جلال آل احمد

آره آقا، پس چی! یکی همین آقازاده که هنوز نیومده آقا. هر روز نیم ساعت تأخیر داره آقا. یکی هم مثل کلاس سه.

- خوب چرا تا حالا پاکش نکردی؟

- به! آخه آدم درد دلشو واسه‌ی کی بگه؟ آخه آقا در میان تو روی آدم می‌گند جاسوس، مأمور! باهاش حرفم شده آقا. کتک و کتک‌کاری!

و بعد یک سخنرانی که چه طور مدرسه را خراب کرده‌اند و اعتماد اهل محله را چه طور از بین برده‌اند که نه انجمنی، نه کمکی به بی‌بضاعت‌ها؛ و از این حرف ها.

بعد از سخنرانی آقای ناظم دستمالم را دادم که آن عکس‌ها را پاک کند و بعد هم راه افتادم که بروم سراغ اتاق خودم. در اتاقم را که باز کردم، داشتم دماغم با بوی خاک نم کشیده‌اش اخت می‌کرد که آخرین معلم هم آمد. آمدم توی ایوان و با صدای بلند، جوری که در تمام مدرسه بشنوند، ناظم را صدا زدم و گفتم با قلم قرمز برای آقا یک ساعت تأخیر بگذارند.

روز سوم باز اول وقت مدرسه بودم. هنوز از پشت دیوار نپیچیده بودم که صدای سوز و بریز بچه‌ها به پیشبازم آمد. تند کردم. پنج تا از بچه‌ها توی ایوان به خودشان می‌پیچیدند و ناظم ترکه‌ای به دست داشت و به نوبت به کف دست‌شان می‌زد. بچه‌ها التماس می‌کردند؛ گریه می‌کردند؛ اما دستشان را هم دراز می‌کردند. نزدیک بود داد بزنم یا با لگد بزنم و ناظم را پرت کنم آن طرف. پشتش به من بود و من را نمی‌دید. ناگهان زمزمه‌ای توی صف‌ها افتاد که یک مرتبه مرا به صرافت انداخت که در مقام مدیریت مدرسه، به سختی می‌شود ناظم را کتک زد. این بود که خشمم را فرو خوردم و آرام از پله‌ها رفتم بالا. ناظم، تازه متوجه من شده بود در همین حین دخالتم را کردم و خواهش کردم این بار همه‌شان را به من ببخشند.

نمی‌دانم چه کار خطایی از آنها سر زده بود که ناظم را تا این حد عصبانی کرده بود. بچه‌ها سکسکه‌کنان رفتند توی صف‌ها و بعد زنگ را زدند و صف‌ها رفتند به کلاس‌ها و دنبالشان هم معلم‌ها که همه سر وقت حاضر بودند. نگاهی به ناظم انداختم که تازه حالش سر جا آمده بود و گفتم در آن حالی که داشت، ممکن بود گردن یک کدامشان را بشکند. که مرتبه براق شد:

- اگه یک روز جلوشونو نگیرید سوارتون می‌شند آقا. نمی‌دونید چه قاطرهای چموشی شده‌اند آقا.

مثل بچه مدرسه‌ای‌ها آقا آقا می‌کرد. موضوع را برگرداندم و احوال مادرش را پرسیدم. خنده، صورتش را از هم باز کرد و صدا زد فراش برایش آب بیاورد. یادم هست آن روز نیم ساعتی برای آقای ناظم صحبت کردم. پیرانه. و او جوان بود و زود می‌شد رامش کرد. بعد ازش خواستم که ترکه‌ها را بشکند و آن وقت من رفتم سراغ اتاق خودم.

در همان هفته‌ی اول به کارها وارد شدم. فردای زمستان و نه تا بخاری زغال سنگی و روزی چهار بار آب آوردن و آب و جاروی اتاق‌ها با یک فراش جور در نمی‌آید. یک فراش دیگر از اداره ی فرهنگ خواستم که هر روز منتظر ورودش بودیم. بعد از ظهرها را نمی‌رفتم. روزهای اول با دست و دل لرزان، ولی سه چهار روزه جرأت پیدا کردم. احساس می‌کردم که مدرسه زیاد هم محض خاطر من نمی‌گردد. کلاس اول هم یکسره بود و به خاطر بچه‌های جغله دلهره‌ای نداشتم. در بیابان‌های اطراف مدرسه هم ماشینی آمد و رفت نداشت و گرچه پست و بلند بود اما به هر صورت از حیاط مدرسه که بزرگ‌تر بود. معلم ها هم، هر بعد از ظهری دو تاشان به نوبت می‌رفتند یک جوری باهم کنار آمده بودند. و ترسی هم از این نبود که بچه‌ها از علم و فرهنگ ثقل سرد بکنند. یک روز هم بازرس آمد و نیم ساعتی پیزر لای پالان هم گذاشتیم و چای و احترامات متقابل! و در دفتر بازرسی تصدیق کرد که مدرسه «با وجود عدم وسایل» بسیار خوب اداره می‌شود.

