وقتي كليد چراغ را زدم در تاريكي اتاق كه از روشنايي دور چراغ خيابان كمي رنگ مي گرفت در رخت خواب فرو رفتم هنوز راديو روشن بود و موسيقي رواني كه از پشت پرده ي ضخيم آن بر مي آمد و هواي اتاق را موج مي داد پر سر وصدا بود ومن مي خواستم آرام بگيرم .مي خواستم بخوابم .نور سبز و آبي كم رنگي از كنار صفحه ي راهنماي راديو به تخت مي تابيد و لحاف را با ملحفه ي سفيدش رنگ مي كرد .پيچ راديو را هم بستم و به اين فكر مي كردم كه ديگر بايد بخوابم .كه ديگر بايد استراحت كنم   . آب سردي كه پيش از خوابيدن آشاميده بودم به بدنم عرق نشانده بود و من در زير پتويي كه روي خود كشيده بودم گرمم مي شد .دلم مي خواست پتو را عقب بزنم و خودم را خنك كنم ولي مي بايست مي خوابيدم .مي بايست استراحت مي كردم . ساعت از دوازده هم گذشته بود و چراغ اتاق صاحب خانه هامدتي پيش خاموش شده بود .صاحب خانه ها ساعت يازده مي خوابيدند و دراين ساختمان فقط چراغ اتاق من بودكه تا آن طرف نصف شب روشن مي ماند .يادم نيست به چه چيزهايي فكر مي كرد م.چشمم داشت گرم مي شد و داشتم كم كم فراموش مي كردم كه به چه چيزهايي فكر كنم كه باز بوق زننده ي يك تاكسي گرماي خواب را از چشمم دور كرد و در سرماي ناراحتي و عذابي كه مرا گرفته بود روي تخت تكاني خوردم پتو را بيش تر به خودم پيچيدم و وقتي سرو صداي سيم ها و فنرهاي تخت خوابيد من هم دوباره تصميم گرفتم بخوابم . اتاقي كه اجاره كرده ام كنار يك خيابان بزرگ شهر در طبقه ي سوم يك ساختمان تازه ساز است .اتاق را مبله كرايه كردم و صاحب خانه ها نه جنجالي دارند و نه بچه اي كه نصف شب اهل خانه را از خواب بيدار كند .اول خيال مي كردم از هر حيث راحتم .تنها بدي اتاق تازه ام همين جنجال خيابان است .شب اول كه در آن جابه سر مي بردم ساعت پنج صبح به صداي اولين گاز اتوبوسي كه آدم هاي سحر خيز را به سركا رشان مي برد از خواب پريدم .ولي روزهاي بعد عادت كردم . تازه اين ها كه چيزي نيست . روبه روي ساختماني كه من در طبقه ي سوم گاراژي هست كه تاكسي ها و اتومبيل هاي كرايه اي شب ها در آن توقف مي كنند . يك اتوشويي مرتب و تميز نيست كه كف حياطش را آسفالت كرده باشند و دربان آبرومندي هم داشته باشد كه مال مردم را بپايد .يك گاراژ فكسني كه تاكسي دارها مجبورند خودشان هم توي تاكسي هاشان بخوابند نا صاحبي دارد و نه درباني . و من وقتي توي رخت خوابم فرو مي روم و مي خواهم آرام بگيرم تازه تاكسي ها شروع كرده اند به اين كه  از كار هجده ساعته ي روزشان برگردند و بگذارند كه شوفرهاي ناشي و دست پاچه شان چند ساعتي استراحت كنند .هر راننده كه وارد مي شود در بزرگ و از هم در رفته ي گاراژ را پشت سر خود مي بندد و وظيفه دارد كه در را به روي تاكسي سوار بعدي هم باز كند .من اين را شخصا رفتم و پرسيدم . تاكسي ها وقتي پشت در مي رسيدند دوسه تا بوق مي زدند و به انتظار از روي پل كنار پياده رو آهسته مي گذرند و نور چراغ هاي ماشين را درست وسط تخت هاي كاركرده ي در گاراژ ميخ كوب مي كردند . من هر شب همه ي اين سروصداها را همان طوركه توي رخت خوابم دراز كشيده بودم و در فكر اينم كه زودتر بخوابم مي شنوم .و با خودم مي گويم ( آخر كي ؟... آخر كي من مي توانم استراحت كنم ؟) خيابان در آن وقت شب خلوت خلوت است .و حتي رنگ دسته جمعي مست هاي كافه ي تابستاني نزديك هم كه هر شب نزديكي هاي ساعت دوازده از ميان تاريكي درختان انبوه يك باغ دور تر از آن جا صاف از پنجره ي اتاق من تو مي آيد خاموش شده است . اين فكر ها را داشتم فراموش مي كردم كه يك تاكسي ديگر هم رسيد .بوق زننده اي تامغز استخوان من نفوذ كرد . ومن راستي ناراحت شدم و پتورا به كناري انداختم و همان طور پابرهنه روي آجرهاي سمنتي خنك مهتابي تكيه دادم . راننده دو سه بار بوق زد و وقتي كسي در را باز نكرد پياده شد و رفت پشت در و با مشت ولگد در را به كوبيدن گرفت .مي خواستم فحش بدهم . مي خواستم عربده بكشم .و همسايه ها را از خواب بيدار كنم ولي چه احمقي ! همسايه ها هم حالا از خواب پريده اند و توي رخت خوابشان غلت مي زنند . 

