جلال آل احمد

و آمدم توی ایوان. در بزرگ آهنی مدرسه را باز کرده بودند و کامیون آمده بود تو و داشتند بارش را جلوی انبار ته حیاط خالی می‌کردند و راننده، کاغذی به دست ناظم داد که نگاهی به آن انداخت و مرا نشان داد که در ایوان بالا ایستاده بودم و فرستادش بالا. کاغذش را با سلام به دستم داد. بیجک زغال بود. رسید رسمی اداره‌ی فرهنگ بود در سه نسخه و روی آن ورقه‌ی ماشین شده‌ی «باسکول» که می‌گفت کامیون و محتویاتش جمعاً دوازده خروار است. اما رسیدهای رسمی اداری فرهنگ ساکت بودند. جای مقدار زغالی که تحویل مدرسه داده شده بود، در هر سه نسخه خالی بود. پیدا بود که تحویل گیرنده باید پرشان کند. همین کار را کردم. اوراق را بردم توی اتاق و با خودنویسم عدد را روی هر سه ورق نوشتم و امضا کردم و به دست راننده دادم که راه افتاد و از همان بالا به ناظم گفتم:

- اگر مهر هم بایست زد، خودت بزن بابا.

و رفتم سراغ کارم که ناگهان در باز شد و ناظم آمد تو؛ بیجک زغال دستش بود و:

- مگه نفهمیدین آقا؟ مخصوصاً جاش رو خالی گذاشته بودند آقا...

نفهمیده بودم. اما اگر هم فهمیده بودم، فرقی نمی‌کرد و به هر صورت از چنین کودنی نا به هنگام از جا در رفتم و به شدت گفتم:

- خوب؟

- هیچ چی آقا.... رسم‌شون همینه آقا. اگه باهاشون کنار نیایید کارمونو لنگ می‌گذارند آقا...

که از جا در رفتم. به چنین صراحتی مرا که مدیر مدرسه بودم در معامله شرکت می‌داد. و فریاد زدم:

- عجب! حالا سرکار برای من تکلیف هم معین می‌کنید؟... خاک بر سر این فرهنگ با مدیرش که من باشم! برو ورقه رو بده دست‌شون، گورشون رو گم کنند. پدر سوخته‌ها...

چنان فریاد زده بودم که هیچ کس در مدرسه انتظار نداشت. مدیر سر به زیر و پا به راهی بودم که از همه خواهش می‌کردم و حالا ناظم مدرسه، داشت به من یاد می‌داد که به جای نه خروار زغال مثلا هجده خروار تحویل بگیرم و بعد با اداره‌ی فرهنگ کنار بیایم. هی هی!.... تا ظهر هیچ کاری نتوانستم بکنم، جز این‌که چند بار متن استعفانامه‌ام را بنویسم و پاره کنم... قدم اول را این جور جلوی پای آدم می‌گذارند.

بارندگی که شروع شد دستور دادم بخاری‌ها را از هفت صبح بسوزانند. بچه‌ها همیشه زود می‌آمدند. حتی روزهای بارانی. مثل این‌که اول آفتاب از خانه بیرون‌شان می‌کنند. یا ناهارنخورده. خیلی سعی کردم یک روز زودتر از بچه‌ها مدرسه باشم. اما عاقبت نشد که مدرسه را خالی از نفسِ به علم‌آلوده‌ی بچه‌ها استنشاق کنم. از راه که می‌رسیدند دور بخاری جمع می‌شدند و گیوه‌هاشان را خشک می‌کردند. و خیلی زود فهمیدم که ظهر در مدرسه ماندن هم مسأله کفش بود. هر که داشت نمی‌ماند.این قاعده در مورد معلم‌ها هم صدق می‌کرد اقلاً یک پول واکس جلو بودند. وقتی که باران می‌بارید تمام کوهپایه و بدتر از آن تمام حیاط مدرسه گل می‌شد. بازی و دویدن متوقف شده بود. مدرسه سوت و کور بود. این جا هم مسأله کفش بود. چشم اغلبشان هم قرمز بود. پیدا بود باز آن روز صبح یک فصل گریه کرده‌اند و در خانه‌شان علم صراطی بوده است.

