کشکول شیخ بهایی 78

24 شهریور 1392   saharparsa   گنجینه ادبی, کشکول شیخ بهایی   0 نظر   826 بازدید   |

مگر با خدا غریبی هست؟
ذوالنون مصری گفت: روزی از وادی کنعان بیرون رفتم. چون به بالای وادی رسیدم به ناگاه سایه ای دیدم که به سوی من می آید و می گوید: {و بدا لهم من الله مالم یکونوا یحتسبون} و می گریست. چون سایه به من نزدیک شد، زنی را دیدم با جبه ای بر تن و مشکی بر دست. و بی آنکه از من بترسد به من گفت: کیستی؟ گفتم: مردی غریبم.

گفت: ای فلان! مگر با خدا غریبی یافت شود؟ با گفته او، به گریه افتادم. گفت: چه چیز به گریه ات انداخت؟ گفتم: رسیدن به دارو به دملی که به خوبی رسیده است و دارو به زودی به نجاتش آمد. گفت: اگر راست می گویی چرا گریستی؟ گفتم: خدا بر توببخشاید! مگر راستگو نمی گرید؟ گفت: نه! گفتم: برای چه؟ گفت: زیرا گریه دل را آرام می کند. ذوالنون گفت: به خدا! از سخن او، به تعجب ماندم.


***



ضرب المثلهای پند آموز
از ضرب المثل های عرب و داستانهایی که از زبان حیوانات گفته اند: سگی، سگی دیگر را دید که نانی سوخته در دهان دارد، به او گفت: چه نان بد و ناگواری است! و آن سگی که نان در دهان داشت گفت: خدا این قرص نان را لعنت کند! ونیز آن کسی را که پیش از آن که بهتر از این را بیابد، آن را رها کند.


**


به یکی از بزرگان صوفیه گفتند: روز خود را چگونه آغاز کردی؟، گفت: در حالی که نسبت به دیروز افسوس دارم و ناخشنود از امروز و بدگمان بر فردا.




***



از سخنان عیسی (ع)
گناهکار گناه کوچک و گناهکار گناه بزرگ با هم برابرند، چگونه چنین چیز ممکن است؟ گفت: جرات بر هر دو عمل یکی است و آنکه ذرت می دزدد، مروارید نیز می دزدد.

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.