پدر دو بار دور حیاط گشت و آمد توی اتاق.جا نمازش را از روی رف برداشت پای بخاری نشست.جا نماز ، پارچه ی قلم کار یک تخته  بود.بازش کرد ودو زانو روی آن نشست ؛ تسبیح را هلالی بالای مهرگذاشت ؛قرآن را از جلدش بیرون در آ ورد ؛ لایش را باز کرد ونشان آن را دید . سر جزء « الحادی عشر » بود.آن رادو باره بست وتسبیح رابه دست گرفت و شروع کرد به ذکر گفتن.بیش از یک سا عت به غروب نمانده بود.پدر دهانش خشک شده بود وحوصله اش داشت از تشنگی سر می رفت.هر روز از اداره که بر می گشت تاساعت پنج می خوا بید .آن وقت بیدار میشد .می آ مد لب حوض.سرش را آب میزد و اگر خیلی گرمش بود ، لخت می شد ؛ توی آب می رفت و با لگن ، آب روی سر خود می ریخت و بعد در می آمد.

اول سرش را خشک می کرد.بعد وضو می گرفت.دشت و رویش را نیز با دستمالی که روی درخت انار لب حوض ، افتاده بود ، خشک می کرد و بعد می آمد توی اتاق .جا نمازش را پهن می کرد و تا دم افطار سر جانمازش نشسته بود ؛ نماز ظهر وعصرش را می خواند واگر وقت باقی بود  ، باقی مانده ی جزء قرآن روز قبلش را با صدای بلند تلاوت می کرد و یا دعای مخصوص آن روز ماه مبارک را می خواند.در اتاق باز بود . توی ایوان پهلو ،سماور داشت جوش می آمد.بساط سماور جور بود و زنش دورتر از گرمای سماور به دیوار آن ور ایوان تکیه داده بود وبا کاموای سبز ،آستین یک پیراهن بچه گانه را می بافت .سرش روی کارش بود ومیله ها را تند بالاو پایین می برد و از حلقه های کاموا در می کرد و گلوله ی کاموا که وسط ایوان سرگردان بود ، آهسته آهسته باز می شد و به هوای خودش این ور و آن ور می رفت.آفتاب لب بام آمده بود وهوا گرم گرم بود...از دیوا ری که رو به مغرب بود هرم آفتاب توی حیاط می زد.از آبی که چند دقیقه پیش پاشیده بودند ،هنوز نمی باقی مانده بود وبوی خاک نم کشیده ، هوا را پر کرده بود وهرم آفتاب تا این ور حیاط توی ایوان هم می زد.بچه ها ، دو تا دختر یکی ده دوازده ساله ودیگری کوچک تر ، توی ایوان رو به روی مادرشان ، به دیوار تکیه داده بودند و از حال رفته بودند.رنگ شان پریده بود .دهان شان باز مانده بود وچشم شان به دست مادرشان که هنز قوت داشت ومیله ها را تند بالا وپایین می برد ، دوخته شده بود.وهمه در تنگنای بی حالی خود ، گیر کرده بودند وبه انتظار اذان مغرب ساکت نشسته بودند.

پدر از توی اتاق ،همان پای بخاری که نسشته بود ، همه ی این بساط را می دید و آهسته ذکر می گفت .سماور به جوش آمده بود وبخار آبی که از آن بر می خاست،توی اتا ق می زد.پدر یک دم ذکرش را برید واز همان روی جا نمازش صدا زد :

-صغرا ! پاشو سماور رو ببر اون ور .

بچه ها از حال رفته بودند ؛ ومادر سرش به بافتنی خودش گرم بود و هوا هم گرم بود .کسی به آنچه پدر گفت توجهی نکرد.وپدر دیگر حوصله اش داشت سر می رفت .تسبیح را هلالی روی مهر جا نمازش گذاشت ؛ یک لاالاهالاالله گفت وسر پا ایستاد وبا صدایی که ته پاشیر هم  می شدآن را شنید ، اذان نمازش را گفت و وقتی می خواست اقا مه را بگوید،رو به دختر هایش گفت:

-به شماهام !بتول تو پاشو!پاشو، سماور رو بذار اون ور تر .چایی رم دم کنین.

دختر بزرگ تر مثل این که از خواب پریده باشد ، کسل و ناراحت از جا تکان خورد .خودش را با سماور آن طرف تر کشید و از سر خستگی وخشم زیر لب گفت:

-ایش ...ش...

