در اين خيابان ايستاد و كلماتي پر از پند و حكمت براي مردم بيان نمود. در اين مكان او را به يك ستون بستند و به صورتش آب دهان انداخته او را شلاق زدند. در اين كوچه، زني گناهكار را بخشيد و در آنجا، زير سنگيني صليب روي زمين افتاد.
ساعتي گذشت و يوحنا چونان انساني الهي، از اين درد، اما در دل، پروردگارش را ستايش مي نمود. وقتي از جا بلند شد، روز به نيمه رسيده بود. به اطرافش نگاهي انداخت اما گوساله هايش را نديد. به همه اطراف چشم انداخت تا آنها را بيابد، اما اثري از آنها نديده و در آن چمنزار وسيع، سرگردان و حيران در جاي خود ماند.
به راه افتاد تا به جاده اي رسيد كه مثل خط سياهي مراتع را از هم جدا مي كرد. از دور، مردي را با لباس سياه ديد كه در ميان باغي ايستاده است. به طرف او حركت كرد تا به او رسيد. يكي از كشيشان صومعه بود. يوحنا سرش را با احترام پايين آورد و از او پرسيد كه آيا گوساله هايش را در مزرعه ديده است. راهب، از عصبانيت به او نگاهي كرد و با خضونت جواب داد:
بله آنها را ديده ام. آنجا هستند. بيا آنها را ببيني.
يوحنا و كشيش به راه افتادند تا به صومعه رسيدند. يوحنا، گوساله هايش را ديد كه با طنابي بسته شده و حصاري عريض، دور آنها را گرفته است؛ راهبي ديگر با چوبدست كلفت و سنگيني كه براي زدن حيوانات است، مراقب آتهاست. وقتي يوحنا خواست آنها را به طرف بيرون هدايت كند. راهب، گوشه لباسش زا گرفت و رويش را به طرف در صومعه كرده با صداي بلند فرياد زد:
آن شبان گناهكار اينجاست! من او را دستگير كردم.
در همين حال، راهبان از اطراف دويدند در حالي كه كشيش اعظم در جلوي آنها حركت مي كرد ـ مردي كه از بقيه برجسته تر بود، لباسي از بهترين پارچه ها داشت و از همه خشمگين تر ـ آنها، يوحنا را مانند سربازاني كه دشمني را در بر گرفته باشند محاصره كردند. يوحنا به كشيش اعظم نگاهي كرد و گفت:
چرا مرا دستگير كرده ايد؟ چه كار كرده ام كه مرا تبهكار مي ناميد؟
كشيش اعظم با صدايي بلند و نگاهي اخم آلود پاسخ داد:
تو حيواناتت را در زميني چرانده اي كه متعلق به صومعه است؛ آنها هم درخت مو را شكسته و خورده اند. ما نيز آنها را توقيف كرده ايم و چون تو شبان آنهايي، پس مسئول اين همه آفات و بلا، تو هستي.
هنگام گفتن اين عبارات، عصبانيت در چهره اش نمايان بود. پس يوحنا با صدايي آرام گفت«
پدر، آنها موجوداتي گنگ و بي شعور و نفهم هستند، من نيز فقيرم و چيزي جز قوت بازوان و اين چند حيوان ندارم . اجازه بدهيد تا آنها را از اينجا ببرم، قوول مي دهم كه ديگر نگذارم به اينجا بيايند.
كشيش اعظم چند قدمي جلو آمده، دستانش را به طرف آسمان بلند كرد و دوباره گفت: خدا اين مكان را به ما سپرده و حمايت كردن از آن را بر عهده ما گذاشته ـ زميني را كه اليشاي بزرگ تقدير كرده است. پس بر ماست كه روز و شب با تمام نيرويمان از آن پاسداري كنيم، زيرا مقدس است. هر كس به آن نزديك شود، با آتش خواهد سوخت. اگر تو از پرداختن حساب صومعه خودداري كني، علفها در شكم حيوانات تو، به زهر تبديل خواهد شد. پس، هيچ چاره اي نداري و ما بايد گوساله هايت را اينجا نگه داريم تا تو آخرين دينار آن را بپردازي.
كشبش قصد رفتن داشت كه يوحنا او را متوقف كرد و با لحني پر از خواهش گفت:
التماس مي كنم سرورم، شما را به اين روزهاي مقدس كه مسيح در آن رنج كشيده و مريم بر آن اندوه گريست سوگند مي دهم كه حيواناتم را به من بدهيد تا از اينجا ببرمو قلبتان را در برابر من سخت نكنيد. من فقيرم و صومعه ثروتمند و پرقدرت، خوب است كه به حال زار من و پدر ناتوان و سالخورده ام رحم كنيد.

ادامه دارد...

1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.