هیچ کس چیزی به آدمی نمی دهد مگر خود او. و هیچ کس چیزی از آدمی دریغ نمی دارد مگر خود او. ((بازی زندگی)) یک بازی انفرادی است. اگر خودتان عوض شوید، همه اوضاع و شرایط عوض خواهد شد.
اما بازگردیم به فرعون ستمگر. براستی که هیچ کس یک ستمگر را دوست ندارد.
سالها پیش دوستی داشتم به نام ((لتی)) که پدرش مردی ثروتمند بود و هر چند از نظر غذا و لباس، او مادرش را در مضیقه نمی گذاشت اما در زندگیشان کوچکترین خبری از تجملات نبود.

باهم به یک هنرستان می رفتیم و همه شاگردان تابلوهای نقاشی که از روی آثار نظیر((نصر طیار)) یا ((مادر ویستلر)) کشیده شده باشد، یا هر اثری که هنر را به خانه شان بیاورد می خریدند.
اما پدر دوستم همه اینها را ((چپاول)) می خواند و می گفت: مبادا این چپاولها را با خودت به خانه بیاوری!
از این رو، دوستم بدون یک مجسمه ((نصر طیار)) بر روی میز یا یک تابلوی نقاشی از روی ((مادر ویستلر)) بر دیوار اتاقش، زندگی بی آب و رنگی را می گذارند.
پدر دوستم اغلب به او و مادرش می گفت: وقتی بمیرم هر دوی شما از دستم راحت می شوید.
روزی کسی از ((لتی)) پرسید: تو کی به خارج سفر می کنی؟ همه دانشجویان رشته هنر به خارج سفر می کردند.
((لتی)) هم با خوشحالی پاسخ داد: هر وقت پدرم بمیرد.
پس مردم همیشه منتظرند تا از شر تنگنا و ستم رها شوند.
بیایید هم اکنون خود را از شر استبداد هر تفکر منفی برهانیم. تاکنون اسیر تردیدها و هراسهایمان بودیم. اکنون بیایید تا همچنان که موسی قوم خود را نجات داد، ما نیز خود را نجات بدهیم. و از ((زمین مصر)) یا ((خانه بندگی)) بیرون بیاییم.
پس در پی آن اندیشه ای باشید که بزرگترین ستم را در حقتان می کند. گره گاه را پیدا کنید!
در بهار که کنده های بیشمار درختان را از رودخانه پایین می فرستند، گاه این الورها به صورت متقاطع سر راه هم قرار می گیرند و مانع عبور و مرور شده است. و آن را گره گاه می خوانند. دوباره آنها را مستقیم قرار می دهند و الوراها شتابان بهر راه خود در رودخانه ادامه می دهند.
شاید گره گاه شما نفرت باشد. نفرت مانع تحقق خیر و صلاحتان می شود.
هر چه بیشتر نفرت بورزید، بر دوام نفرت خود افزوده اید. و در ذهن خود، شیاری از نفرت حک می کنید که خود را در حالت دائمی چهره تان نشان خواهد داد.

آنگاه مردم از شما می پرهیزند و هزاران فرصت طلایی را که هر روز انتظارتان را می کشد از دست خواهید داد.
به یاد دارم که چند سال پیش، خیابانها پر بود از مردهای سیب فروش که صبح خیلی زود به خیابان می آمدند تا بهترین ها جا را گیرد بیاورند.
چند بار که از خیابان ((پارک)) رد شدم، دیدم که سیب فروش آن نامطبوع ترین قیافه ای را که در عمرم دیده ام به خود گرفته است.
به مردمی که رد می شدند می گفت: سیب دارم! سیب هیچ کس نیز نمی ایستاد تا سیبی بخرد.
برای سیبی سرمایه گذارم کردم و به او گفتم: تا وقتی این قیافه را به خود بگیری نمی توانی سیبهایت را بفروشی!
پاسخ داد : آخر پسرک آن سوی خیابان جای مرا گرفته است.
گفتم: لازم نیست نگران آن گوشه خیابان باشی. اگر این قیافه ماتمزده را به خود نگیری، همین جا هم می توانی سیبهایت را بفروشی.!
گفت: چشم خانم. من هم راهم را گرفتم و رفتم. روز بعد که او را دیدم، براستی قیافه اش عوض شده و کار و کاسبی اش متبسم سیب می فروخت.
پس گره گاهتان را بیابید (چه بسا بیش از از یک گره گاه داشته باشید) تا الوارهای موفقیت و خوشبختی و وفور نعمت، شتابان از رودخانه به سویتان سرازیر شود.



اکنون رفته خدمت بکنید و کاه به شما داده نخواهد شد و حساب خشت را خواهید داد. 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.