راهبي چراغ به دست داشت و در روز روشن در كوچه ها و خيابانهاي شهر دنبال چيزي مي گشت و از گشتن نیز خسته نمی شد. سرانجام كسي از او پرسيد: با اين دقت و جديت دنبال چه مي گردي, چرا در روز روشن چراغ به دست گرفته اي؟ در این هوای روشن که نیازی به چراغ نیست.
راهب گفت: دنبال آدم مي گردم. مرد گفت اين كوچه و بازار پر از آدم است. گفت: بله, ولي من دنبال كسي مي گردم كه از روح خدايي زنده باشد. اینها همه آدم هستند و من به دنبال آدمی میگردم. دنبال کسی که قدری فهم را در وجود خود داشته باشد. انساني كه در هنگام خشم و حرص و شهوت خود را آرام نگهدارد. من دنبال چنين آدمي مي گردم. مرد گفت: دنبال چيزي مي گردي كه يافت نمي شود. نه تنها در این شهرو کوچه ها بلکه در هیچ کجا نمی توانی بیابی.
ديروز شيخ با چراغ در شهر مي گشت و مي گفت من از شيطان ها وحيوانات خسته شده ام آرزوي ديدن انسان دارم. به او گفتند: ما جسته ايم يافت نمي شود, گفت دنبال همان چيزي كه پيدا نمي شود هستم و آرزوي همان را دارم . از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.