بچه‌ها مدام در مدرسه زمین می‌خوردند، بازی می‌کردند، زمین می‌خوردند. مثل اینکه تاتوله خورده بودند. ساده‌ترین شکل بازی‌هایشان در ربع ساعت‌های تفریح، دعوا بود. فکر می‌کردم علت این همه زمین خوردن شاید این باشد که بیش‌ترشان کفش حسابی ندارند. آن‌ها هم که داشتند، بچه‌ننه بودند و بلد نبودند بدوند و حتی راه بروند. این بود که روزی دو سه بار، دست و پایی خراش بر می‌داشت. پرونده‌ی برق و تلفن مدرسه را از بایگانی بسیار محقر مدرسه بیرون کشیده بودم و خوانده بودم. اگر یک خرده می‌دویدی تا دو سه سال دیگر هم برق مدرسه درست می‌شد و هم تلفنش. دوباره سری به اداره ساختمان زدم و موضوع را تازه کردم و به رفقایی که دورادور در اداره‌ی برق و تلفن داشتم، یکی دو بار رو انداختم که اول خیال می‌کردند کار خودم را می‌خواهم به اسم مدرسه راه بیندازم و ناچار رها کردم. این قدر بود که ادای وظیفه‌ای می‌کرد. مدرسه آب نداشت. نه آب خوراکی و نه آب جاری. با هرزاب بهاره، آب انبار زیر حوض را می‌انباشتند که تلمبه‌ای سرش بود و حوض را با همان پر می‌کردند و خود بچه‌ها. اما برای آب خوردن دو تا منبع صد لیتری داشتیم از آهن سفید که مثل امامزاده‌ای یا سقاخانه‌ای دو قلو، روی چهار پایه کنار حیاط بود و روزی دو بار پر و خالی می‌شد. این آب را از همان باغی می‌آوردیم که ردیف کاج‌هایش روی آسمان، لکه‌ی دراز سیاه انداخته بود. البته فراش می‌آورد. با یک سطل بزرگ و یک آب‌پاش که سوراخ بود و تا به مدرسه می‌رسید، نصف شده بود. هر دو را از جیب خودم دادم تعمیر کردند.

یک روز هم مالک مدرسه آمد. پیرمردی موقر و سنگین که خیال می‌کرد برای سرکشی به خانه‌ی مستأجرنشینش آمده. از در وارد نشده فریادش بلند شد و فحش را کشید به فراش و به فرهنگ که چرا بچه‌ها دیوار مدرسه را با زغال سیاه کرده‌اند واز همین توپ و تشرش شناختمش. کلی با او صحبت کردیم البته او دو برابر سن من را داشت. برایش چای هم آوردیم و با معلم‌ها آشنا شد و قول‌ها داد و رفت. کنه‌ای بود. درست یک پیرمرد. یک ساعت و نیم درست نشست. ماهی یک بار هم این برنامه را داشتند که بایست پیه‌اش را به تن می‌مالیدم.

اما معلم‌ها. هر کدام یک ابلاغ بیست و چهار ساعته در دست داشتند، ولی در برنامه به هر کدام‌شان بیست ساعت درس بیشتر نرسیده بود. کم کم قرار شد که یک معلم از فرهنگ بخواهیم و به هر کدام‌شان هجده ساعت درس بدهیم، به شرط آن‌که هیچ بعد از ظهری مدرسه تعطیل نباشد. حتی آن که دانشگاه می‌رفت می‌توانست با هفته‌ای هجده ساعت درس بسازد. و دشوارترین کار همین بود که با کدخدامنشی حل شد و من یک معلم دیگر از فرهنگ خواستم.

