در میان داستانهای مثنوی به حکایت درویشی می رسیم که در هرات زندگی می کرد و از شدت فقر و تهی دستی غذای چندانی نمی خورد و در زمستان نیز لباس گرمی نداشت تا در برابر سرما از وی محافظت کند. هر روز در شهر هرات غلامان و سربازان حاكم شهر را مي ديد كه جامه هاي زيبا و گران قيمت بر تن دارند و كمربندهاي ابريشمين بر كمر مي بندند و با دیدن اینها حسرت می خورد و مدتها به نظاره آنها می پرداخت. روزي با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدايا! بنده نوازي را از رئيس بخشنده شهر ما ياد بگير. ما هم بندة تو هستيم.
زمان گذشت و روزي سر و صدا در شهر پیچید که مقداری زیاد از طلاهای خزانه به سرقت رفته است. شاه بر این باور بود که خواج آنها را دزدیده است. شاه‘ بزرگان و غلامان و خادمین را دستگير كرد و دست و پايشان را بست. مي خواست بيند طلاها را چه كرده اند؟ هرچه از غلامان مي پرسيد آنها چيزي نمي گفتند. يك ماه غلامان را شكنجه كرد و مي گفت بگوييد خزانة طلا و پول كجاست؟ اگر نگوييد گلويتان را مي برم و زبانتان را از گلويتان بيرون مي كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل مي كردند و هيچ نمي گفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولي هيچ يك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبي درويش در خواب صدايي شنيد كه مي گفت: اي مرد! بندگي و اطاعت را از اين غلامان ياد بگير که با وجود این همه شکنجه و عذاب‘ همچنان به امیر خویش وفادارند.
1
1
0
1 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.