ودوباره سر جای خود برگشت؛پشتش را به دیوار داد وباز از حال رفت .مادر ، کار بافتنی اش را کنار گذاشت.آمد جلو قوری را آب بست و گذاشت سر سماور.دستمال قوری را هم روی آن انداخت ودوباره به جایش بر گشت، کار بافتنی اش را به دست گرفت ومشغول شد.پدر هنوز اقامه اش را نگفته بود .پا به پا می کردو یواش یواش چیزی می خواند و انگشت هایش روی درز شلوار خانه اش با لا وپایین می رفت.آفتاب داشت کم کم از بام خانه می پرید .گرما وبوی خاک آفتاب خورده توی حیاط پیچیده بود.و یخی توی کوچه داد زد .پدراقامه اش را داشت شروع می کرد که صدای یخی ، توی حیاط پیچید .پدر یک دم ساکت شد ورو به دختر هایش گفت:

-صغرا ، پاشو برو یخ بگیر !

دختر کوچک تر تکانی خورد وگفت:

-ایش خدایا ! و ساکت شد.

دیگر طاقت پدر تمام شده بود .خودش را با دو قدم به ایوان رساند.دختر ها از جای شان پریدند .مادر یک دم سرش را از روی کارش برداشت و دوباره پایین انداخت.دختر ها خودشان را توی حیاط انداخته وپدر مثل آن ها پا برهنه ،دنبال شان افتاد.

-پدر سوخته ها ! قبر پدر مادرتان سگ...

دختر ها هر یک از طرفی می دویدندو پدر مثل اینکه اول نمی دانست به طرف کدام شان حمله کند .ولی گویا آخر تصمیم گرفت.ودنبال صغرا افتاد .و بتول رفت روی پله ی اول پا شیر ایستاد وداشت زار می زد.صغرا سه بار دور حوض گشت ؛یک بار پایش توی باغچه رفت و یک شاخه ی لاله عباسی را شکست. ولی پدر بالا خره رسید . و همان طور

 که دخترش می دوید ، یکی  محکم به پشتش زد .دختر سکندری رفت و دمر روی زمین پهن شد وناله اش توی خاک فرو رفت.

-پدر سوخته ها ! همش ایش وفیش ؟همش ایش وفیش ؟به قبر پدر...

دنباله ی فحشش را با یک صلوات برید و برگشت.دستش را لب حوض آب کشید .با دستمالی که روی شاخه ی انار بود خشک کرد و رفت توی اتاق ، روی جانمازش ايستاد و شروع کرد به اقامه گفتن.صغری تازه به ناله افتاده بود.کلمات بزرگ و پرسرو صدای عربی که از خشم هنوز لرزشی داشت از در اتاق بيرون می زد و آفتاب که داشت از

لب بام می پريد ، ناله های دختر را که هنوز دمر روی زمين دراز کشيده بود ،برمی داشت و با خود می برد.مادر ، يک چند دقيقه ای کار بافتنی اش را کنار گذاشت و از در اتاق که باز بود ، تاريکی درون آن را با چشمانی دريده نگاه کرد و بعد بلند شد ؛ رنگش پريده بود.دستش می لرزيد و لبش را به دندان گرفته بود.بتول هم جرات پيدا کرد و جلو آمد.دونفری صغرا را بلند کردند.نوک دماغش و پيشانی اش که به خاک کشيده شده بود ، خراش برداشته بود.لب بالايی اش باد کرده بود و از همه ی زخم های خون می آمد و يخیهنوز توی کوچه داد می زد.صغرا را لب حوض بردند.بتول آفتابه را آورد ، آب کرد و روی دست مادرش می ريخت و او خون لب و دهان صغرا را شست.سر و صورتش رابا دستمالی که روی شاخه ی درخت انار کنار حوض آويزان بود ، خشک کرد .پيراهنش را هم تکان داد و زير او پهن کرد و او را خواباند.پدر نماز اولش را شروع کرده بود.يخی داشت دور می شد.و آفتاباز لب بام پريده بود.

- بتول !برو زنبيل ور دار بيار.

