گلستان: هم و غم

25 فروردین 1392   soniakhandan   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   626 بازدید   |

شنیده ام که یکی از پادشاهان عرب شبی را تا سحرگاه در عیش و عشرت و خوشگذرانی به سر برده بود و آخر شب در اوج مستی با خود شعر می خواند.
متن این شعر چنین بود:

ما را به جهان خوشتر از این یکدم نیست/ کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست.

در آن زمان رسم بر این بود که تعدادی از فقرا و گدایان در پشت درهای قصر می نشستند به امید این که از پادشاه برکت و دیناری به آنان رسد. اتفاقا شبی ه پادشاه مست بود یکی از شبهای زمستانی بود و سوز سردی می وزید.
در حای که پادشاه شعر می خواند یکی از این فقرا شعر را شنید و از پشت در خطاب به پادشاه گفت:

ای آن که به اقبال تو در عالم نیست/ گیرم که غمت نیست’ غم ماهم نیست؟

پادشاه این سخن به نظرش خوش جلوه کرد و گفت تو کیستی؟ چه می خواهی؟
مرد جواب داد: فقیرم و در این سرما جامه گرمی ندارم تا از سرما در امان بمانم. پادشاه دیناری و درهمی به او داد و یکی از جامه های گرم خویش را هم توسط یکی از سربازانش برای او فرستاد. آن مرد خوشحال شد و در طی مدت کوتاهی آن درهم و دینار و لباس را استفاده نموده و به اتمام رسانید و باز هم به پشت قصر پادشاه آمد و تقاضای درهم نمود. پادشاه دلگیر شدو چهره درهم کشید. مدتی به این روال ادامه داشت تا در آخر روزی وزیران گلایه نمودند و گفتند: این گدای زیاده خواه را از دراه خود برانیدتا خزانه را که از آن مردم است به باد ندهد. یکی از وزیرانی که نصیحت گو و دانا بود گفت: ای پادشاه نظر من این است که مردم را و چنین کسانی را به اندازه خاصی درهم و دینار ببخش که در مصرف آن زیاده روی نکنند. زیرا کسی که دهان طمع باز کند آن را نمی تواند بست.




0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.