جلال آل احمد


هوا سرد بود . و من در انتظار اتوبوس ، روی برف های خیابان قدم می زدم و زیر پالتویم می لرزیدم . دو روز بود برف می بارید و چشم من هرگز این قدر از روشنی زننده ی برف آزار ندیده بود که آن روز دیده بود . نگاه چشمم هنوز هم به یاد زنندگی برف روشن روز بود و گاه گاه خیره می شد. اتاقی که در آن درسم را داده بودم بخاری داشت و گرم بود. ولی چه سود ؟ گرما که به همراه من نمی آمد . باز خیابان بود و برف های یخ کرده ی کف آن ، و باز سرما بود و انتظار اتوبوس.درسم را زودتر تمام کرده بودم . خسته نبودم ، ولی سردم بود .

استخوان های شانه هایم را زیر پالتویم حس می کردم که می لرزید . و من یخه ی پالتو را بالا کشیده بودم و در انتظار اتوبوس ، کنار جوی خیابان قدم می زدم . برف هنوز می بارید . کم کم داشت تگرگ می شد. دانه هایش ریز بود و سنگین بود . و من سرمای چندش آور دانه های برف را که از بالای یخه ام فرو می رفت و روی گردنم می نشست ، حس می کردم .دو تا اتوبوس آمدند و گذشتند و نگاه چشم من در میان سیاهی شب ، دنبال دانه های برف به زمین افتاد و سرگردان بود ، دنباله دانه های برف که سنگین بودند و سرمای چندش آوری به همراه خود می آوردند. چرخ ماشین ها ، قیرریز خیابان را روفته بود ، ولی برف باز هم نشسته بود .

و من نرمی برف را زیر پاهایم حس می کردم که روی هم کوبیده می شد و صدای درهم فشرده شدن آن را در سکوت غیر عادی سرشب می شنیدم که نرم بود و شنیدنی بود. زیر نور چراغ خیابان ، که گرفته بود و کدر بود ، دانه های برف در میان تاریکی نور خورده ی فضا ، رشته های سفیدی از خود به جا می گذاشتند. رشته های خیالی و سفیدی که به هیچ جایی از آسمان بند نبود و فقط در تاریکی شب جان می گرفت . خیابان خلوت بود . یک نفر دیگر هم در انتظار اتوبوس ایستاده بود . چشم من دنبال دانه های برف به زمین می افتاد و سرگردان بود.

یک بار که زیر نور مات چراغ ایستادم ، نگاه چشمم روی برف تازه نشسته ی خیابان ، به جای پایی افتاد ! جای پایی بود بزرگ و پهن که تازه گذاشته شده بود و هنوز دانه های برف درست رویش را نپوشانده بود .. بی اختیار به فکر افتادم : «یعنی می شه ؟ یعنی می شه جا پای من باشه ؟...کاش جا پای من بود !...»

یک مرتبه دیدم چه قدر دلم می خواهد جای پای من باشد . دیدم که چه قدر آرزو دارم جا پای من روی زمین باقی مانده باشد. نزدیک بود حتم کنم که جا پای من است . ولی کس دیگری هم بود که به انتظار اتوبوس قدم می زد . نگاه چشمم از لای رشته های خیالی و سفیدی که دانه های برف از خود در فضا به جا می گذاشتند دوباره به دنبال سرگردانی خود می گشت و من به این فکر می کردم که :« یعنی می شه ؟...یعنی منم جا پام رو زمین باقی می مونه ؟...کاش جا پای من بود !»

دانه های گرد و سنگین برف از وسط بخاری که از دهانم برمی آمد فرو می افتاد و جای پایی را که زیر نگاه من افتاده بود ، می پوشاند . و این آرزو سخت در دل من زبانه کشیده بود . و هوا سرد بود و من هنوز زیر پالتو می لرزیدم و در انتظار اتوبوس ، برف های یخ زده را زیر پا می کوفتم . یک بار که عقب گرد کردم و راهی را که آمده بود م از سر گرفتم ، باز نگاه چشمم به جا پاها دوخته شد . جا پاهایی که رو به من می آمد . و دانه های گرد و سنگین برف هنوز روی شان را نپوشانده بود .

آرزو سخت تر در دلم زبانه کشید. و نگاه چشمم بی اختیار به کفش آن دیگری دوخته شد که هنوز در انتظار اتوبوس قدم می زد . یک نیم چکمه ی برقی به پا داشت و آجیده ی تخت چکمه اش روی برف اطراف جایی که ایستاده بود ، مانده بود و برف هنوز رویش ننشسته بود .

