همیشه بشریت را دوست داشته ام.آری .... بسیار دوست داشته ام!

به عقیده من انسان ها بر سه گروهند:

یکی آن ها که زندگی را دشنام می دهند ;دیگری آن ها که خجسته و مبارکش می دانند وسرانجام

آنها که در اندیشه آن اند.

بدين ترتيب بيست و چند سال گذشته است..

و روز و شب هايم اين چنين مي گذرند تا زندگي ام به پايان رسد

- همچون برگ هاي درختاني كه با وزش باد پاييز پراكنده مي شوند -

و امروز..مانند كوهنورد خسته اي در نيمه راه قله..

درنگ كرده..آن ها را به ياد آوردم

به پشت سر..و به اطراف نگاه مي افكنم..

اما هيچ گنجي در جايي نمي بينم كه بتوانم ادعا كرده و بگويم:

اين از آن من است.

 

هيچ محصولي در فصول سال هاي عمر.. نيافتم.

جز صفحات سپيد و صافي كه با مركب سياه نشانه گذاري

و كرباس هاي تكه تكه اي كه از خطوط و رنگ هاي عجيب ناجور پوشيده شده است.

و در اين ميان..عشق و آزادي را..

كه به آن ها فكر كرده در رويايشان بودم..

كفن كرده به خاك سپردم..

چون كشاورزي كه براي كاشت بذرهايش در كرت هاي مزرعه به راه مي افتد.

و شب هنگام..با انتظار و اميد رويش آن ها به خانه باز مي گردد.

اما من..گرچه دانه هاي قلبم را به خوبي كاشته ام..

نه اميدي دارم و نه انتظاري.

و اکنون که در اين فصل از ندگي ام فرا رسيده

به نظر مي رسد که گذشته، پشت ابرهاي غصه و اندوه پنهان،

و آينده ، از ميان نقاب گذشتهف اشکار شده است.

ایستاده، و از پنجره کوچکم، به زندگی خیره شده ام.

چهره انسان را می بینم و فریادش را که به آسمان بلند شده می شنوم.

به ردپاهایی که در خیابان ها و خانه ها برجای مانده،توجه می کنم

و همسانی روح ها،امیدها،آرزوها و اشتیاق دل ها را می بینم

ایستاده، و به کودکانی که با خنده و فریاد شادی به سوی هم کلوخ می اندازند نگاه میکنم

و به پسراني خيره مي شوم که با سرهاي بالا گرفته

گويا قصيده تازه اي مي خوانند که در پرتو خورشيد، بر حاشيه ابرها نوشته شده.

دختراني را مي نگرم، که مثل شاخه هاي درختان، به هر سو تکان خورده

چون گل لبخند زده از گوشه چشم به جواني خيره شده

و از عشق و تمنا بر خود مي لرزند.

بر سالخوردگانی نظر می افکنم که با قامتی خمیده، به آرامی گام برداشته،

بر عصایشان تکیه زده به زمین خیره می شوند

گویا با چشمان کم سو وپیر، در زمین جواهر گم شده ای می یابند.

کناره پنجره ام ایستاده و به همه این شکل ها و سایه ها،

به آن هایی که آهسته در میان شهر می روند و می خزند، خیره شده ام.

 

آن گاه به دوردست ها... به آن سوی شهر می نگرم

و آن جا، زیبایی خوفناک و ترس سخنگو را می بینم

بلندی کوه ها و گودی دره ها، درختان بهاری و سبزه های مواج و لرزنده

گل های عطرآگین و زمزمه همه موجودات زنده را.

به آن سوی صحراها خیره شده، اقیانوس را می بینم،

و شگفتی های ژرفایش و اسرار نهفته و گنج های پنهانش را

در آن جا، سیمای طغیانگر و ستیزه گرش را با آب های کف کرده می بینم

و قطراتی که بالا می جهند و غبار می شوند تا باز به پایین برافتند.

به دقت، آن سوی اقیانوس و فضای نامحدود آن را می بینم،

دنیاهای شناور،گروه ستارگان کم نور، خورشیدها، ماه ها، و ستارگان ثاقب و ثابت

برهان نیروهای دافعه و جاذبه،

جنگ عناصرو آفرینش و دگرگونی را می بینم،

و می بینم آنی را، که با قانونی بی آغاز و پایان به چنگ اسارت می افتند.

وقتی از پنجره کوچکم این ها را می بینم

در اندیشه فرو رفته بیست و پنچ سالگی ام را،

و قرن هایی که پیش از این بوده،

و سال هایی که پس از آن خواهد آمد، فراموش می کنم.

زندگی، باتمام اسرار آشکار و نهانش، برایم همچون ناله های کودکی

که در خلوت اعماق و بلندی های ابدی می لرزند معنا می شود.

اکنون این ذره، که خود آن را "من" می نامم،فریاد و غوغا می کند،

بال هایش را به سوی آسمان پهناور بلند کرده،

دست هایش را به چهارگوشه جهان دراز می کند،

در نقطه ای از زمان که به او زندگی بخشیده بی حرکت می ماند،

و آن گاه از پاکترین پاکی ها، جایی که این جرقه زنده در انتظار است،

با صدایی بلند فریاد می زند:

" درود بر تو ای زندگی!

درود بر تو ای بیداری!

درود بر تو ای پیروزی!

درود بر تو ای روز، که نور درخشانت تاریکی زمین را درهم پیچید!

درود بر تو ای شب، که با تاریکی ات، نور بهشت را نمایاندی!

درود بر تو ای فصل ها!

درود بر تو ای بهار که همواره زمین را جوان می کنی!

درود بر تو ای تابستان که عظمت خورشید را می افزایی!

درود بر تو ای پاییز که میوه های زحمت و محصول رنجت را ارزانی می داری!

درود بر تو ای زمستان که طوفان هایت نیروی تلف شده طبیعت را باز می گردانی!

درود بر شما ای سال ها که آن چه در خود نهان دارید، اشکار می کنید!

درود بر شما ای نسل ها که هر انچه قرن ها از بین برده، اصلاح می کنید!

درود بر تو ای زمان که تا روز کمال با ما همراهی!

درود بر تو ای روح که با دور اندیشی ات با دشواری هایی که خورشید از ما پنهان داشته

ستیز می کنی!

درود بر تو ای قلب، که بر درود، افرین گفتی،

در حالی که خود، غرق اشک بودی!

درود بر شما ای لب ها، که درود را ادا کردید،

در حالی که طعم تلخ بدرود را می چشیدید! "



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.