مدرسه داشت تخته می‌شد. عده‌ی غایب‌های صبح ده برابر شده بود و ساعت اول هیچ معلمی نمی‌توانست درس بدهد. دست‌های ورم‌کرده و سرمازده کار نمی‌کرد. حتی معلم کلاس اولمان هم می‌دانست که فرهنگ و معلومات مدارس ما صرفاً تابع تمرین است. مشق و تمرین. ده بار بیست بار. دست یخ‌کرده بیل و رنده را هم نمی‌تواند به کار بگیرد که خیلی هم زمخت‌اند و دست پر کن. این بود که به فکر افتادیم. فراش جدید واردتر از همه‌ی ما بود. یک روز در اتاق دفتر، شورامانندی داشتیم که البته او هم بود. خودش را کم‌کم تحمیل کرده بود. گفت حاضر است یکی از دُم‌کلفت‌های همسایه‌ی مدرسه را وادارد که شن برایمان بفرستد به شرط آن که ما هم برویم و از انجمن محلی برای بچه‌ها کفش و لباس بخواهیم. قرار شد خودش قضیه را دنبال کند که هفته‌ی آینده جلسه‌شان کجاست و حتی بخواهد که دعوت‌مانندی از ما بکنند. دو روز بعد سه تا کامیون شن آمد. دوتایش را توی حیاط مدرسه، خالی کردیم و سومی را دم در مدرسه، و خود بچه‌ها نیم ساعته پهنش کردند. با پا و بیل و هر چه که به دست می‌رسید.

عصر همان روز ما را به انجمن دعوت کردند. خود من و ناظم باید می‌رفتیم. معلم کلاس چهارم را هم با خودمان بردیم. خانه‌ای که محل جلسه‌ی آن شب انجمن بود، درست مثل مدرسه، دور افتاده و تنها بود. قالی‌ها و کناره‌ها را به فرهنگ می‌آلودیم و می‌رفتیم. مثل این‌که سه تا سه تا روی هم انداخته بودند. اولی که کثیف شد دومی. به بالا که رسیدیم یک حاجی آقا در حال نماز خواندن بود. و صاحب‌خانه با لهجه‌ی غلیظ یزدی به استقبال‌مان آمد. همراهانم را معرفی کردم و لابد خودش فهمید مدیر کیست. برای ما چای آوردند. سیگارم را چاق کردم و با صاحب‌خانه از قالی‌هایش حرف زدیم. ناظم به بچه‌هایی می‌ماند که در مجلس بزرگترها خوابشان می‌گیرد و دل‌شان هم نمی‌خواست دست به سر شوند. سر اعضای انجمن باز شده بود. حاجی آقا صندوقدار بود. من و ناظم عین دو طفلان مسلم بودیم و معلم کلاس چهارم عین خولی وسطمان نشسته. اغلب اعضای انجمن به زبان محلی صحبت می‌کردند و رفتار ناشی داشتند. حتی یک کدامشان نمی‌دانستند که دست و پاهای خود را چه جور ضبط و ربط کنند. بلند بلند حرف می‌زدند. درست مثل این‌که وزارتخانه‌ی دواب سه تا حیوان تازه برای باغ وحش محله‌شان وارد کرده. جلسه که رسمی شد، صاحبخانه معرفی‌مان کرد و شروع کردند. مدام از خودشان صحبت می‌کردند از این‌که دزد دیشب فلان جا را گرفته و باید درخواست پاسبان شبانه کنیم و...

همین طور یک ساعت حرف زدند و به مهام امور رسیدگی کردند و من و معلم کلاس چهارم سیگار کشیدیم. انگار نه انگار که ما هم بودیم. نوکرشان که آمد استکان‌ها را جمع کند، چیزی روی جلد اشنو نوشتم و برای صاحبخانه فرستادم که یک مرتبه به صرافت ما افتاد و اجازه خواست و:

- آقایان عرضی دارند. بهتر است کارهای خودمان را بگذاریم برای بعد.

مثلاً می‌خواست بفهماند که نباید همه‌ی حرف‌ها را در حضور ما زده باشند. و اجازه دادند معلم کلاس چهار شروع کرد به نطق و او هم شروع کرد که هر چه باشد ما زیر سایه‌ی آقایانیم و خوش‌آیند نیست که بچه‌هایی باشند که نه لباس داشته باشند و نه کفش درست و حسابی و از این حرف‌ها و مدام حرف می‌زد. ناظم هم از چُرت در آمد چیزهایی را که از حفظ کرده بود گفت و التماس دعا و کار را خراب کرد.تشری به ناظم زدم که گدابازی را بگذارد کنار و حالی‌شان کردم که صحبت از تقاضا نیست و گدایی. بلکه مدرسه دور افتاده است و مستراح بی در و پیکر و از این اباطیل... چه خوب شد که عصبانی نشدم. و قرار شد که پنج نفرشان فردا عصر بیایند که مدرسه را وارسی کنند و تشکر و اظهار خوشحالی و در آمدیم.

