مثنوی معنوی: صدای پای آب

21 فروردین 1392   soniakhandan   گنجینه ادبی, مثنوی معنوی مولوی   0 نظر   487 بازدید   |


عاشقی در پشت دیواری ایستاده بود و دیوار آنقدر بلند بود که مرد بیچاره توان به این سوی آمدن را نداشت. پس از مدتی انتظار بسیار تشنه گردید و آن سوی دیوار‏ چشمه ای زلال با آبی شیرین وجود داشت که عطش مرد را بیشتر می کرد.
مرد با خود تصمیمی گرفت‏ برخاست و دانه دانه خشت های دیوار را می کند و به آن سوی دیوار درون چشمه پرتاب می کرد و صدای افتادن خشت در چشمه را می شنید. شخصی از آن سوی این واقعه را دید و نزدیک رفت و سوال کرد: ای برادر چه میکنی؟
مرد جواب داد: تشنه ام و خشت ها را به آب می اندازم.
رهگذر دوباره پرسیدک خب به این سوی بیا‏ در ضمن این گونه و با این کاری که تو می کنی عطشت بیشتر می شود چرا چنین می کنی؟
مرد گفت: چون با شنیدن صدای افتادن خشت در آب عطشم برای معشوق و مقصودم که آب است بیشتر می شود و از این گذشته هر خشتی که می کنم و به داخل چشمه می اندازم یکی از خشت ها کم شده و بنابراین فاصله ام تا چشمه کمتر میشود. به این دلیل این کار را می کنم.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.