کشکول شیخ بهایی 86

10 آذر 1392   saharparsa   گنجینه ادبی, کشکول شیخ بهایی   0 نظر   869 بازدید   |

معجونی از شش ماده
در یکی از کتب تاریخی آمده است که: انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و او را در خانه ای تاریک یه زندان افکند و دستور داد تا او را به زنجیر بکشند و روزگاری به چنین حالی ماند.
آنگاه کسی را نزد او فرستاد، تا از حالش بپرسد. فرستاده او را قویدل و آرام یافت آنگاه به او گفتند: چگونه است که در این حالت سختی و تنگی، تو را چنین فارغ و راحت می بینیم؟ گفت: معجونی از شش آمیزه را به هم درآمیخته و خمیر کرده و به کار داشته ام و چنین که به این حال مانده ام که می بینید. گفت: این آمیزه ها را به ما نیز تعلیم بده، تا به هنگام گرفتاری به کار بریم. او در پاسخ گفت:
نخست اینکه: اطمینان به خدای عزیز و بزرگ است.
دوم اینکه: آنچه مقدر است همان خواهد شد.
سوم اینکه: محنت رسیده را صبر، بهترین است.
چهارم اینکه: اگر صبر نکنم، چه کنم؟ از این رو، کار را به زاری بیش از این بر خود سخت نکنم.
پنجم اینکه: از این وضع که من در آنم، بسیار بدتر نیز خواهد بود.
ششم اینکه: از این ساعت تا بدان ساعت گشایشی خواهد بود. سخن بزرگمهر را به انوشیروان رساندند و او را آزاد کرد و گرامی داشت.



***

دوری از دنیا و دوستی با خدا
فضیل بن عیاض گفت: نمی بینی که خداوند چگونه دنیا را از دوستان خویش دور می کند؟ و تلخی گرسنگی و عریانی و نیازمندی به آنها می چشاند؟ همچنان که مادری مهربان، گاهی در قنداق فرزند خویش گیاه «صبر» می پاشد و گاهی «حضحض مکی» و قصد بهبود او را دارد.



***



یک پیراهن دو حکایت
یکی از اهل دل گفت است: یوسف (ع) از آن رو، پیراهن خود را از مصر به کنعان نزد پدرش یعقوب (ع) فرستاد، که غم او با «پیراهن» آغاز شده بود، و همین که چشمش به پیراهن خون آلود افتاد به سختی غمگین شد و یوسف را خواست، تا همان «پیراهن»، که موجب اندوه او شده بود، موجب شادی وی شود.


0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.