در روزگاری شتري و گاوي و قوچي در راهي مي رفتند و همسفر بودند که يك دسته علف شيرين و خوشمزه سر راه آنها پيدا شد آن را برداشته و باهم دوباره به راه افتاند تا به جایی رسیدند و وقت قسمت کردن علف های تازه رسید. قوچ گفت: اين علف خيلي ناچيز است. اگر آن را بين خود قسمت كنيم هيچ كدام سير نمي شويم. بهتر است كه توافق كنيم هركس كه عمر بيشتري دارد او علف را بخورد زيرا احترام بزرگان واجب است و حالا هركدام تاريخ زندگي خود را مي گوييم هركس بزرگتر باشد علف را بخورد. آنها با خود اندیشیدند که چه داستانی می توانند برای بزرگ بودن خود ارائه دهند که قوچ شروع كرد و گفت: من با قوچي كه حضرت ابراهيم بجاي حضرت اسماعيل در مكه قرباني كرد در يك چراگاه بودم. گاو گفت: اما من از تو پيرترم, چون من جفت گاوي هستم كه حضرت آدم زمين را با آنها شخم مي زد. شتر كه به دروغهاي عجیب اين دو دوست خود گوش مي داد, بدون سر و صدا دستة علف را به دندان گرفت و سرش را بالا برد و در هوا شروع كرد به خوردن. دوستانش اعتراض كردند. او پس از اينكه علف را خورد گفت: من نيازي به گفتن تاريخ زندگي خود ندارم. از پيكر بزرگ و اين گردن دراز من چرا نمي فهميد كه من از شما بزرگترم و هر خردمندي اين را مي فهمد. اگر شما خردمند باشيد نيازي به ارائه اسناد و مدارک عجیب و خارق العاده نیست.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.