جلال آل احمد

خلاصه این آقا معلم کاردستی کلاس پنجم، این عکس‌ها را داده به پسر آقا تا آن‌ها را روی تخته سه لایی بچسباند و دورش را سمباده بکشد و بیاورد. به هر صورت معلم کلاس پنج بی‌گدار به آب زده. و حالا من چه بکنم؟ به او چه جوابی بدهم؟ بگویم معلم را اخراج می‌کنم؟ که نه می‌توانم و نه لزومی دارد. او چه بکند؟ حتماً در این شهر کسی را ندارد که به این عکس‌ها دلخوش کرده. ولی آخر چرا این جور؟ یعنی این قدر احمق است که حتی شاگردهایش را نمی‌شناسد؟... پاشدم ناظم را صدا بزنم که خودش آمده بود بالا، توی ایوان منتظر ایستاده بود. من آخرین کسی بودم که از هر اتفاقی در مدرسه خبردار می‌شدم. حضور این ولی طفل گیجم کرده بود که چنین عکس‌هایی را از توی جیب پسرش، و لابد به همین وقاحتی که آن‌ها را روی میز من ریخت، در آورده بوده. وقتی فهمید هر دو در مانده‌ایم سوار بر اسب شد که اله می‌کنم و بله می‌کنم، در مدرسه را می‌بندم، و از این جفنگیات....

حتماً نمی‌دانست که اگر در هر مدرسه بسته بشود، در یک اداره بسته شده است. اما من تا او بود نمی‌توانستم فکرم را جمع کنم. می‌خواست پسرش را بخواهیم تا شهادت بدهد و چه جانی کندیم تا حالیش کنیم که پسرش هر چه خفت کشیده، بس است و وعده‌ها دادیم که معلمش را دم خورشید کباب کنیم و از نان خوردن بیندازیم. یعنی اول ناظم شروع کرد که از دست او دل پری داشت و من هم دنبالش را گرفتم. برای دک کردن او چاره‌ای جز این نبود. و بعد رفت، ما دو نفری ماندیم با شش تا عکس زن لخت. حواسم که جمع شد به ناظم سپردم صدایش را در نیاورد و یک هفته‌ی تمام مطلب را با عکس‌ها، توی کشوی میزم قفل کردم و بعد پسرک را صدا زدم. نه عزیزدُردانه می‌نمود و نه هیچ جور دیگر. داد می‌زد که از خانواده‌ی عیال‌واری است. کم‌خونی و فقر. دیدم معلمش زیاد هم بد تشخیص نداده. یعنی زیاد بی‌گدار به آب نزده. گفتم:

- خواهر برادر هم داری؟

- آ... آ...آقا داریم آقا.

- چند تا؟

- آ... آقا چهار تا آقا.

- عکس‌ها رو خودت به بابات نشون دادی؟

- نه به خدا آقا... به خدا قسم...

- پس چه طور شد؟

و دیدم از ترس دارد قالب تهی می‌کند. گرچه چوب‌های ناظم شکسته بود، اما ترس او از من که مدیر باشم و از ناظم و از مدرسه و از تنبیه سالم مانده بود.

- نترس بابا. کاریت نداریم. تقصیر آقا معلمه که عکس‌ها رو داده... تو کار بدی نکردی بابا جان. فهمیدی؟ اما می‌خواهم ببینم چه طور شد که عکس‌ها دست بابات افتاد.

- آ.. آ... آخه آقا... آخه...

می‌دانستم که باید کمکش کنم تا به حرف بیاید.

گفتم:

- می‌دونی بابا؟ عکس‌هام چیز بدی نبود. تو خودت فهمیدی چی بود؟

- آخه آقا...نه آقا.... خواهرم آقا... خواهرم می‌گفت...

- خواهرت؟ از تو کوچک‌تره؟

- نه آقا. بزرگ‌تره. می‌گفتش که آقا... می‌گفتش که آقا... هیچ چی سر عکس‌ها دعوامون شد.

