در بابل، مردم به هنگام نيايش و پرستش، روي هفت بار همراه با كشيشي،ف سرودخوانان با من مي جنگيدند.... در نينوا، به مردي نظر داشتند كه مدعي بود، اسرار نهايي مرا همچون رابطي زرين بين خدا و انسان دريافته است. در تبت، كسي را كه با من ستيز كرده، پسر خورشيد و ماه مي ناميدند... در بايبلوس، اِفسوس انطاكيه، براي شادماني دشمنانم، فرزندانشان را قرباني مي كردند... در اورشليم و رُم، زندگي شان را به دست كساني مي سپردند كه نسبت به من ادعاي تنفر مي كردند و با تمام قوا با من مي جنگيدند.
در هر شهر زير خورشيد، نام من محور انجمنهاي مذهبي، هنري و فلسفي بود. اگر من نبودم معبدي ساخته نمي شد و برج و قصرها بالا نمي رفت. من جرأتي هستم كه اراده انسان را آفريده ام... من سرچشمه تحريكان اصلي انديشه ام... من دستي هستم كه دستان انسان را حركت بخشيد... من شيطان ابدي ام. من شيطاني هستم كه مردم براي حفظ جانشان، با من مي جنگند. اگر آنان در برابر من قيام نكنند، تنبلي، انديشه و جانشان را مي ميراند.
من آن طوفان خاموش و خشمگينم كه ذهن مردان و قلب زنان را مي آشوبم. از ترس من، به مكانهاي مقدس و زيارتگاهها سفر مي كنند تا مرا محكوم كنند؛ به خرابخانه ها مي روند تا مرا شادمان كنند و تسليم من شوند. راهبي كه در سكوت شب، براي راندن من از بستر خوابش نيايش مي كند، مثل بدكاره ايست كه مرا به خوابگاه خود فرا مي خواند. من شيطان ابدي و ازلي هستم.
منم سازنده اصلي ديرها و صومعه هايي كه بر پايه ترس بنا شده؛ سازنده شرابخانه ها و خرابخانه هايي كه بر پايه شهوت و خودخواهي استوار است. اگر من نبودم، ترس و لذت از روي زمين مي رفت و با از بين رفتن انها، آرزو و اميد در قلب انسان نابود مي شد. اين چنين است كه زندگي همچون چنگي با تارهاي پاره، خالي و سرد خواهد شد. منم شيطان جاودانه.
من الهام بخش دروغ، تهمت، غيبت، خيانت و تمسخر هستم، و اگر اين عناصر در اين جهان نباشد، مزرعه جامعه بشري، چونان صحرايي خواهد شد كه جز خار و خس در آن نمي رويد. من شيطان جاودانه ام.
من، پدر و مادر گناهم، و اگر گناه از بين برود، ستيزگران گناه و خانواده و بنيادشان از ميان خواهد رفت.
من، قلب همه زشتي هايم. آيا دوست داري كه با ايستادن قلب من، حركت انسان نيز متوقف شود؟
ايا نتيجه را، پس از ويراني علت خواهي پذيرفت؟ من، آن علت هستم. آيا مي گذاري كه بيابان دورافتاده بميرم؟ آيا مي خواهي رابط بين من و تو از بين برود؟ جواب بده اي مرد روحاني!
و شيطان دستانش را به طرف جلو دراز كرد. سرش را به جلو خم كرد و نفس عميقي كشيد. رنگ صورتش تيره شد همچون مجسمه فرسوده اي كه سالهاست كنار نيل افتاده است. پس چشمان درخشنانش را به صورت پدر سمعان انداخت و با صدايي پر از لكنت گفت:
خسته و ضعيف هستم. اشتباه كردم كه با اين حال نزار، چيزهايي را گفتم كه تو خود مي دانستي. اكنون هر چه مي خواهي انجام بده... مي تواني مرا به خانه خودت ببري و زخمهايم را درمان كني يا مرا همين جا رها كني تا بميرم.
پدر سمعان با پريشاني دستانش را به هم كشيد و با صدايي پر از عذرخواهي گفت:
اكنون دانستم آنچه را تا ساعتي پيش نمي دانستمو ناداني ام را ببخش. مي دانم كه وجود توست كه در جهان وسوسه ظهور مي يابد و وسوسه معياري است كه خداي متعال، ارزش روح انسان را با آن مي سنجد.
من مطمئن هستم كه اگر بميري، وسوسه خواهد مرد، و با مردنش، مرگ نيز تيروي ايده آلي را كه انسان را تعالي و هوشياري مي بخشد، از بين خواهد برد.
تو بايد زنده بماني، چون اگر بميري و مردم از مردنت باخبر شوند، ترسشان از جهم خواهد ريخت و از نيايش و عبادت بازمي ايستند، چون ديگر گناهي وجود نخواهد داشت. تو بايد زنده بماني، زيرا در زنده بودنت، رستگار يو رهايي از گناه معنا خواهد يافت.
من خود، تنفرم را از تو، در قربانگاه عشقم به انسان قرباني خواهم كرد.
شيطان خنديد و از خنده اش زمين لرزيد سپس گفت:
چه مرد باهوشي هستي پدر! و چه آگاهي شگفت انگيزي در مورد حقايق خداشناسي داري! تو از قدرت دانش خود، هدفي براي وجود من يافتي و من هرگز آن را نفهميده بودم، و اكنون ما به وجود هم نيازمنديم.
نزديك تر بيا برادرم؛ تاريكي، جلگه ها را در خود فرو برده. نيمي از خون من بر شنهاي اين دره ريخته است. از من، چيزي جز پيكري در هم شكسته باقي نمانده كه اگر ياري ام نكني، مرگ را به زودي خواهم خريد.
پدر سمعان، آستين هايش را بالا زد و نزديك شد. شيطان را بر دوش گرفت و به طرف خانه به راه افتاد.
در ميان دره هاي پر از سكوت، كه پوششي از سياهي پنهان شده بودند، پدر سمعان با پشتي خميده، زير بار سنگين خود، به سوي روستا مي رفت. جامه سياه و ريش بلندش، با خوني كه از بالاي سرش مي ريخت. آلوده شده بود، اما او همچنان تلاش مي كرد تا به جلو برود. بر لبانشش نيز دعايي گيرا براي سلامتي و زندگي جاوداني شيطان جاري بود.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.