بوستان پيامبر 10

17 اردیبهشت 1391   maryam.pourmohammadi   گنجینه ادبی, کتابهای جبران خلیل جبران   8 نظر   339874 بازدید   |

 


جوان لباس خود درآورد و به او داد و برهنه ماند. 
آنگاه پيامبر به صدايي مثل تاختن كره اسبي در راه گفت: «تنهاي برهنه زير خورشيد زندگي مي كند؛ و ساده دل تنها ر باد سوار مي شود و آن كس كه هزار بار راه خود گم كرده است، تنها كسي است كه به سرمنزل اطمينان مي رسد.» 
فرشتگان از دست حرفه وران فتنه پيشه به ستوه آمده اند. دوش ملكي نزدم آمد كه تاكنون نديده بودمش؛ گفت: «براي آنان كه فخر مي فروشند دوزخي آفريده ايم. جز آتش چيست كه هر برق فريبنده اي پيش او رنگ بازد و هر چيزي را آب كند و به اصل خويش بازگرداند؟» 
گفتم: «اما شما با خلقت دوزخ؛ شياطيني هم براي اداره اش آفريديد.» 
فرشته پاسخ گفت: «كار دوزخ را كساني راست مي كنند كه آتش را به آنان راهي نيست.» 
چه فرشته خردمندي! او راههاي آدميان و شيوه هاي هر گروه را مي شناسد. او از آن نيكاني است كه به هنگام وسوسه فريبكاران در گوش پيامبران به ياري ايشان مي شتابد. بي شك آنگاه پيامبران خنده كنند، مي خندند و چون گريان باشند مي گريد.» 
دوستان و مردان من انسان برهنه در تنهايي خود زير خورشيد زندگي مي كند. ناخداي بي سكان تنها كسي است كه بي پروا قدم به درياي متلاطم مي گذارد و انسان تاريك روح آن است كه در تاريكي شب فرو مي رود و با صبح بر مي خيزد و يگانه اي كه بهار را ادراك مي كند همين است كه با ريشه ها زير برف مي ماند.» 
آري شما چون ريشه هاييد اما شما را حكمت بالغه اي است كه از زمين مي گيريد. بي صداييد اما شما را شاخه هايي است كه هنوز جان نگرفته است؛ دستان بادهاي چهارگانه.» 
رها هستيد شكلي نداريد اما ابتداي ظهور درختان بلند و باشكوهي هستيد كه سر به ابرهاي روان خواهند ساييد.» 
دوباره مي گويم و باز مي گويم: جز ريشه هايي ميان خاك و ابرهاي روان نيستيد. بسيار ديده ام كه بر مي رويد تا با نور به رقص آييد. اما در حال اوج گرفتن ديدم كه با شرم و حيا دست در گريبانيد. هر ريشه اي با حيا سرشته است. زماني طولاني قلبهايش را پنهان مي كند و بعد نمي داند با آن چه كند. 
اما مادري خواهد آمد مادري پاك كه آسايش نمي شناسد و بر تپه ها و دشتها رحمت خواهد آورد.

11
11
0
11 نفر

8 نظر

  1. چه بازدیدییییییی smiley11
  2. عالی بود خواندم ولی مارکدار کردم و در قسمت ورد خواندم امیدوارم اینبار در ست شده باشد انشاالله 000000موفق باشید 0
  3. سلام علیکم
    دست تون درد نکنه خیلی خوب بود
    استفاده کردیم
  4. به بندگانم خبر بده،
    که منم آمرزنده ی مهربان.
    سوره حجر،آیه مبارکه 49

    ..........................................

    اولین باری که گیله مرد رو دیدم ؛توی مسجد محل و در ایام محرم بود.
    عجیب بود که با کمی صحبت در امور روز مره خیلی زود باهاش اخت شدم.
    یادمه که ازش پرسیدم:
    اگه بزرگترین گناه عالم رو انجام داده باشی چیکار میکنی؟
    دستی رو دوشم گذاشت ،تبسمی کردو گفت:"توبه"

    ...........................................

    به خاطر بسپاریم که،
    همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است؛
    آرام ،بیصدا ،همیشگی
  5. سلام ممنون خیلی خوب دستتون درد نکنه
  6. کشف یک اشتباه در قرآن!
    
    تعدادی از دانشمندان جمع شدند تا با تحقیق در متن قرآن ؛ خطا و اشتباهی در آن بیابند و به این ترتیب قرآن را رد کنند!!!!
    
    لذا بسیار در متن قرآن و کلمات آن دقت کردند تا اینکه به این آیه رسیدند که در مورد داستان حضرت سلیمان است که وقتی ی مورچه ای لشکر حضرت سلیمان را میبیند به سایر مورچه ها میگوید :پناه بگیرید تا لشکر سلیمان شما را خرد نکنند (لایحطمنکم)
    در حالی که:
    این کلمه در زبان عربی فقط در مورد خرد شدن شیشه به کار میرود اما مورچه ها آن را درباره ی خود بکار برده اند.!!!
    پس این اشکالی
    است که میتوان به متن قرآن گرفت !!!!
        
    بعد از آن یک دانشمند استرالیایی در تحقیقات علمی خود کشف کرد که:بیش از 75 درصد از غشای خارجی بدن مورچه ها را شیشه تشکیل میدهد
    و با کشف این معجزه ی قرآن بلافاصله به اسلام ایمان آورد و مسلمان شدنش را اعلام نمود.
    
    لا اله الا اله
    الملک الحق المبین.


    شتباه زندگی نکن !
    ﺁﺩمهای ﺯﻧﺪﻩ
    ﺑﻪ ﮔﻞ ﻭ ﻣﺤﺒﺖ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭند
    ﻭ اموات ﺑﻪ ﻓﺎﺗﺤﻪ ... !

    ﻭﻟﯽ ﻣﺎ همیشه ﺑﺮﻋﮑﺲ ﻋﻤﻞ ﻣﯿﮑﻨﯿﻢ!
    ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ‌ﻫﺎ ﺳﺮ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ ﻭ ﮔﻞ بارانشان می‌کنیم
    ﻭﻟﯽ گاهی چه ﺭﺍﺣﺖ
    ﻓﺎتحۀ حضور اطرافیانمان را می‌خوانیم!
  7. من این قضیه رو شنیدم..
  8. جالب بود باران جان ممنون

    شاید آن روز که سهراب نوشت"تا شقایق هست زندگی باید کرد...."
    خبری از دل پردرد"" گل یاس ""نداشت...
    باید اینگونه نوشت: هرگلی هم باشد چه شقایق چه گل پیچک و یاس....
    زندگی بی مهدی (عج) زندگی با غم هاست....

    روزی خارکنی تبر خود را گم می کند, بیرون از خانه همسایه خود را مشاهده کرد که آرام وسر به زیر است و به گونه ای رفتار می کند که دارد چیزی راپنهان می کند, خار کن به منزل برگشت تا لباس خود راعوض کند و نزد قاضی برود که درمی یابد تبرش را همسرش در انبار گذاشته بوده,.....
    دگر بار لباس کار می پوشد واز خانه خارج می شود باز در راه همسایه را میبیند ودر می یابد که همسایه چقدر مرد متین وبا وقاریست.......

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.