در زمانهای دور‏ در جنگلی سبز‏، گله اي از فيلان گاه گاه بر سر چشمة زلالي جمع مي شدند و آنجا مي خوابيدند و این سبب می شد حيوانات ديگر از ترس فرار مي كردند و مدتها تشنه مي ماندند. روزي همه حیونات جمع شدند تا فکری برای این اوضاع کنند زیرا از ترس هیکل بزرگ فیلان کسی جرات نزدیک شدن به چشمه را که تنها منبع آب حیوانات بود نداشت. خرگوش زيركي چاره انديشي كرد و حيله ا ي بكار بست. برخاست و پيش فيلها رفت و فرياد كشيد كه: اي شاه فيلان! من فرستاده و پيامبر ماه تابانم. ماه به شما پيغام داد كه اين چشمه مال من است و شما حق نداريد بر سر چشمه جمع شويد و اگر از اين ببعد كنار چشمه دیده شوید شما را به مجازات سختي گرفتار خواهم كرد. نشان راستي گفتارم اين است كه اگر خرطوم خود را در آب چشمه بزنيد ماه آشفته خواهد شد و بدانيد كه اين نشانه درست در شب چهاردهم ماه پديدار خواهد شد.
پادشاه فيلان که این حرف را باور نکرده بود در شب چهاردهم ماه با گروه زيادي از فيلان بر سر چشمه حاضر شدند تا ببينند حرف خرگوش درست است يا نه؟ همين كه پادشاه خرطوم خود را به آب زد تصوير ماه در آب به لرزش در آمد و آشفته شد و درهم رفت. فیلها فهميدند كه حرفهاي خرگوش درست است. از ترس پا پس كشيده و بقية فيلها به دنبال او از چشمه دور شدند.



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.