پرنده اي گرسنه به دشت وسیع و سرسبزی رسید و با مقداری دانه تازه به زمین ریخته شده واجه شد و دامی که همان نزدیکی ها بود و صیادی که برای فریب دادن شکارهایش خود را با شاخ و برگ درختان پوشانده بود. پرنده چرخي در اطراف زد و كنار دام نشست و به انسان بودن آن شاخ و برگ آگاه شد ولی از قصد صیاد آگاهی نداشت. از صياد پرسيد: اي سبزپوش! تو كيستي كه در ميان اين صحرا تنها نشسته اي؟ صياد گفت: من مردي راهب در اسلام رهبانيت و جدايي از جامعه حرام است.
زهد و تقوی را گزیدم دین و کیش... زانک می‌دیدم اجل را پیش خویش

مرگ همسایه مرا واعظ شده ...کسب و دکان مرا برهم زده
چون به آخر فرد خواهم ماند....خو نباید کرد با هر مرد و زن

پرنده پرسید: چگونه تو رهبانيت و دوري از جامعه را انتخاب كرده اي؟ از رهبانيت به در آي و با مردم زندگي كن. صياد گفت: اين سخن تو حكم مطلق نيست زيرا اِنزوايِ از مردم هرچه بد باشد از هستم از مردم بريده ام و از برگ و ساقة گياهان غذا مي خورم. پرنده گفت: همنشيني با بدان بدتر نيست. سنگ و كلوخ بيابان تنهايند ولي به كسي زياني نمي رسانند و فريب هم نمي خورند اما مردم يكديگر را فريب مي دهند. پرنده گفت: تو اشتباه فكر مي كني؟ اگر با مردم زندگي كني و بتواني خود را از بدي حفظ كني كار مهمي كرده اي و گرنه تنها در بيابان خوب بودن و پاك ماندن كار سختي نيست. صياد گفت: بله, اما چه كسي مي تواند بر بديهاي جامعه پيروز شود و فريب نخورد؟ براي اينكه پاك بماني بايد دوست و راهنماي خوبي داشته باشي. آيا در اين زمان چنين كسي پيدا مي شود؟ پرنده گفت: بايد قلبت پاك و درست باشد راهنما لازم نيست. اگر تو درست و صادق باشي, مردم درست و صادق تو را پيدا مي كنند. بحث صياد و پرنده بالا گرفت و پرنده چون خيلي گرسنه بود يكسره به دانه ها نگاه مي كرد. از صياد پرسيد: اين دانه ها از توست؟ صياد گفت: نه, از يك كودك يتيم است. آنها را به من سپرده تا نگهداري كنم.حتماً مي داني كه خوردن مال يتيم در اسلام حرام است. پرنده, چون از گرسنگي طاقتش طاق شده بود گفت: من از گرسنگي دارم مي ميرم و در حال ناچاري و اضطرار, شريعت اجازه مي دهد كه به اندازة رفع گرسنگي از اين دانه ها بخورم. صياد گفت: اگر بخوري بايد پول آن را بدهي. صياد پرنده را فريب داد و پرنده كه از گرسنگي صبر و قرار نداشت, قبول كرد كه بخورد و پول دانه ها را بدهد. همينكه نزديك دانه ها آمد در دام افتاد و آه و ناله اش بلند شد. صیاد نزدیک آمد و نگاهی به پرنده گرفتار انداخت و با زبان بی زبانی به او نشان داد که انسان ها همدیگ ا فریب می دهند و پرنده نیز این را باور کرد که به هر کسی که ظاهری بی غل و غش داشت اعتماد ن کند چرا که ممکن است آن چهره’ نقابی بیش نباشد.

لیک مرکب را نگه می‌دار از آن...کو بدزدید آن قبایت را نهان
تا ندزدد مرکبت را نیز هم....پاس دار این مرکبت را دم به دم

0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.