کشکول شیخ بهایی 87

18 آذر 1392   saharparsa   گنجینه ادبی, کشکول شیخ بهایی   0 نظر   950 بازدید   |

همه را فریب دادیم مگر سفیان را
منصور _ خلیفه عباسی _ به سفیان ثوری گفت: ای اباعبدالله! چه چیز تو را از آمدن به نزد ما باز می دارد؟ و او در پاسخ گفت: خداوند سبحان ما را از شما بازداشته است که می فرماید: {ولا ترکنوا الی الذین ظلموا فتمسکم النار}
منصور روزی سفیان را به درگاه خویش فرا خوند و به او گفت: آنچه از من خواهی بگو! سفیان گفت: آنچه خواهم برآورده کنی؟ گفت: آری. گفت: خواهم که مرا به درگاه خویش نخوانی تا خود آیم، و چیزی به من ندهی تا از تو خواهم. و از مجلس بیرون رفت. آنگاه منصور گفت: ما مهر خویش در دل دانشمندان افکندیم و پذیرفتند مگر سفیان ثوری.



***


روز قیامت من پارچه فروشم
ابوالشمقمق، شاعری ظریف و مشهور بود که به سبب ژنده پوشی از بیرون آمدن از خانه و ظاهر شدن میان مردم شرم داشت. یکی از دوستانش به قصد تسلی دادن او از بدی حالش گفت: ای ابولشمقمق! تو را بشارت باد! که روایت شده است که برهنگاه در دنیا، در قیامت پوشیده اند و او گفت: اگر راست باشد، به خدا قسم که من در روز رستاخیز بزاز (پارچه فروش) خواهم بود.



***



جستجوی نبود از دست دادن بود
از حکیمی پرسیدند: زهد چیست؟ گفت آن است که در جستجوی نبوده باشی، تا بوده را از دست بدهی.







0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.