گاهی اوقات برخی از افراد به خوردن موادی عادت دارند که چندان مرغوب به نظر نمی رسد.مثل خوردن مهر نماز’ گچ و یا ... . در داستانهای مثنوی معنوی مولانا’ مردي كه به گل خوردن عادت داشت به يك بقالي رفت تا قند سفيد بخرد. بقال مرد دغلكاري بود و به جاي سنگ, گل در ترازو گذاشت تا سبكتر باشد و به مشتري گفت: سنگ ترازوي من از گل است. آيا قبول ميكني؟ مرد گلخوار با خود گفت: چه بهتر‏’ من عاشق گل هستم. گل ميوة دل من است. به بقال گفت: مهم نيست, بكش.
بقال گل را در كفّه ترازو گذاشت و شروع كرد به شكستن قند, چون تيشه نداشت و با دست قند را مي شكست, به ظاهر كار را طول داد. و پشتش به گلخوار بود, گلخوار که بی تاب خوردن گل شده بود از دور بودن مرد بقال استفاده کرده و ترسان ترسان و تندتند از گل ترازو مي خورد و مي ترسيد كه بقال او را ببيند, بقال متوجه دزدي گلخوار از گل ترازو شده بود ولي چنان نشان مي داد كه نديده است و با خود مي گفت: اي گلخوار بيشتر بدزد, هرچه بيشتر بدزدي به نفع من است. چون تو ظاهراً از گل من مي دزدي ولي داري از پهلوي خودت مي خوري زیرا هر چه وزن گل کمتر باشد من نیز قند کمتری می کشم ولی مبلع بسیار می گیرم. تو از فرط خري از من مي ترسي, ولي من مي ترسم كه توكمتر بخوري’ وقتي قند را وزن كنيم مي فهمي كه چه كسي احمق و چه كسي عاقل است.مثل مرغي كه به دانه دل خوش مي كند و آن دانه در دامی گذاشته شده و همين دانه او را به كام مرگ مي كشاند و موجب به دام افتادنش می شود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.