درمیان داستانها و حکایت های زیبای مثنوی معنوی مولانا به داستان زیبای گاو لاغر و دشت سرسبز می رسیم.
در زمینی پر آب و علف گاوی زندگی می کرد که تمام وقت روز را مشغول خوردن علف بود و در طول روز چاق و فربه می گشت و از فضای زیبای باغ لذت می برد و در آن روزگار خوشی سپری میکرد.
اما در کمال تعجب چون شب از راه می رسید و گاو به استراحت می پرداخت فردای آن روز دوباره لاغر می شدو هیچ کس نمی دانست علت چیست.
روزها و شبها به همین منوال ادامه داشت تا اینکه روزی گروهی از حیوانات برای دانستن موضوع به پیش گاو رفتند و علت چاق شدنش در روز و لاغر شدنش در شب را جویا شدند. گاو جواب داد: من روزها در دشت سبز و زیبا می چرم و خوشحالم برای همین فربه و چاق می شوم اما چون شب از راه می رسد و من برای استراحت آماده می شوم خواب به چشمم نمی آید از ترس این که مبادا فردا صبح دیگر دشت سرسبز و زیبا نباشد. و از چنین اندوهی است که در طول شب لاغر می شوم و صبح که از خواب بر می خیزم و دوباره دشت را به همان زیبایی و خوش آب و علفی می بینم شادی را از سر می گیرم.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.