مولانا در مثنوی معنوی حکایت می کند که:در روزگاران پيش عاشقي بود كه به وفاداري در عشق مشهور بود. مدتها در آرزوي رسيدن به يار گذرانده بود تا اينكه روزی خبری و نامه ای از معشوق به او رسید که در آن گفته بود: امشب برايت لوبيا پخته ام. آهسته بيا و در فلان اتاق منتظرم بنشين تا بيايم. عاشق خدا را سپاس گفت و به شكرانه اين خبر خوش به فقيران نان و غذا داد. هنگام شب به آن حجره رفت که معشوق نشانی آن را داده بود و به اميد آمدن يار نشست. جوان بیچاره ساعت ها منتظر ماند و خبری از آمدن معشوق نشد آنقدر انتظار کشید که همانجا خوابش برد. شب از نيمه گذشت و معشوق آمد و عاشق خود را در خواب یافت. مقداري از آستين جوان را پاره كرد به اين معني كه من به قو ْلَم وفا كردم. و چند گردو در جيب او گذاشت به اين معني كه تو هنوز كودك هستي, عاشقي براي تو زود است, هنوز بايد گردو بازي كني و رفت. سحرگاه كه عاشق از خواب بيدار شد, ديد آستينش پاره است و داخل جيبش چند گردو پيدا كرد. با خود گفت: يار ما يكپارچه صداقت و وفاداري است, هر بلايي كه بر سر ما مي آيد از خود ماست و هر شکستی که به من برسد از خودم است و سهل انگاری من

0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. چه زیباممنون

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.