جلال آل احمد

یک روز در حین گزارش دادن، اشاره‌ای کرد به این مطلب که دیروز عصر یکی از بچه‌های کلاس چهار دو تا کله قند به او فروخته است. درست مثل اینکه سر کلاف را به دستم داده باشد پرسیدم:

- چند؟

- دو تومنش دادم آقا.

- زحمت کشیدی. نگفتی از کجا آورده؟

- من که ضامن بهشت و جهنمش نبودم آقا.

بعد پرسیدم:

- چرا به آقای ناظم خبر ندادی؟

می‌دانستم که هم او و هم فراش جدید، ناظم را هووی خودشان می‌دانند و خیلی چیزهاشان از او مخفی بود. این بود که میان من و ناظم خاصه‌خرجی می‌کردند. در جوابم همین طور مردد مانده بود که در باز شد و فراش جدید آمد تو. که:

- اگه خبرش می‌کرد آقا بایست سهمش رو می‌داد...

اخمم را درهم کشیدم و گفتم:

- تو باز رفتی تو کوک مردم! اونم این جوری سر نزده که نمی‌آیند تو اتاق کسی، پیرمرد!

و بعد اسم پسرک را ازشان پرسیدم و حالی‌شان کردم که چندان مهم نیست و فرستادمشان برایم چای بیاورند. بعد کارم را زودتر تمام کردم و رفتم به اتاق دفتر احوالی از مادر ناظم پرسیدم و به هوای ورق زدن پرونده‌ها فهمیدم که پسرک شاگرد دوساله است و پدرش تاجر بازار. بعد برگشتم به اتاقم. یادداشتی برای پدر نوشتم که پس فردا صبح، بیاید مدرسه و دادم دست فراش جدید که خودش برساند و رسیدش را بیاورد.

و پس فردا صبح یارو آمد. باید مدیر مدرسه بود تا دانست که اولیای اطفال چه راحت تن به کوچک‌ترین خرده‌فرمایش‌های مدرسه می‌دهند. حتم دارم که اگر از اجرای ثبت هم دنبال‌شان بفرستی به این زودی‌ها آفتابی نشوند. چهل و پنج ساله مردی بود با یخه‌ی بسته بی‌کراوات و پالتویی که بیش‌تر به قبا می‌ماند. و خجالتی می‌نمود. هنوز ننشسته، پرسیدم:

- شما دو تا زن دارید آقا؟

درباره‌ی پسرش برای خودم پیش‌گویی‌هایی کرده بودم و گفتم این طوری به او رودست می‌زنم. پیدا بود که از سؤالم زیاد یکه نخورده است. گفتم برایش چای آوردند و سیگاری تعارفش کردم که ناشیانه دود کرد از ترس این که مبادا جلویم در بیاید که - به شما چه مربوط است و از این اعتراض‌ها - امانش ندادم و سؤالم را این جور دنبال کردم:

- البته می‌بخشید. چون لابد به همین علت بچه شما دو سال در یک کلاس مانده.

شروع کرده بودم برایش یک میتینگ بدهم که پرید وسط حرفم:

- به سر شما قسم، روزی چهار زار پول تو جیبی داره آقا. پدرسوخته‌ی نمک به حروم...!

حالیش کردم که علت، پول تو جیبی نیست و خواستم که عصبانی نشود و قول گرفتم که اصلاً به روی پسرش هم نیاورد و آن وقت میتینگم را برایش دادم که لابد پسر در خانه مهر و محبتی نمی‌بیند و غیب‌گویی‌های دیگر... تا عاقبت یارو خجالتش ریخت و سرِ درد دلش باز شد که عفریته زن اولش همچه بوده و همچون بوده و پسرش هم به خودش برده و کی طلاقش داده و از زن دومش چند تا بچه دارد و این نره‌خر حالا باید برای خودش نان‌آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچه‌ی خرده‌پا به او نرسد... من هم کلی برایش صحبت کردم. چایی دومش را هم سر کشید و قول‌هایش را که داد و رفت، من به این فکر افتادم که «نکند علمای تعلیم و تربیت هم، همین جورها تخم دوزرده می‌کنند

