دستمال کاغذی به اشک گفت :
قطره قطره‌ ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌ کنی؟
عاشقم!
با من ازدواج می ‌کنی؟

اشک گفت :
ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی!
تو چقدر ساده ‌ای
خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما
تو مچاله می ‌شوی
چرک می ‌شوی و تکه ‌ای زباله می ‌شوی
پس برو و بی ‌خیال باش
عاشقی کجاست!
تو فقط
دستمال باش!

دستمال کاغذی ، دلش شکست
گوشه ‌ای کنار جعبه ‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید
خونِ درد
آخرش ، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه ‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال ‌های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود
دانه ‌های اشک کاشت .

0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. خيلي زيبا بود.
    با اجازتون من اينو تو نت پارك ب عنوان يك پست ميزارم.

  2. ghashang bod.mamnon
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.