اگر نبود مقياسها و اندازه هاي محدود ما؛ پيش كرم شب تاب همان گونه متحير مي شديم كه پيش خورشيد.

بي تصور قصاب در اين عامل، نه چاقوي مي ماند و نه ترازويي، اما چه كنيم، كه نمي توانيم يكپارچه، گياهخوار شويم؟ براي گرسنه، ترانه بخوان، با معده اش گوش مي سپرد.

مرگ به پيرمرد فاني از كودك شرخواره نزديكتر نيست، زندگي نيز چون مرگ است.

اگر خواستي صادق و بي ريا باشي؛ به چهره و جمال باش وگرنه سكوت كن، كه در همسايگي مردي در بستر احتضار است.

كس چه مي داند، شايد آن جنازه كه بر دستها مي رود؛ عروسي باشد در ميان فرشتگان.

حقيقت از ياد رفته، مي ميرد، اما در وصيت خود هفت هزار حقيقت بر جاي مي گذارد تا در تشيع جنازه و بناي گورش هزينه شود.
سخن مي گوييم تا به گوش جان خود برسانيم؛ اما اغلب صدايمان از آنچه بايد بلندتر مي شود و ديگران مي شنوند.

حقيقت عيان است و كسي آن را نمي بيند، بايد به زباني ساده آن را گوش گشود.
اگر كهكشان در درونم نبود؛ چگونه مي ديدمش يا مي شناختمش؟

حال كه طبيب نشده ام باور نكنيد كه منجم باشم.

مرواريد چيزي نيست مگر راز دريا در دل صدف.
و الماس نيست به جز نجواي روزگاران دور در دل زمين.

شهرت شبح هوس است؛ ايستاده در نور.

بدون زيبايي نه دين هست نه دانش.

هيچ بزرگمردي را نمي شناسم كه در بناي باشكوه زندگي اش چيزهاي كوچك به كار نرفته باشد. اين كوچكها همه، همان حد فاصل ميان بزرگان و گمنامي و جنون و انتحارند.
بزرگ مرد آن است كه نه آقايي مي كند و نه بندگي مي پذيرد.

بشر هميشه بر مدار اين سخن كه «خيرالامور اوسطها» رفتار مي كند، نمي بيند، گناهكاران و پيامبران را مي كشند.

آنكه همه چيز را آسان مي گيرد مريض است؛ مريض ادعا.

شايد اختلاف؛ كوتاهترين مسير ميان دو انديشه باشد.

من هم آتشم و هم هيزم خشك؛ جزئي از وجودم جزئي ديگر را مي خورد؛ روي خود فرو پوشان تا دودم چشم تو را كور نكند.



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.