ولي نه صاحب خانه ها مي گفتند به اين سروصدا ها عادت كرده اند ... اين مرا ناراحت مي كرد. اين مرا وا مي داشت كه بخواهم در آن دل آرام شب عربده اي زننده و منفو ر بكشم . و همسايه ها را از خواب بپرانم . سرا نجام در باز شد و چند ثانيه بعد موتور تاكسي هم از صدا افتاد و نور چراغ آن از وسط تاريك هاي درون گاراژ پريد . من دو سه بار قدم زدم . يك ليوان ديگر از آب كوزه آشاميدم و توي رخت خواب رفتم .ديگر خواب از چشمم پريده بود و هر دم منتظر بودم كه يك بوق كشيده ي ديگر بلند شود و مثل يك شلاق تهديد كننده بر پيكر خوابي كه كم كم به چشم من راه خواهد يافت بكوبد . 

يك ماشين ديگر مثل اين كه زير گوش من يك دم ايستاد  دنده عوض كرد و دوباره به ناله در آمد. و من توي رخت خوابم از اين دنده به آن دنده شدم و سرو صداي سيم ها و فنرهاي تخت در آمد .پتو را كنار زدم و پاشدم روي تخت نشستم . مثل اين كه مي ترسيدم بلند شوم و توي مهتابي بروم .مثل اينكه همه ي ماشين هايي كه در عالم بودند از يك سرازيري دراز پايين مي آمدند و جلوي اتاق من زير گوش من كه مي رسيدند پشت سر هم ترمز مي كردند و سكوت  و آرامش آور شب را با جنجال تحمل ناپذير خود مي انباشتند. 

وقتي كه همه صداها افتاد ناگهان چيزي در من برانگيخته شده بود .و حس مي كردم كه اگر اين كار را نكنم به خواب نخواهم رفت . اول كمي ناراحت شدم . خواستم توي اتاق بروم خودم را توي رخت خوابم قايم كنم . ولي مثل اينكه نمي شد. يك چيزي در من بر انگيخته شده بود .حس انتقام بود ؟ يك دهن كجي كودكاني بود ؟ مثل لجباز ي بچه هايي كه مداد يك ديگر را مي شكنند ..؟ هر چه بود چيزي در من بر انگيخته شده بود . و من ديگر سردي آجر هاي كف مهتابي را حس نمي كرد م . 

هنوز پچ پچ چند نفر كه در تاريكي گاراژ به زباني غير از فارسي حرف مي زدند شنيده مي شد . وساعت سفارت زنگ دووربع كم را زد .من با قلو ه سنگي كه پا ي لنگه در مهتابي بود آجر پاره ي پاي آن  لنگه ي ديگر را با يك ضربه ي محكم ولي بي صدا و خفه شكستم و هر سه پاره سنگ را روي هره ي مهتابي گذاشتم .من فاصله را سنجيدم و جايي كه مي بايد انتخاب كردم . قلوه سنگ اولي را كه بزرگ تر و سنگين تر بود در دست راست گرفتم وبادست چپم دو پاره آجر ديگر را آماده نگه داشتم .

و در يك آن وقتي هنوز پچ پچ آن دو نفر به گوش مي رسيد هر سه تا پاره سنگ را پشت سر هم به طرف گاراژ پرتاب كردم و سريع توي رختخوابم رفتم . وقتي پتورا روي سينه ام كشيدم سه ضربه ي مكرر اولي پر سروصدا مثل اين كه  از يك فلز تو خالي برخاسته باشد و دو تاي ديگر آهسته تر از دور به گوشم رسيد و وقتي كه داد و هوار راننده ها كه دست كم يك جايي از تاكسي شان شكسته بود بلند شد من در اين فكر بودم كه پس كي؟ ... پس كي من بايد آرامشي بيابم؟!

 

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.