و این جا پا که بزرگ بود و پهن بود ، آجیده نداشت . پاشنه و تختش از هم جدا بود و جای هفت سوراخ ریز پاشنه اش مانده بود . یادم است که دیگر نمی لرزیدم . روشن ترین جاپاها را برگزیدم و با احتیاط جلو رفتم. جای پای راست بود.پای راستم را برداشتم و کنار آن گذاشتم و وقتی حس کردم که برف تازه نشسته زیر تخت کفشم کوبیده شد ، پایم را برداشتم و «چه خوب ! ...یعنی می شه ؟ ...اما چه خوب !...» و شادی زودگذری که به دلم نشست گرمایی نمی داد و شانه هایم زیر پالتو باز می لرزید. اتوبوسی بوق زد و من به کناری رفتم. چرخ های اتوبوس درست از روی جاپاها گذشت و دو قدم آن طرف تر ایستاد و من بالا رفتم . باز می لرزیدم . اتوبوس خالی بود و سرد بود. انگشت های پایم توی کفش یخ زده بود . از لای شیشه سوز می آمد.و دانه های برفی را که با خود می آورد به صورت من می زد . نگاه چشم من که به جلو دوخته شده بود ، پشت شیشه ی برف گرفته ی ماشین که می رسید یخ می کرد و به شیشه می چسبید .

و من فکر می کردم : « یعنی ...خوب اینم که رو برف بود !جا پای روبرف بود . هه !جاپای روبرف به چه درد می خوره ؟ هه! یعنی ممکنه بشه ؟ با این سرما ! با این پای لعنتیم که داره یخ می زنه ؟ یعنی ممکنه ؟ آخه چه طور ممکنه ؟...» و دیگر سخت می لرزیدم . توی ماشین سرد بود . شیشه ها تکان می خورد . و صدایی می کرد که چندش آور بود . زنجیر چرخ ها روی برف یخ زده کوبیده می شد و صدایی می داد و شاگرد شوفر بلند بلند حرف می زد. و گاهی سرش را بیرون می برد و داد می زد .

سر چهارراه پیاده شدم . کتابم از زیر بغلم داشت می افتاد. حتی پاهایم داشت می لرزید. نزدیک بود سر بخورم . دندان هایم را روی هم فشردم. یخه ام را بالاتر کشیدم .و کتاب را زیر بغلم صاف کردم و خودم را به پیاده رو رساندم که برفش زیر پایم یخ زده بود و سفت شده بود و می دانستم که جای پایم رویش باقی نخواهد ماند . پیاده رو کنار چهارراه شلوغ بود . مردم همه تند می رفتند. همه دست هاشان را توی جیب های شان کرده بودند و نفس شان مثل اسب بخار می کرد. همه به زیر چترهای خود پناه برده بودند و همه گرم شان بود .

لختی ها و پابرهنه ها پیداشان نبود . یا مرده بودند و زیر برف ها ، بی زحمتی و خرجی برای دیگران ، دفن شده بودند ، و یا دخمه هاشان پناه برده بودند که الو کنند. حتی صورت آن هایی که از پهلویم می گذشتند می دیدم

که گل انداخته بود و داغ بود . مثل این که از یک اتاق گرم درآمده بودند و مثل این که از حمام درآمده بودند . مثل این که گرما را با خودشان آورده بودند . همه گرم شان بود . دستکش هاشان را به دست کرده بودند و جاپاهاشان روی برف تازه نشسته می ماند ، یا نمی ماند. من به این یکی کاری نداشتم .به جای پای خودم می اندیشیدم. به خودم می اندیشیدم.که زیر لباس هایم می لرزیدم. و از سرما می گریختم و به خودم می اندیشیدم که زیر لباس هایم می لرزیدم و از سرما می گریختم و به خودم سرکوفت می زدم که «می بینی ؟ می بینی احمق!همشون خوشن و گرمن. از دهن همشون مثل اسب بخار بیرون می زنه ، می بینی ؟ می بینی پاهاشونو چه محکم ور می دارن؟ آره ؟ تو چی می گی ؟ تو ، تو که داری از سرما زه می زنی . تو که داری جون می کنی . و جاپاتم رو هیچ چی نمی مونه . رو هیچ چی !نه رو برف ، نه رو زمین !

آره جا پات رو برفم نمی مونه . می فهمی ؟ حتی رو برف !»

از جام شیشه ی کره فروشی سر چهارراه که از تو بخار کرده بود و شیارهای روشن تری در زمینه ی مات آن پایین می دوید ، نور کدری بیرون می تافت . و در روشنایی آن جاده ای که میان پیاده رو پیش می رفت پیدا بود . شاید دو نفر به زور می توانستند از آن بگذرند .

