دوستی موش و قوباغه را تا کنون شنیدهاید؟ در مثنوی معنوی این اتفاق رخ می دهد و مولانا حکایت می کند: موشي و قورباغه اي در كنار جوي آبي باهم زندگي مي كردند. روزها به روال معمول می گذشت تا اینکه روزی موش به قورباغه گفت: اي دوست عزيز, دلم مي خواهد كه بيشتر از اين با تو همدم باشم و بيشتر با هم صحبت كنيم, ولي حيف كه تو بيشتر زندگي ات را توي آب مي گذراني و من نمي توانم با تو به داخل آب بيايم. قورباغه وقتي اصرار دوست خود را ديد قبول كرد كه نخي پيدا كنند و يك سر نخ را به پاي موش ببندند و سر ديگر را به پاي قورباغه تا وقتي كه بخواهند همديگر را ببينند نخ را بكشند و همديگر را با خبر كنند. روزي موش به كنار جوي آمد تا نخ را بكشد و قورباغه را براي ديدار دعوت كند, ناگهان كلاغي در يك چشم به هم زدن او را از زمين بلند كرد و به آسمان برد. قورباغه هم با نخي كه به پايش بسته شده بود از آب بيرون كشيده شد و ميان زمين و آسمان آويزان بود. وقتي مردم اين صحنه عجيب را ديدند با تعجب مي پرسيدند عجب كلاغ حيله گري! چگونه در آب رفته و قورباغه را شكار كرده و با نخ پاي موش را به پاي قورباغه بسته؟!! قورباغه كه ميان آسمان و زمين آويزان بود فرياد مي زد اين است سزاي دوستي با مردم نا اهل.




0
0
0
0 نفر

1 نظر

  1. بسیار زیبا...
    ممنونم دوست عزیزم smiley17

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.