تلافی زمانه

24 اردیبهشت 1392   soniakhandan   گنجینه ادبی, گلستان سعدی   0 نظر   558 بازدید   |

حکایت کنند که روزی وزیر مردم آزاری بر سر فقیری بینوا سنگی زد. آن زمان آن فقیر را قدرت مقابله با وزیر نبود و نمی توانست کاری از پیش ببرد بی این که کاری کند گذشت اما آن سنگ را نزد خود نگاه داشت. روزگار سپری شد و تا این که روزی بین وزیر و پادشاه جنگ در گرفت و پادشاه از وزیر خویش دلگیر شد و دستور داد او را به چاه بیافکنند. چنین کردند و از قضا روزی آن فقیر از کنار چاه میگذشت و آن وزیر را دید و سنگی را که سالها قبل برداشته بود در آورد و بر سر وزیر زد. وزیر فریاد برآورد: مگر نمی بینی من اینجا گرفتارم چرا مرا با سنگ میزنی؟ گفت: من همان فلانم که در چندیدن سال قبل مرا در فلان جا با همین سنگ زدی. آن زمان زور من به تو نمی رسید ولی این سنگ را نگاه داشتم و اینک همان را بر سر خودت زدم. آن زمان از جاه تو ترسیدم ولی امروز که در چاه دیدمت دیگر ترسی نیست.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.