هنگام ظهر، كنار چشمه خروشان آبي، كه راهش از ميان چمن هاي سرسبز و خرم مي گذشت، نشسته غذاي ناچيزي مي خورد و باقي مانده ناني كه در سفره داشت، براي خوردن پرندگان، روي علفها مي ريخت.
هنگام شب، وقتي اشعه خورشيد ناپديد مي شد و روز روشن به تاريكي شب تن مي سپرد، به كلبه كوچكش بازمي گشت تا استراحت كند؛ كلبه اي كه به روستا و كشتزارهاي شمالي لبنان مشرف بود. او با پدر و مادر ناتوان خود مي نشست و در سكوت كامل، به حكايات و داستانهايي كه در زمانهاي دور اتفاق افتاده بود گوش مي داد، و هنگام خستگي به خوابگاه خود مي رفت تا در آرامش شب بخوابد.
روزهاي زمستان را، براي گرم كردن خود در كنار شعله هاي آتش مي گذراند، آن گاه به غرش باد و فرياد عناصر زنده طبيعي گوش فرا مي داد. به گذشت فصل ها، يكي پس از ديگري مي انديشيد و از پنجره بيرون، به دهكده اي نگاه مي كرد كه زير جامه برف، سپيد شده . به درختاني كه مانند مردماني فقير و عريان، از سوز سرما و بادهاي گزنده در امان نيستند.
در شبهاي بلند زمستان تا مدتها بعد از اينكه پدر و مادرش مي خوابيدند بيدار مي ماند، سپس قفسه چوبي را باز كرده، كتاب انجيل را بر مي داشت و آهسته آن را زير نور ضعيف و كمرنگ چراغ مي خواند. گاهي نيز به طور پنهاني، مراقب پدر بود كه مبادا از خواب برخيزد. زيرا او را از خواندن اين كتاب منع كرده بود، چون كشيشان اجازه نمي دادند افراد ساده و خداشناس، آداب و تعليمات مسيح را فراگيرند. اگر كسي چنين مي كرد، از آمدن و مناجات كردن در كليسا محروم مي شد. با اين حال، يوحنا روزهاي جواني را در مزرعه باصفا و زيبا، و با كتاب پر روح و نور مي گذراند.
وقتي پدر و مادرش با او سخن مي گفتند، سكوت مي كرد و سخنانشان را گوش مي داد و هرگز در جواب چيزي نمي گفت. اغلب اوقات كه با دوستان هم سن و سال خود مي نشست، ساكت مي ماند و آن سوي آسمانها را، جايي كه افق با رنگ آبي آسماني به هم مي رسيد تماشا مي كرد. گاهي هم كه به كليسا مي رفت، با احساس اندوه و نگراني بازمي گشت زيرا آنچه كه در مورد تعليمات مسيح مي شنيد، با چيزي كه در كتاب مقدس مي خواند متفاوت بود؛ زندگي پيشوايان و كشيشان نيز با زندگي زيبايي كه مسيح ناصري در كتابش گفته بود، يكي نبود.
بهار، دوباره به مزرعه و چمنزار بازگشت و برفها را آب كرد. در قله كوهها، هنوز برف باقي بود و با آب شدن آنها راههاي آبي كوچك و جويبارهاي زيبايي در دره جاي شد. جوي ها با سرعت به هم مي رسيدند، تا به رودخانه اي خروشان مبدل مي شدند و طبيعت نيز از خروش آنها بيدار مي شد.
درختان سيب و گردو به شكوفه نشستند. تبريزي ها و بيدها، برگهاي تازه به دنيا آوردند و در سبزه زارها و علفزارها، گلهاي زيبا و خودرو پديدار شدند. يوحنا نيز از گذران زندگي كنار آتش خسته شده بود. گوساله هايش نيز از محوطه كوچكي كه در ان، زمستان را به سر بردند دل آزرده شده بودند و آرزوي چراگاه سرسبزي داشتند، زيرا انبار علوفه، تقريبا از كاه و جو خالي شده بود. بنابراين يوحنا آنها را از آخور بيرون كرده و به طرف مزرعه هدايت نمود. كتاب مقدس را، همراه برد تا آن را در خلوت تنهايي بخواند. به چمنزاري در كنار مرغزار، كه نزديك صومعه بود رسيدند؛ صومعه اي كه مانند برجي ترسناك، در ميان تپه ها نمايان بود. گوساله هايش را براي چرا در علفها رها كرد. خود نيز روي تخته سنگي نشست و به مرغزار و زيبايي هايش نگاه كرد. گاهي عباراتي را از كتاب مي خواند دكه در مورد پادشاه و سرور كائنات گفته شده بود.
آخرين روز از ماه «لنت» بود. در اين روز، روستاييان از خوردن گوشت پرهيز مي كنند و بي صبرانه منتظرند تا «ايستر» فرا رسد. اما براي يوحنا، مانند تمام كشاورزان فقير، هيچ تفاوتي بين روزهاي روزه و روزهاي معمولي وجود نداشت. براي او تمام زندگي، يك روزه طولاني به حساب مي آمد زيرا غذايش هرگز بيشتر از تكه اي نان كه با عرق پيشاني به دست مي آورد، به علاوه مقداري ميوه كه با خون دل تهيه كرده بود چيز ديگري نبود. به همين دليل، پرهيز كردن از خوردن گوشت و غذاهاي لذيذ براي او امري طبيعي بود. اما روزه هم براي گرسنگي بدن، هم براي گرسنگي روح است؛ غم و اندوه فرزندان انسان و بسته بودن در زندگي براي او در زمين نيز، همواره او را رنج مي داد.
اطراف يوحنا از پرندگان در حال پرواز پر شده بود و يكي ديگري را فرامي خواند. دسته كبوتران، بالاي سر او در حال پرواز بودند. گلها از حرارت خورشيد خود را گرم مي كردند و همواره به اطراف رو برمي گرداندند. او نيز در اين ميان كتاب مي خواند و فقط گاهگاهي هنگام خستگي سرش را بلند مي كرد. گنبدهاي كليساهاي شهر و روستاهاي اطراف مرغزار را تماشا مي كرد و صداي ناقوس را مي شنيد.

ادامه دارد....

1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.