پس از مدتها نوشتن و خواندن و همراه بودن با داستانهای مثنوی مولوی’ اینک نوبت به آخرین حکایت رسیده که البته به دلیل وفات مولانا’ ناتمام باقی ماند.
نام این حکایت شاهزادگان و دژ هوش ربا نام دارد.
یکی از پادشاهان بزرگ سه پسر داشت و روزی آن سه قصد سفر کردند ولی قبل از رفتن به این سفر نزد پدر آمده تا از وی خداحافظی کنند. پادشاه آنان را در کنار خود نشاند و آنچه پند و اندرز می دانست برایشان بازگو کرد و در آخر گفت: در مسیر خود به هر کجا که خواستید گذر کنید و لذت ببرید و هر مکانی را که خواستید و مشتاق بودید بروید بجز یک مکان. پسران مستاق بودند که نام آن مکان را بدانند و پادشاه گفت: نام آنجا قلعه ذات الصور است که نصیحت می کنم تا آنجایی که در توان دارید نزدیک آن مکان نشوید و از آنجا بگریزید که جایی بس پر خطر است.
اما پادشاه نم یدانست که با گفتن این مطلب پسران را بیشتر مایل و مشتاق به دیدن آنجا کرده است.
آن سه راه افتادند و در میانه راه ایستاده و با خود اندیشیدند و دانستند که هر سه به یک چیز فکر می کنند ‌ان رفتن به قلعه ذات الصور بود. هر سه اسب ها را به آن سمت تاختند و مدتی در راه بودند و سپس رسیدند. وارد قلعه شدند و در حال گشت و گذار بوند که پرده ای که در میانه بود افتاد و هر سه مات و مبهوت بر جای ایستادند. آن سوی پرده’ صورت زنی زیبا نقاشی شده بود. آنقدر زیبا که هر سه بی درنگ شیفته و دلباخته اش شدند.

کرد فعل خویش قلعه هش ربا ..... هر سه را انداخت در چاه بلا
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان... الامان و الامان ای بی امان
قرن ها در صورت سنگین بسوخت.... آتشی در دین و دلشان برفروخت

با دیدن آن تصویر و شیفته شدنشان بر وی’ از آن قلعه هوش ربا بیرون آمدند و میخواسنند بدانند نام صاحب آن تصویر چیست و از آن کیست؟ هر کجا رفتند جوابی نشنیدند و به شهر های دور رفتند تا جواب سوال خود را بیابند تا عاقبت به پیری سالخورده و پرهیزکار رسیند و در مورد قلعه و تصویر زن زیبایی که در آنجا دیده بوند سوال کردند. پیر جواب داد که آن تصویر از آن دختر پادشاه چین است.

گفت: نقش رشک پروین است این..... صورت شهزاده چین است این
سوی اونه مرد ره دارد نه زن..... شاه پنهان کرده او را از فتن


آن سه به چین رفتند و طولی نگذشت که طاقت برادر بزرگتر به سر آمد و از عشق شهزاده چین’ خواب و خوراک آسوده ای نداشت و تصمیم گرفت به هر طریقی که شده به دربار چین راه پیدا کند و همین کار را هم کرد. او به نزد پادشاه رفت و آگاه نبود که پادشاه مردی است با فیض و علم روحانی. برادر بزرگ آنقدر نزد پادشاه ماند و علوم روحانی را از وی آموخت که کم کم عشق شه زاده را فراموش کرد. آن عشق جسمانی به یکباره به عشقی روحانی و زیبا تبدیل شد و اجل مهلتش نداد و به عالم باقی شتافت.

پس از وی برادر دوم قصد کرد به قصر برود. او به دربار رفت در حالی که از شدت عشق بی حال و بی رمق شده بود. پادشاه بازهم با او به روش سابق رفتار کرد و آنقدر از عالم روحانی و عشق ماندگار سخن گفت که حال برادر دوم بهتر شد و عشق شه زاده را از یاد برد اما کم کم ناسپاسی را آغاز کرد.
با مرور زمان روشنی قلبش به تیرگی تبدیل شد و پس از مدتها از کار خود پشمان شد. ولی دیگر دیر شده بود و اجل به او هم مهلت نداد.
این بار نوبت برادر کوچکتر بود’ اما به دلیل وفات نابهنگام مولانا ناتمام باقی ماند.
در مقالات شمس تبریزی این داستان نیز بازگو شده و شمس شرح داده که این حکایت از آن سه برادر است که دو تای آنان به هوای نفس گرفتار شده و اجل مهلتشان نداد اما برادر کوچکتر شبانه روز در مقابل سرای شه زاده چین ایستاد و آنقدر منتظر ماند که دایه شهزاده بر وی ترحم کرد و او را فراخواند و گفت تنها راهی که می توانی دل پادشاه را به دست بیاوری این است که گاوی زرین بسازی و درون آن گاو رفته و توسط آن به قصر راه پیدا کنی و نزد دختر شاه رفته و انگشتر و روبند او را برداری و به پیش شاه بروی. با نشان دادن روبند و انگشتر’ پادشاه دخترش را به تو می دهد. برادر کوچک چنین کرد و نتیجه گرفت.
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.