاک مشسته، و به نسلها

جاودانگي ما و فناي شما را نجوا مي کند.

 

شما، بابل را

بر استخوان هاي ضعيفان ساختيد

و قصرهاي نينوا را

بر گور بيچارگان.

بابل اکنون جاي پاي شتراني شده که

بر صحرا قدم مي نهند، و تاريخ

بر طبيعت تکرار کرده است تقدس ما و تنفر از شما را.

 

ما، عشتروت را از مرمر گرانبها تراشيديم

و آنگونه ساختيمش که در جمودش بلرزد

و در گنگي اش سخن بگويد.

 

 

ادامه دارد...

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.