جلال آل احمد

 

- این را هم اطلاع داشته باشید که فقط دو تا از معلم‌های ما متأهل‌اند.

که قرمز شد و برای این که کار دیگری نکرده باشد، برخاست و حکمش را از روی میز برداشت. پا به پا می‌شد که دیدم باید به دادش برسم. ساعت را از او پرسیدم. وقت زنگ بود. فراش را صدا کردم که زنگ را بزند و بعد به او گفتم، بهتر است مشورت دیگری هم با رئیس فرهنگ بکند و ما به هر صورت خوشحال خواهیم شد که افتخار همکاری با خانمی مثل ایشان را داشته باشیم و خداحافظ شما. از در دفتر که بیرون رفت، صدای زنگ برخاست و معلم‌ها انگار موشان را آتش زده‌اند، به عجله رسیدند و هر کدام از پشت سر، آن قدر او را پاییدند تا از در بزرگ آهنی مدرسه بیرون رفت.

فردا صبح معلوم شد که ناظم، دنبال کار مادرش بوده است که قرار بود بستری شود، تا جای سرطان گرفته را یک دوره برق بگذارند. کل کار بیمارستان را من به کمک دوستانم انجام دادم و موقع آن رسیده بود که مادرش برود بیمارستان اما وحشتش گرفته بود و حاضر نبود به بیمارستان برود. و ناظم می‌خواست رسماً دخالت کنم و با هم برویم خانه‌شان و با زبان چرب و نرمی که به قول ناظم داشتم مادرش را راضی کنم. چاره‌ای نبود. مدرسه را به معلم‌ها سپردیم و راه افتادیم. بالاخره به خانه‌ی آن‌ها رسیدیم. خانه‌ای بسیار کوچک و اجاره‌ای. مادر با چشم‌های گود نشسته و انگار زغال به صورت مالیده! سیاه نبود اما رنگش چنان تیره بود که وحشتم گرفت. اصلاً صورت نبود. زخم سیاه شده‌ای بود که انگار از جای چشم‌ها و دهان سر باز کرده است. کلی با مادرش صحبت کردم. از پسرش و کلی دروغ و دونگ، و چادرش را روی چارقدش انداختیم و علی... و خلاصه در بیمارستان بستری شدند.

فردا که به مدرسه آمدم، ناظم سرحال بود و پیدا بود که از شر چیزی خلاص شده است و خبر داد که معلم کلاس سه را گرفته‌اند. یک ماه و خرده‌ای می‌شد که مخفی بود و ما ورقه‌ی انجام کارش را به جانشین غیر رسمی‌اش داده بودیم و حقوقش لنگ نشده بود و تا خبر رسمی بشنود و در روزنامه‌ای بیابد و قضیه به اداره‌ی فرهنگ و لیست حقوق بکشد، باز هم می‌دادیم. اما خبر که رسمی شد، جانشین واجد شرایط هم نمی‌توانست بفرستد و باید طبق مقررات رفتار می‌کردیم و بدیش همین بود. کم کم احساس کردم که مدرسه خلوت شده است و کلاس‌ها اغلب اوقات بی‌کارند. جانشین معلم کلاس چهار هنوز سر و صورتی به کارش نداده بود و حالا یک کلاس دیگر هم بی‌معلم شد. این بود که باز هم به سراغ رئیس فرهنگ رفتم. معلوم شد آن دخترک ترسیده و «نرسیده متلک پیچش کرده‌اید» رئیس فرهنگ این طور می‌گفت. و ترجیح داده بود همان زیر نظر خودش دفترداری کند. و بعد قول و قرار و فردا و پس فردا و عاقبت چهار روز دوندگی تا دو تا معلم گرفتم. یکی جوانکی رشتی که گذاشتیمش کلاس چهار و دیگری باز یکی ازین آقاپسرهای بریانتین‌زده که هر روز کراوات عوض می‌کرد، با نقش‌ها و طرح‌های عجیب. عجب فرهنگ را با قرتی‌ها در آمیخته بودند! باداباد. او را هم گذاشتیم سر کلاس سه. اواخر بهمن، یک روز ناظم آمد اتاقم که بودجه‌ی مدرسه را زنده کرده است. گفتم:

- مبارکه، چه قدر گرفتی؟

- هنوز هیچ چی آقا. قراره فردا سر ظهر بیاند این جا آقا و همین جا قالش رو بکنند.