از لب رف هم پول برداشت و به او داد و دنبال يخ روانه اش کرد و دوباره سرکار خودش نشست.سماور غلغل می کرد.هرم آفتاب تویايوان بود.سفره ی پيچيده شده ، آن گوشه ی ايوان مانده بود و نمکدان باقاشق ها روی آن بود.و مادر اين بار تندتر کار می کرد.ميله ها، تندتر بالا و پايين می رفت و گلوله ی کاموا وسط ايوان تندتر باز می شد و به هوای خودش اين ور و آن ور می رفت. پدر ، نماز اولش را سلام گفت.هنوز به افطار خيلی مانده بود و او طاقتش ديگر داشت تمام می شد.به زحمت بلند شد.تسبيح را روی جانماز انداخت و شروع کرد به اذان گفتن.کلمات کشيده و پر سر وصدای عربی که از اتاق می آمد ، لرزشی از خشم و بيچارگی به همراه خود داشت.صغرا آن گوشه ی ايوان يک پهلو افتاده بود و دست هايش را روی صورتش گذاشته بود ؛ پاهايش را توی شکمش جمع کرده بود و هق هق 

می کرد و صدايش با غلغل سماور درمی آويخت.مادر ديگر بی تاب شده بود .هنوز رنگ به صورتش نيامده بود و 

همان طور که دست هايش ، تند ميله ها را بالا و پايين می برد ، يک دفعه سر رفت :

- خجالت نمی کشه...بی غيرت...بی رحم!...

الله اکبر پرسروصدايی که پدر گفت ، صدای او را در خود گم کرد.و مادر خاموش شد.در حياط صدا کرد.بتول با زنبيل يخ وارد شد.يخ را توی حوض آب کشيد.از روی طاقچه ، کاسه ی بدل چينی را برداشت ويخ را توی آن گذاشت.

- سفره رم پهن کن!

بتول سفره را هم پهن کرد.کاسه يخ را وسط آن گذاشت.قاشق ها راچيد.نان را تقسيم کرد و چهار طرف سفره گذاشت و خودش همان گوشه به ديوار تکيه داد و از حال رفت.مادر کم کم رنگ به صورتش برمی گشت.ديگر لبش را نمی گزيد.يواش يواش چيزی زير لب می گفت ،ولی هنوز دستش همان طور تند کار می کرد...

- بتول !چراغو روشن کن.

آفتاب پريده بود.هوا تاريک می شد و از پدر که نماز عصرش را آهسته می خواند ، صدايی شنيده نمی شد.فقط گاهی سوت بلند يک(ص) خود را از تاريکی اتاق بيرون می کشيد و در گرمای اول غروب گم می شد ؛ و بعد هم کنده ی زانوی او که روی جانماز می نشست ، گرپ ، صدا می داد . وصغرا آهسته آهسته ناله می کرد و همان گوشه افتاده بود.

-بسه ديگه ...بسه ،

 و زير لب افزود:

-بی رحم...بی غيرت.

مادر اين را گفت و کارش را کنار گذاشت .کفشش را پوشيد ، و رفت.

به آشپزخانه که رسيد صدا زد:

- بتول !پاشو خربوزه رو بيار پاره کن.

بتول پاشد و رفت توی اتاق.از کنار پدرش که داشت نمازش را سلاممی داد رد شد.وقتی برگشت يک سينی با يک کارد آورد.آن ها را تویسفره گذاشت.کفشش را پوشيد ، آهسته آهسته به طرف پاشير رفت و خربزه را آورد.آن را چهارقاچ کرد.دو قاچ بزرگ تر و دوتای ديگرکوچک تر.تخمه ی آن را توی يک سينی زير استکانی خالی کرد ؛گذاشت طاقچه ، قاچ های خربزه را يکی يکی بريد و هرکدام را سرجايش گذاشت.

- بتول !چراغو بيار.

صدای پدر از توی اتاق اين طور گفت.صدا ديگر از خشم نمی لرزيد.ولی هنوز از بيچارگی کشيده بود.بتول چراغ را برد توی اتاق.جلوی جانماز پدرش گذاشت و به صدای پدرش که بلند بلند قرآن می خواندگوش می داد.صغرا ناله اش بند آمده بود .بتول نگاهی به او کرد و خودش را به آن طرف کشيد.

-صغرا!صغرا!نخواب!افطار نزديکه.پاشو!

شانه اش را تکان داد.صغرا که چند دقيقه ساکت مانده بود دوباره به ناله افتاد و اين بار سخت گريه می کرد.شانه هايش همان طور که يک پهلوخوابيده بود تکان می خورد ، بتول هم داشت گريه اش می افتاد.آب دهان خود را به زور قورت داد.روی صغرا خم شد و گفت :

- هيچ چی نگو!بسه ديگه!تو که بابارو می شناسی .هيچ چی نگو!

