داستان کوتاه: شانس

14 آبان 1392   fatemehteymoori   گنجینه ادبی, داستان کوتاه   2 نظر   569 بازدید   |



كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه اش استفاده مي كرد.
يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد. همسايه ها در خانه ي او جمع شدند و به خاطر بدشانسيش به همدردي با او پرداختند.
كشاورز به آنها گفت: «شايد اين بدشانسي و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»
يك هفته بعد، اسب كشاورز با يك گله اسب وحشي از آن سوي تپه ها برگشت. اين بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسيش تبريك گفتند.
كشاورز گفت: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند.»
فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود، از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد و پايش شكست.
اين بار وقتي همسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند، به او گفتند: «چه آدم بدشانسي هستي؟»
كشاورز باز جوادب داد: «شايد اين بدشانسي بوده و شايد هم خوش شانسي، فقط خدا مي داند.»
چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان را براي خدمت در جنگ با خود بردند، به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود. اين بار مردم با خود گفتند: «شايد اين خوش شانسي بوده و شايد هم بدشانسي، فقط خدا مي داند!»
0
0
0
0 نفر

2 نظر

  1. باسلام و خسته نباشید خیلی خیلی جالب بود در جامعه ما ....... هست 0

    موفق باشید در زندگی و کارها

    باسلام و خسته نباشید خیلی خیلی جالب بود در جامعه ما ....... هست 0

    موفق باشید در زندگی و کارها
  2. سلام ممنونم عزیزم خواهش میکنم
اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.