دیگر تمام بود. عکس‌ها را به خواهرش نشان داده بود که لای دفترچه پر بوده از عکس آرتیست‌ها. به او پز داده بوده. اما حاضر نبوده، حتی یکی از آن‌ها را به خواهرش بدهد. آدم مورد اعتماد معلم باشد و چنین خبطی بکند؟ و تازه جواب معلم را چه بدهد؟ ناچار خواهر او را لو داده بوده. بعد از او معلم را احضار کردم. علت احضار را می‌دانست. و داد می‌زد که چیزی ندارد بگوید. پس از یک هفته مهلت، هنوز از وقاحتی که من پیدا کرده بودم، تا از آدم خلع سلاح‌شده‌ای مثل او، دست بر ندارم، در تعجب بود. به او سیگار تعارف کردم و این قصه را برایش تعریف کردم که در اوایل تأسیس وزارت معارف، یک روز به وزیر خبر می‌دهند که فلان معلم با فلان بچه روابطی دارد. وزیر فوراً او را می‌خواهد و حال و احوال او را می‌پرسد و این‌که چرا تا به حال زن نگرفته و ناچار تقصیر گردن بی‌پولی می‌افتد و دستور که فلان قدر به او کمک کنند تا عروسی راه بیندازد و خود او هم دعوت بشود و قضیه به همین سادگی تمام می‌شود. و بعد گفتم که خیلی جوان‌ها هستند که نمی‌توانند زن بگیرند و وزرای فرهنگ هم این روزها گرفتار مصاحبه‌های روزنامه‌ای و رادیویی هستند. اما در نجیب‌خانه‌ها که باز است و ازین مزخرفات... و هم‌دردی و نگذاشتم یک کلمه حرف بزند. بعد هم عکس را که توی پاکت گذاشته بودم، به دستش دادم و وقاحت را با این جمله به حد اعلا رساندم که:

- اگر به تخته نچسبونید، ضررشون کم‌تره.

تا حقوقم به لیست اداره‌ی فرهنگ برسه، سه ماه طول کشید. فرهنگی‌های گداگشنه و خزانه‌ی خالی و دست‌های از پا درازتر! اما خوبیش این بود که در مدرسه‌ی ما فراش جدیدمان پولدار بود و به همه‌شان قرض داد. کم کم بانک مدرسه شده بود. از سیصد و خرده‌ای تومان که می‌گرفت، پنجاه تومان را هم خرج نمی‌کرد. نه سیگار می‌کشید و نه اهل سینما بود و نه برج دیگری داشت. از این گذشته، باغبان یکی از دم‌کلفت‌های همان اطراف بود و باغی و دستگاهی و سور و ساتی و لابد آشپزخانه‌ی مرتبی. خیلی زود معلم‌ها فهمیدند که یک فراش پولدار خیلی بیش‌تر به درد می‌خورد تا یک مدیر بی‌بو و خاصیت.

این از معلم‌ها. حقوق مرا هم هنوز از مرکز می‌دادند. با حقوق ماه بعد هم اسم مرا هم به لیست اداره منتقل کردند. درین مدت خودم برای خودم ورقه انجام کار می‌نوشتم و امضا می‌کردم و می‌رفتم از مدرسه‌ای که قبلاً در آن درس می‌دادم، حقوقم را می‌گرفتم. سر و صدای حقوق که بلند می‌شد معلم‌ها مرتب می‌شدند و کلاس ماهی سه چهار روز کاملاً دایر بود. تا ورقه‌ی انجام کار به دستشان بدهم. غیر از همان یک بار - در اوایل کار- که برای معلم حساب پنج و شش قرمز توی دفتر گذاشتیم، دیگر با مداد قرمز کاری نداشتیم و خیال همه‌شان راحت بود. وقتی برای گرفتن حقوقم به اداره رفتم، چنان شلوغی بود که به خودم گفتم کاش اصلاً حقوقم را منتقل نکرده بودم. نه می‌توانستم سر صف بایستم و نه می‌توانستم از حقوقم بگذرم. تازه مگر مواجب‌بگیر دولت چیزی جز یک انبان گشاده‌ی پای صندوق است؟..... و اگر هم می‌ماندی با آن شلوغی باید تا دو بعداز ظهر سر پا بایستی. همه‌ی جیره‌خوارهای اداره بو برده بودند که مدیرم. و لابد آن‌قدر ساده لوح بودند که فکر کنند روزی گذارشان به مدرسه‌ی ما بیفتد. دنبال سفته‌ها می‌گشتند، به حسابدار قبلی فحش می‌دادند، التماس می‌کردند که این ماه را ندیده بگیرید و همه‌ی حق و حساب‌دان شده بودند و یکی که زودتر از نوبت پولش را می‌گرفت صدای همه در می‌آمد. در لیست مدرسه، بزرگ‌ترین رقم مال من بود. درست مثل بزرگ‌ترین گناه در نامه‌ی عمل. دو برابر فراش جدیدمان حقوق می‌گرفتم. از دیدن رقم‌های مردنی حقوق دیگران چنان خجالت کشیدم که انگار مال آن‌ها را دزدیده‌ام. و تازه خلوت که شد و ده پانزده تا امضا که کردم، صندوق‌دار چشمش به من افتاد و با یک معذرت، شش صد تومان پول دزدی را گذاشت کف دستم... مرده شور!