می دونی که دم افطار سگ می شه .

و اين کلمه ی آخری را که می گفت نگاهش به طرف در اتاق برگشت که نور چراغ از آن بيرون می زد.سرو صدايی که از آشپزخانه می آمد ، خوابيد و مادر با ظرف غذا بيرون آمد.کفشش را که روی زمين می کشيد ،پای ايوان کند ...ظرف غذا را توی سفره گذاشت.بخار غذا نه رنگی داشت و نه بويی.

-پس بشقابا کوش ، بتول؟!

بتول به عجله خود را جمع و جور کرد و توی اتاق رفت . از پهلوی پدرش رد شد و غرشی را که او کرد نشنيده گرفت.در صندوق صدا کرد و بتول وقتی برگشت بشقاب ها را توی سفره گذاشت.هوا داشت تاريک می شد.صدای گريه ی صغرا بند آمده بود.شايد مغرب شده بود ، تک صدای اذان گوهای تازه کار از دوردست می آمد و با هرم آفتاب که هنوز صدای قرآنش ، با قرائت و کشيده از توی اتاق بيرون زد.

-بتول !پاشو چراغو وردار بيا.صغرا تو هم پاشو ديگه!

صدايش آمرانه بود و بی حوصله بود.بتول داشت بلند می شد که چراغ را بياورد.ولی پدر قرآنش را بست ، چراغ را برداشت و توی ايوان آمد. چراغ را توی طاقچه گذاشت و کنار سفره نشست .بتول پهلوی دست او نشسته بود .صغرا هم بلند شده بود و پدر هنوز زير لب ذکر می گفت.مادر پای سماور نشسته بود.سه تا استکان آب جوش ريخت .جلوی آن ها گذاشت و خودش با خربزه افطار کرد.گربه هم از راه رسيده بود و کنار سفره ، همان دم ايوان سر دودست نشسته بود.بخار بی رنگ غذا با بخار سماور می آميخت و صغرا هنوز سکسکه می کرد.مادر سرش را از روی سفره برد اشت.رنگ از صورتش پريده بود و لب هايش می لرزيد.يک دم  نگاهش را به صورت پدر دوخت و بعد :

-خجالت نمی کشی؟اين دست مزد دم افطارشونه؟وادارشون کرده ای روزه بگيرند؟...

و حالا خون به صورتش دويده بود.دستش توی ظرف خربزه مانده بود و هيچ ازين روگردان نبود که هر چه از دهانش درآمد ، به شوهرش بگويد.پدر استکان آب جوش را به آرامی توی نعلبکی گذاشت و از رویبی حوصلگی گفت :

-خوبه .بذار افطار کنيم...و بشقاب خربزه اش را پيش کشيد.

-چه افطاری ؟از زهر هلاهلم بدتره !

پدر ساکت بود و خربزه می خورد.صغرا آهسته می لرزيد.بتول نگران بود و چشمش دودو می زد.سماور غلغل می کرد. مادر بشقابش را کنار زده بود و هنوز نمی توانست آرام باشد.

-ديگه بچه هاتم فهميده ن که چرا اين طور دم افطار سگ می شی...

پدر حوصله اش سررفت بشقاب را به سختی کنار زد.صدايش رگه دار شده بود و می لرزيد:

-می ذاری يه لقمه زهر مار کنيم يا نه؟

-مگه تو گذاشته ای؟از اول ماه تا حالا...

صدای مادر می لرزيد.پدر قرمز شده بود .می خواست چيزی بگويددهانش باز ماند ؛ ولی صدايی از آن بيرون نيامد.ديگر طاقتش تمام شده بود.دامن سفره را گرفت ، به جلو پرت کرد و توی تاريکی اتاق رفت.دامن سفره رو ی ظرف غذا افتاد.يک ظرف خربزه هم برگشت و چربی غذا داشت توی سفره می دويد.مادر هنوز بد می گفت.بتول هاج و واج مانده بود و چشم هايش ديگر دور نیم زد.صغرا دوباره به گريه افتاده بود.دست هايش را به صورتش گرفته بود و همان طور که سر سفره نشسته بود ،شانه هايش تکان می خورد.در حياط که بسته شد ، محکم صدا کرد و گربه از صدای آن متوحش شد.هرم آفتاب پريده بود.سماور کناره سفره می جوشيد.هوا تاريک تاريک شده بود .و هياهوی دور اذان گوها رو به خاموشی می رفت.

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.