و فردا اصلاً مدرسه نرفتم. حتماً می‌خواست من هم باشم و در بده بستان ماهی پانزده قران، حق نظافت هر اتاق نظارت کنم و از مدیریتم مایه بگذارم تا تنخواه‌گردان مدرسه و حق آب و دیگر پول‌های عقب‌افتاده وصول بشود... فردا سه نفری آمده بودند مدرسه. ناهار هم به خرج ناظم خورده بودند. و قرار دیگری برای یک سور حسابی گذاشته بودند و رفته بودند و ناظم با زبان بی‌زبانی حالیم کرد که این بار حتماً باید باشم و آن طور که می‌گفت، جای شکرش باقی بود که مراعات کرده بودند و حق بوقی نخواسته بودند. اولین باری بود که چنین اهمیتی پیدا می‌کردم. این هم یک مزیت دیگر مدیری مدرسه بود! سی صد تومان از بودجه‌ی دولت بسته به این بود که به فلان مجلس بروی یا نروی. تا سه روز دیگر موعد سور بود، اصلاً یادم نیست چه کردم. اما همه‌اش در این فکر بودم که بروم یا نروم؟ یک بار دیگر استعفانامه‌ام را توی جیبم گذاشتم و بی این که صدایش را در بیاورم، روز سور هم نرفتم.

بعد دیدم این طور که نمی‌شود. گفتم بروم قضایا را برای رئیس فرهنگ بگویم. و رفتم. سلام و احوالپرسی نشستم. اما چه بگویم؟ بگویم چون نمی‌خواستم در خوردن سور شرکت کنم، استعفا می‌دهم؟... دیدم چیزی ندارم که بگویم. و از این گذشته خفت‌آور نبود که به خاطر سیصد تومان جا بزنم و استعفا بدهم؟ و «خداحافظ؛ فقط آمده بودم سلام عرض کنم.» و از این دروغ‌ها و استعفانامه‌ام را توی جوی آب انداختم. اما ناظم؛ یک هفته‌ای مثل سگ بود. عصبانی، پر سر و صدا و شارت و شورت! حتی نرفتم احوال مادرش را بپرسم. یک هفته‌ی تمام می‌رفتم و در اتاقم را می‌بستم و سوراخ‌های گوشم را می‌گرفتم و تا اِز و چِزّ بچه‌ها بخوابد، از این سر تا آن سر اتاق را می‌کوبیدم. ده روز تمام، قلب من و بچه‌ها با هم و به یک اندازه از ترس و وحشت تپید. تا عاقبت پول‌ها وصول شد. منتها به جای سیصد و خرده‌ای، فقط صد و پنجاه تومان. علت هم این بود که در تنظیم صورت حساب‌ها اشتباهاتی رخ داده بود که ناچار اصلاحش کرده بودند!

غیر از آن زنی که هفته‌ای یک بار به مدرسه سری می‌زد، از اولیای اطفال دو سه نفر دیگر هم بودند که مرتب بودند. یکی همان پاسبانی که با کمربند، پاهای پسرش را بست و فلک کرد. یکی هم کارمند پست و تلگرافی بود که ده روزی یک بار می‌آمد و پدر همان بچه‌ی شیطان. و یک استاد نجار که پسرش کلاس اول بود و خودش سواد داشت و به آن می‌بالید و کارآمد می‌نمود. یک مقنی هم بود درشت استخوان و بلندقد که بچه‌اش کلاس سوم بود و هفته‌ای یک بار می‌آمد و همان توی حیاط، ده پانزده دقیقه‌ای با فراش‌ها اختلاط می‌کرد و بی سر و صدا می‌رفت. نه کاری داشت، نه چیزی از آدم می‌خواست و همان طور که آمده بود چند دقیقه‌ای را با فراش صحبت می‌کرد و بعد می رفت. فقط یک روز نمی‌دانم چرا رفته بود بالای دیوار مدرسه. البته اول فکر کردم مأمور اداره برق است ولی بعد متوجه شدم که همان مرد مقنی است. بچه‌ها جیغ و فریاد می‌کردند و من همه‌اش درین فکر بودم که چه طور به سر دیوار رفته است؟ ماحصل داد و فریادش این بود که چرا اسم پسر او را برای گرفتن کفش و لباس به انجمن ندادیم. وقتی به او رسیدم نگاهی به او انداختم و بعد تشری به ناظم و معلم ها زدم که ولش کردند و بچه‌ها رفتند سر کلاس و بعد بی این که نگاهی به او بکنم، گفتم:

- خسته نباشی اوستا.

و همان طور که به طرف دفتر می‌رفتم رو به ناظم و معلم‌ها افزودم:

- لابد جواب درست و حسابی نشنیده که رفته سر دیوار.

که پشت سرم گرپ صدایی آمد و از در دفتر که رفتم تو، او و ناظم با هم وارد شدند. گفتم نشست. و به جای این‌که حرفی بزند به گریه افتاد. هرگز گمان نمی‌کردم از چنان قد و قامتی صدای گریه در بیاید. این بود که از اتاق بیرون آمدم و فراش را صدا زدم که آب برایش بیاورد و حالش که جا آمد، بیاوردش پهلوی من. اما دیگر از او خبری نشد که نشد. نه آن روز و نه هیچ روز دیگر. آن روز چند دقیقه‌ای بعد از شیشه‌ی اتاق خودم دیدمش که دمش را لای پایش گذاشته بود از در مدرسه بیرون می‌رفت و فراش جدید آمد که بله می‌گفتند از پسرش پنج تومان خواسته بودند تا اسمش را برای کفش و لباس به انجمن بدهند. پیدا بود باز توی کوک ناظم رفته است. مرخصش کردم و ناظم را خواستم. معلوم شد می‌خواسته ناظم را بزند. همین جوری و بی‌مقدمه.

اواخر بهمن بود که یکی از روزهای برفی با یکی دیگر از اولیای اطفال آشنا شدم. یارو مرد بسیار کوتاهی بود؛ فرنگ مآب و بزک کرده و اتو کشیده که ننشسته از تحصیلاتش و از سفرهای فرنگش حرف زد. می‌خواست پسرش را آن وقت سال از مدرسه‌ی دیگر به آن جا بیاورد. پسرش از آن بچه‌هایی بود که شیر و مربای صبحانه‌اش را با قربان صدقه توی حلقشان می‌تپانند. کلاس دوم بود و ثلث اول دو تا تجدید آورده بود. می‌گفت در باغ ییلاقی‌اش که نزدیک مدرسه است، باغبانی دارند که پسرش شاگرد ماست و درس‌خوان است و پیدا است که بچه‌ها زیر سایه شما خوب پیشرفت می‌کنند. و از این پیزرها. و حال به خاطر همین بچه، توی این برف و سرما، آمده‌اند ساکن باغ ییلاقی شده‌اند. بلند شدم ناظم را صدا کردم و دست او و بچه‌اش را توی دست ناظم گذاشتم و خداحافظ شما... و نیم ساعت بعد ناظم برگشت که یارو خانه‌ی شهرش را به یک دبیرستان اجاره داده، به ماهی سه هزار و دویست تومان، و التماس دعا داشته، یعنی معلم سرخانه می‌خواسته و حتی بدش نمی‌آمده است که خود مدیر زحمت بکشند و ازین گنده‌گوزی‌ها... احساس کردم که ناظم دهانش آب افتاده است. و من به ناظم حالی کردم خودش برود بهتر است و فقط کاری بکند که نه صدای معلم‌ها در بیاید و نه آخر سال، برای یک معدل ده احتیاجی به من بمیرم و تو بمیری پیدا کند. همان روز عصر ناظم رفته بود و قرار و مدار برای هر روز عصر یک ساعت به ماهی صد و پنجاه تومان.