در تاریکی بیابان هفت تا سواری پشت در خانه ردیف بودند و راننده‌ها توی یکی از آن‌ها جمع شده بودند و اسرار ارباب‌هاشان را به هم می‌گفتند. در این حین من مدام به خودم می‌گفتم من چرا رفتم؟ به من چه؟ مگر من در بی کفش و کلاهی‌شان مقصر بودم؟ می‌بینی احمق؟ مدیر مدرسه هم که باشی باید شخصیت و غرورت را لای زرورق بپیچی و طاق کلاهت بگذاری که اقلاً نپوسد. حتی اگر بخواهی یک معلم کوفتی باشی، نه چرا دور می‌زنی؟ حتی اگر یک فراش ماهی نود تومانی باشی، باید تا خرخره توی لجن فرو بروی.در همین حین که من در فکر بودم ناظم گفت:

- دیدید آقا چه طور باهامون رفتار کردند؟ با یکی از قالی‌هاشون آقا تمام مدرسه رو می‌خرید.

گفتم:

- تا سر و کارت با الف.ب است به‌پا قیاس نکنی. خودخوری می‌آره.

و معلم کلاس چهار گفت:

- اگه فحشمون هم می‌دادند من باز هم راضی بودم، باید واقع‌بین بود. خدا کنه پشیمون نشند.

بعد هم مدتی درد دل کردیم و تا اتوبوس برسد و سوار بشیم، معلوم شد که معلم کلاس چهار با زنش متارکه کرده و مادر ناظم را سرطانی تشخیص دادند. و بعد هم شب بخیر...

دو روز تمام مدرسه نرفتم. خجالت می‌کشیدم توی صورت یک کدام‌شان نگاه کنم. و در همین دو روز حاجی آقا با دو نفر آمده بودند، مدرسه را وارسی و صورت‌برداری و ناظم می‌گفت که حتی بچه‌هایی هم که کفش و کلاهی داشتند پاره و پوره آمده بودند. و برای بچه‌ها کفش و لباس خریدند. روزهای بعد احساس کردم زن‌هایی که سر راهم لب جوی آب ظرف می‌شستند، سلام می‌کنند و یک بار هم دعای خیر یکی‌شان را از عقب سر شنیدم.اما چنان از خودم بدم آمده بود که رغبتم نمی‌شد به کفش و لباس‌هاشان نگاه کنم. قربان همان گیوه‌های پاره! بله، نان گدایی فرهنگ را نو نوار کرده بود.

تازه از دردسرهای اول کار مدرسه فارغ شده بودم که شنیدم که یک روز صبح، یکی از اولیای اطفال آمد. بعد از سلام و احوالپرسی دست کرد توی جیبش و شش تا عکس در آورد، گذاشت روی میزم. شش تا عکس زن لخت. لخت لخت و هر کدام به یک حالت. یعنی چه؟ نگاه تندی به او کردم. آدم مرتبی بود. اداری مانند. کسر شأن خودم می‌دانستم که این گوشه‌ی از زندگی را طبق دستور عکاس‌باشی فلان جنده‌خانه‌ی بندری ببینم. اما حالا یک مرد اتو کشیده‌ی مرتب آمده بود و شش تا از همین عکس‌ها را روی میزم پهن کرده بود و به انتظار آن که وقاحت عکس‌ها چشم‌هایم را پر کند داشت سیگار چاق می‌کرد.

حسابی غافلگیر شده بودم... حتماً تا هر شش تای عکس‌ها را ببینم، بیش از یک دقیقه طول کشید. همه از یک نفر بود. به این فکر گریختم که الان هزار ها یا میلیون ها نسخه‌ی آن، توی جیب چه جور آدم‌هایی است و در کجاها و چه قدر خوب بود که همه‌ی این آدم‌ها را می‌شناختم یا می‌دیدم. بیش ازین نمی‌شد گریخت. یارو به تمام وزنه وقاحتش، جلوی رویم نشسته بود. سیگاری آتش زدم و چشم به او دوختم. کلافه بود و پیدا بود برای کتک‌کاری هم آماده باشد. سرخ شده بود و داشت در دود سیگارش تکیه‌گاهی برای جسارتی که می‌خواست به خرج بدهد می‌جست. عکس‌ها را با یک ورقه از اباطیلی که همان روز سیاه کرده بودم، پوشاندم و بعد با لحنی که دعوا را با آن شروع می‌کنند؛ پرسیدم:

- خوب، غرض؟

و صدایم توی اتاق پیچید. حرکتی از روی بیچارگی به خودش داد و همه‌ی جسارت‌ها را با دستش توی جیبش کرد و آرام‌تر از آن چیزی که با خودش تو آورده بود، گفت:

- چه عرض کنم؟... از معلم کلاس پنج تون بپرسید.

که راحت شدم و او شروع کرد به این که «این چه فرهنگی است؟ خراب بشود. پس بچه‌های مردم با چه اطمینانی به مدرسه بیایند؟

و از این حرف‌ها


ادامه دارد...





0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.