هنوز برف اول نباریده بود که یک روز عصر، معلم کلاس چهار رفت زیر ماشین. زیر یک سواری. مثل همه‌ی عصرها من مدرسه نبودم. دم غروب بود که فراش قدیمی مدرسه دم در خونه‌مون، خبرش را آورد. که دویدم به طرف لباسم و تا حاضر بشوم، می‌شنیدم که دارد قضیه را برای زنم تعریف می‌کند. ماشین برای یکی از آمریکایی‌ها بوده. باقیش را از خانه که در آمدیم برایم تعریف کرد. گویا یارو خودش پشت فرمون بوده و بعد هم هول شده و در رفته. بچه‌ها خبر را به مدرسه برگردانده‌اند و تا فراش و زنش برسند، جمعیت و پاسبان‌ها سوارش کرده بودند و فرستاده بوده‌اند مریض‌خانه. به اتوبوس که رسیدم، دیدم لاک پشت است. فراش را مرخص کردم و پریدم توی تاکسی. اول رفتم سراغ پاسگاه جدید کلانتری. تعاریف تکه و پاره‌ای از پرونده مطلع بود. اما پرونده تصریحی نداشت که راننده که بوده. اما هیچ کس نمی‌دانست عاقبت چه بلایی بر سر معلم کلاس چهار ما آمده است. کشیک پاسگاه همین قدر مطلع بود که درین جور موارد «طبق جریان اداری» اول می‌روند سرکلانتری، بعد دایره‌ی تصادفات و بعد بیمارستان. اگر آشنا در نمی‌آمدیم، کشیک پاسگاه مسلماً نمی‌گذاشت به پرونده نگاه چپ بکنم. احساس کردم میان اهل محل کم‌کم دارم سرشناس می‌شوم. و از این احساس خنده‌ام گرفت.

ساعت ۸ دم در بیمارستان بودم، اگر سالم هم بود حتماً یه چیزیش شده بود. همان طور که من یه چیزیم می‌شد. روی در بیمارستان نوشته شده بود: «از ساعت ۷ به بعد ورود ممنوع». در زدم. از پشت در کسی همین آیه را صادر کرد. دیدم فایده ندارد و باید از یک چیزی کمک بگیرم. از قدرتی، از مقامی، از هیکلی، از یک چیزی. صدایم را کلفت کردم و گفتم:«من...» می‌خواستم بگویم من مدیر مدرسه‌ام. ولی فوراً پشیمان شدم. یارو لابد می‌گفت مدیر مدرسه کدام سگی است؟ این بود با کمی مکث و طمطراق فراوان جمله‌ام را این طور تمام کردم:

- ...بازرس وزارت فرهنگم.

که کلون صدایی کرد و لای در باز شد. یارو با چشم‌هایش سلام کرد. رفتم تو و با همان صدا پرسیدم:

- این معلمه مدرسه که تصادف کرده...

تا آخرش را خواند. یکی را صدا زد و دنبالم فرستاد که طبقه‌ی فلان، اتاق فلان. از حیاط به راهرو و باز به حیاط دیگر که نصفش را برف پوشانده بود و من چنان می‌دویدم که یارو از عقب سرم هن هن می‌کرد. طبقه‌ی اول و دوم و چهارم. چهار تا پله یکی. راهرو تاریک بود و پر از بوهای مخصوص بود. هن هن کنان دری را نشان داد که هل دادم و رفتم تو. بو تندتر بود و تاریکی بیشتر. تالاری بود پر از تخت و جیرجیر کفش و خرخر یک نفر. دور یک تخت چهار نفر ایستاده بودند. حتماً خودش بود. پای تخت که رسیدم، احساس کردم همه‌ی آنچه از خشونت و تظاهر و ابهت به کمک خواسته بودم آب شد و بر سر و صورتم راه افتاد. و این معلم کلاس چهارم مدرسه‌ام بود. سنگین و با شکم بر آمده دراز کشیده بود. خیلی کوتاه‌تر از زمانی که سر پا بود به نظرم آمد. صورت و سینه‌اش از روپوش چرک‌مُرد بیرون بود. صورتش را که شسته بودند کبود کبود بود، درست به رنگ جای سیلی روی صورت بچه‌ها. مرا که دید، لبخند و چه لبخندی! شاید می‌خواست بگوید مدرسه‌ای که مدیرش عصرها سر کار نباشد، باید همین جورها هم باشد. خنده توی صورت او همین طور لرزید و لرزید تا یخ زد.

«آخر چرا تصادف کردی؟...»



ادامه دارد...
0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.