یک روز صبح که رسیدم، ناظم هنوز نیامده بود. از این اتفاق‌ها کم می‌افتاد. ده دقیقه‌ای از زنگ می‌گذشت و معلم‌ها در دفتر سرگرم اختلاط بودند. خودم هم وقتی معلم بودم به این مرض دچار بودم. اما وقتی مدیر شدم تازه فهمیدم که معلم‌ها چه لذتی می‌برند. حق هم داشتند. آدم وقتی مجبور باشد شکلکی را به صورت بگذارد که نه دیگران از آن می‌خندند و نه خود آدم لذتی می‌برد، پیداست که رفع تکلیف می‌کند. زنگ را گفتم زدند و بچه‌ها سر کلاس رفتند. دو تا از کلاس‌ها بی‌معلم بود. یکی از ششمی‌ها را فرستادم سر کلاس سوم که برای‌شان دیکته بگوید و خودم رفتم سر کلاس چهار. مدیر هم که باشی، باز باید تمرین کنی که مبادا فوت و فن معلمی از یادت برود. در حال صحبت با بچه‌ها بودم که فراش خبر آورد که خانمی توی دفتر منتظرم است. خیال کردم لابد همان زنکه‌ی بیکاره‌ای است که هفته‌ای یک بار به هوای سرکشی، به وضع درس و مشق بچه‌اش سری می‌زند. زن سفیدرویی بود با چشم‌های درشت محزون و موی بور. بیست و پنج ساله هم نمی‌نمود. اما بچه‌اش کلاس سوم بود. روز اول که دیدمش لباس نارنجی به تن داشت و تن بزک کرده بود. از زیارت من خیلی خوشحال شد و از مراتب فضل و ادبم خبر داشت.

خیلی ساده آمده بود تا با دو تا مرد حرفی زده باشد. آن طور که ناظم خبر می‌داد، یک سالی طلاق گرفته بود و روی هم رفته آمد و رفتنش به مدرسه باعث دردسر بود. وسط بیابان و مدرسه‌ای پر از معلم‌های عزب و بی‌دست و پا و یک زن زیبا... ناچار جور در نمی‌آمد. این بود که دفعات بعد دست به سرش می‌کردم، اما از رو نمی‌رفت. سراغ ناظم و اتاق دفتر را می‌گرفت و صبر می‌کرد تا زنگ را بزنند و معلم‌ها جمع بشوند و لابد حرف و سخنی و خنده‌ای و بعد از معلم کلاس سوم سراغ کار و بار و بچه‌اش را می‌گرفت و زنگ بعد را که می‌زدند، خداحافظی می‌کرد و می‌رفت. آزاری نداشت. با چشم‌هایش نفس معلم‌ها را می‌برید. و حالا باز هم همان زن بود و آمده بود و من تا از پلکان پایین بروم در ذهنم جملات زننده‌ای ردیف می‌کردم، تا پایش را از مدرسه ببرد که در را باز کردم و سلام...

عجب! او نبود.دخترک یکی دو ساله‌ایبود با دهان گشاد و موهای زبرش را به زحمت عقب سرش گلوله کرده بود و بفهمی نفهمی دستی توی صورتش برده بود. روی هم رفته زشت نبود. اما داد می‌زد که معلم است. گفتم که مدیر مدرسه‌ام و حکمش را داد دستم که دانشسرا دیده بود و تازه استخدام شده بود. برایمان معلم فرستاده بودند. خواستم بگویم «مگر رئیس فرهنگ نمی‌داند که این جا بیش از حد مرد است» ولی دیدم لزومی ندارد و فکر کردم این هم خودش تنوعی است.

به هر صورت زنی بود و می‌توانست محیط خشن مدرسه را که به طرز ناشیانه‌ای پسرانه بود، لطافتی بدهد و خوش‌آمد گفتم و چای آوردند که نخورد و بردمش کلاس‌های سوم و چهارم را نشانش دادم که هر کدام را مایل است، قبول کند و صحبت از هجده ساعت درس که در انتظار او بود و برگشتیم به دفتر .پرسید غیر از او هم، معلم زن داریم. گفتم:

- متأسفانه راه مدرسه‌ی ما را برای پاشنه‌ی کفش خانم‌ها نساخته‌اند.

که خندید و احساس کردم زورکی می‌خندد. بعد کمی این دست و آن دست کرد و عاقبت:

- آخه من شنیده بودم شما با معلماتون خیلی خوب تا می‌کنید.

صدای جذابی داشت. فکر کردم حیف که این صدا را پای تخته سیاه خراب خواهد کرد. و گفتم:

- اما نه این قدر که مدرسه تعطیل بشود خانم! و لابد به عرض‌تون رسیده که همکارهای شما، خودشون نشسته‌اند و تصمیم گرفته‌اند که هجده ساعت درس بدهند. بنده هیچ‌کاره‌ام.

- اختیار دارید.

و نفهمیدم با این «اختیار دارید» چه می‌خواست بگوید. اما پیدا بود که بحث سر ساعات درس نیست. آناً تصمیم گرفتم، امتحانی بکنم:




ادامه دارد....



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.