راهی بود که روی برف باز شده بود جاپاها در میان آن روی هم نشسته بودند و یک دیگر را زیر گرفته بودند . گوشه ی راست یک پاشنه ی با نعل ساییده شده اش ، تخت باریک و کوتاه یک کفش زنانه ، نشانه ی چهار تا انگشت پای چپ که برهنه روی برف نشسته بود ، آجیده ی یک گالش بزرگ مردانه که مطمئن به جا مانده بود و نشانه ی کارخانه ی سازنده اش را هم می شد خواند ، و همه جور جاپاهای دیگر ، در تنگنای راه باریکی که از میان برف ها پیش می رفت کنار هم نشسته بودند ، روی هم مانده بودند و من یک باره به فکر تازه ای افتادم :« می بینی ؟می بینی چه طور شده؟ جاپای هیشکی سالم نمونده . سالم باقی نمونده . جاپای کی سالم مونده که مال تو بمونه ؟ جاپای مردم که لازم نیس باقی بمونه . جا پای مردم بایس ره رو واز کنه. مهم اینه که ره وازشه . که جاده ی رو برف ها کوبیده بشه . جاده که واز شد دیگه جاپا به چه درد می خوره ؟ مال تو هم همین طور.گیرم که جاپات گم بشه ، عوضش تو جاده گم شده.تو جاده ای که از رو برف ها جلو می ره .تو جاده ای که مردم ازش می آن و می رن . گیرم که جاپات گم می شه ، اما عوضش جاده واز شده جاده ی میون برف ها ...»

و این دل خوشکنکی که یافته بودم و یک دم به دلم گرمایی می داد ، می توانست تسلیت دهنده باشد ، می توانست خیالم را راحت کند . ولی همان وقت که در فکرم به این دل خوشکنک ور می رفتم ، جای دیگری از ذهنم ، چیز دیگری می گفت .جای دیگر که چه می دانم . شاید همان جا بود . شاید از همان جا بود که این فکر هم تراوید . ولی این فکر روشن تر بود و بیدارتر بود و به من هی می زد که : «هه ؟ اما عوضش جاده واز شده !آره ؟جا پای تو گم بشه که جاده وازشه؟آها؟جاده ، اون هم واسه ی آدم هایی که همشون انگار از تو حموم در اومدن و نفس شون مثل اسب بخار می کنه !واسه اینا ؟ اصلا چرا جاده وازشه ؟ چرا مردم همه به برف نزنن؟ مگه کفشش رو ندارن؟ مگه چلاقن ؟پس چرا جا پای تو گم بشه ؟...»

و دیگر به دل خوشکنکی که یافته بودم می خندیدم . با خنده ای تلخ و چندش آور. با خنده ای که نه روی صورتم می توانست بدود و نه در دلم می توانست راه یابد. با خنده ای که همان زیر دندان هایم کوبیدمش و اگر می شد زیر پا می انداختمش .

پیاده رو تاریک بود . و من از میان راهی که روی برف پیاده رو کوبیده شده بود ، می گذشتم. هنوز زیر پالتو می لرزیدم و به خودم سرکوفت می زدم و دل خوشکنکی را که یافته بودم به مسخره گرفته بودم . وقتی توی کوچه پیچیدم که زیر نور چراغی روشن می شد ، دانه های برف درشت تر شده بود و سبک تر شده بود و مثل پنبه ای که از دم کمان حلاج ها می پرد ، تلو تلو می خورد و به زمین می نشست . پای تیر چراغ ، لاشه ی یخ زده ی یک گربه ی سیاه دراز کشیده بود .

و من یکهو دلم تو ریخت. «نکنه گربه ی خودمون باشه ؟ نکنه ؟...» و جلو رفتم . خواستم با نوک کفشم تکانش بدهم . به برف ها چسبیده بود و تکان می خورد . گربه ی خودمان بود . همان گربه ی سیاه و تنبل و دوست نداشتنی که فقط بلد بود در تاریکی راهرو و زیر پای آدم بدود و از لای درهای باز مانده ی اتاق ها دزدکی سر بکشد . همان گربه ی حریص و کنجکاوی که در آغاز کار خیلی سعی کرده بودم رفیقش بشوم و آخر هم موفق نشده بودم .

و دیگر همیشه از این می ترسیدم که مبادا عاقبت در تاریکی راهرو زیر پا بگیرمش و نفسش را ببرم . دلم گرفت. دلم در میان مشت نامریی عغمی که مرا گرفته بود ، فشرده شد . و دیدم که می خواهم همه ی عقده های دلم را سر این گناهکاری که یافته بودم دربیاورم.«آخه چرا بیرون رفتی؟آخه چرا؟اونم تو این سرما و یخ بندان . اونم رو این برف ها آدم هاش دارن زه می زنن. آخه چرا بیرون رفتی ؟...»

و همان طور که زیر پالتو می لرزیدم و در تاریکی پلکان از سرما می گریختم و کلید اتاقم مثل یک تکه یخ در دستم مانده بود ، دلم تنگ بود و به خودم سرکوفت می زدم و از این می ترسیدم که «مبادا جا پام باقی نمونه ...روزمین باقی نمونه...»



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.