اواخر هفته‌ی دوم، فراش جدید آمد. مرد پنجاه ساله‌ای باریک و زبر و زرنگ که شب‌کلاه می‌گذاشت و لباس آبی می‌پوشید و تسبیح می‌گرداند و از هر کاری سر رشته داشت. آب خوردن را نوبتی می‌آوردند. مدرسه تر و تمیز شد و رونقی گرفت. فراش جدید سرش توی حساب بود. هر دو مستخدم با هم تمام بخاری‌ها را راه انداختند و یک کارگر هم برای کمک به آن‌ها آمد. فراش قدیمی را چهار روز پشت سر هم، سر ظهر می‌فرستادیم اداره‌ی فرهنگ و هر آن منتظر زغال بودیم. هنوز یک هفته از آمدن فراش جدید نگذشته بود که صدای همه‌ی معلم‌ها در آمده بود. نه به هیچ کدامشان سلام می‌کرد و نه به دنبال خرده فرمایش‌هایشان می‌رفت. درست است که به من سلام می‌کرد، اما معلم‌ها هم، لابد هر کدام در حدود من صاحب فضایل و عنوان و معلومات بودند که از یک فراش مدرسه توقع سلام داشته باشند. اما انگار نه انگار.

بدتر از همه این که سر خر معلم‌ها بود. من که از همان اول، خرجم را سوا کرده بودم و آن‌ها را آزاد گذاشته بودم که در مواقع بیکاری در دفتر را روی خودشان ببندند و هر چه می‌خواهند بگویند و هر کاری می‌خواهند بکنند. اما او در فاصله‌ی ساعات درس، همچه که معلم‌ها می‌آمدند، می‌آمد توی دفتر و همین طوری گوشه‌ی اتاق می‌ایستاد و معلم‌ها کلافه می‌شدند. نه می‌توانستند شلکلک‌های معلمی‌شان را در حضور او کنار بگذارند و نه جرأت می‌کردند به او چیزی بگویند. بدزبان بود و از عهده‌ی همه‌شان بر می‌آمد. یکی دوبار دنبال نخود سیاه فرستاده بودندش. اما زرنگ بود و فوری کار را انجام می‌داد و بر می‌گشت. حسابی موی دماغ شده بود. ده سال تجربه این حداقل را به من آموخته بود که اگر معلم‌ها در ربع ساعت‌های تفریح نتوانند بخندند، سر کلاس، بچه‌های مردم را کتک خواهند زد. این بود که دخالت کردم. یک روز فراش جدید را صدا زدم. اول حال و احوالپرسی و بعد چند سال سابقه دارد و چند تا بچه و چه قدر می‌گیرد... که قضیه حل شد. سی صد و خرده‌ای حقوق می‌گرفت. با بیست و پنج سال سابقه. کار از همین جا خراب بود. پیدا بود که معلم‌ها حق دارند او را غریبه بدانند. نه دیپلمی، نه کاغذپاره‌ای، هر چه باشد یک فراش که بیشتر نبود! و تازه قلدر هم بود و حق هم داشت. اول به اشاره و کنایه و بعد با صراحت بهش فهماندم که گر چه معلم جماعت اجر دنیایی ندارد، اما از او که آدم متدین و فهمیده‌ای است بعید است و از این حرف‌ها... که یک مرتبه پرید توی حرفم که:

- ای آقا! چه می‌فرمایید؟ شما نه خودتون این کاره‌اید و نه اینارو می‌شناسید. امروز می‌خواند سیگار براشون بخرم، فردا می‌فرستنم سراغ عرق. من این‌ها رو می‌شناسم.

راست می‌گفت. زودتر از همه، او دندان‌های مرا شمرده بود. فهمیده بود که در مدرسه هیچ‌کاره‌ام. می‌خواستم کوتاه بیایم، ولی مدیر مدرسه بودن و در مقابل یک فراش پررو ساکت ماندن!... که خر خر کامیون زغال به دادم رسید. ترمز که کرد و صدا خوابید گفتم:

- این حرف‌ها قباحت داره. معلم جماعت کجا پولش به عرق می‌رسه؟ حالا بدو زغال آورده‌اند.

و همین طور که داشت بیرون می‌رفت، افزودم:

- دو روز دیگه که محتاجت شدند و ازت قرض خواستند با هم رفیق می‌شید


ادامه دارد...



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.