داستان مرد صاحبدل
گویند صاحب دلی، برای اقامه نماز به مسجدی رفت. نماز گزاران همه او را شناختند، از وی خواستند که پس از نماز بر منبر رود و پند گوید... پذیرفت...! نماز جماعت تمام شد، چشم ها همه به سوی او بود...بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود ، آنگاه خطاب به جماعت گفت:مردم! هر کس از شما میداند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد، برخیزد!کسی بر نخواست...!گفت:حالا هر کس از شما خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد! باز کسی بر نخواست...!گفت شگفتا که به ماندن اطمینان ندارید، اما برای رفتن نیز آماده نیستید...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.