دیگر دنیا به کام ناظم بود. حال مادرش هم بهتر بود و از بیمارستان مرخصش کرده بودند و به فکر زن گرفتن افتاده بود. و هر روز هم برای یک نفر نقشه می‌کشید حتی برای من هم. یک روز در آمد که چرا ما خودمان «انجمن خانه و مدرسه» نداشته باشیم؟ نشسته بود و حسابش را کرده بود دیده بود که پنجاه شصت نفری از اولیای مدرسه دستشان به دهان‌شان می‌رسد و از آن هم که به پسرش درس خصوصی می‌داد قول مساعد گرفته بود. حالیش کردم که مواظب حرف و سخن اداره‌ای باشد و هر کار دلش می‌خواهد بکند. کاغذ دعوت را هم برایش نوشتم با آب و تاب و خودش برای اداره‌ی فرهنگ، داد ماشین کردند و به وسیله‌ی خود بچه‌ها فرستاد. و جلسه با حضور بیست و چند نفری از اولیای بچه‌ها رسمی شد. خوبیش این بود که پاسبان کشیک پاسگاه هم آمده بود و دم در برای همه، پاشنه‌هایش را به هم می‌کوبید و معلم‌ها گوش تا گوش نشسته بودند و مجلس ابهتی داشت و ناظم، چای و شیرینی تهیه کرده بود و چراغ زنبوری کرایه کرده بود و باران هم گذاشت پشتش و سالون برای اولین بار در عمرش به نوایی رسید.

یک سرهنگ بود که رئیسش کردیم و آن زن را که هفته‌ای یک بار می‌آمد نایب رئیس. آن که ناظم به پسرش درس خصوصی می‌داد نیامده بود. اما پاکت سربسته‌ای به اسم مدیر فرستاده بود که فی‌المجلس بازش کردیم. عذرخواهی از این‌که نتوانسته بود بیاید و وجه ناقابلی جوف پاکت. صد و پنجاه تومان. و پول را روی میز صندوق‌دار گذاشتیم که ضبط و ربط کند. نائب رئیس بزک کرده و معطر شیرینی تعارف می‌کرد و معلم‌ها با هر بار که شیرینی بر می‌داشتند، یک بار تا بناگوش سرخ می‌شدند و فراش‌ها دست به دست چای می‌آوردند.

در فکر بودم که یک مرتبه احساس کردم، سیصد چهارصد تومان پول نقد، روی میز است و هشت صد تومان هم تعهد کرده بودند. پیرزن صندوقدار که کیف پولش را همراهش نیاورده بود ناچار حضار تصویب کردند که پول‌ها فعلاً پیش ناظم باشد. و صورت مجلس مرتب شد و امضاها ردیف پای آن و فردا فهمیدم که ناظم همان شب روی خشت نشسته بوده و به معلم‌ها سور داده بوده است. اولین کاری که کردم رونوشت مجلس آن شب را برای اداره‌ی فرهنگ فرستادم. و بعد همان استاد نجار را صدا کردم و دستور دادم برای مستراح‌ها دو روزه در بسازد که ناظم خیلی به سختی پولش را داد. و بعد در کوچه‌ی مدرسه درخت کاشتیم. تور والیبال را تعویض و تعدادی توپ در اختیار بچه‌ها گذاشتیم برای تمرین در بعد از ظهرها و آمادگی برای مسابقه با دیگر مدارس و در همین حین سر و کله‌ی بازرس تربیت بدنی هم پیدا شد و هر روز سرکشی و بیا و برو. تا یک روز که به مدرسه رسیدم شنیدم که از سالون سر و صدا می‌آید. صدای هالتر بود. ناظم سر خود رفته بود و سرخود دویست سیصد تومان داده بود و هالتر خریده بود و بچه‌های لاغر زیر بار آن گردن خود را خرد می‌کردند. من در این میان حرفی نزدم. می‌توانستم حرفی بزنم؟ من چیکاره بودم؟ اصلاً به من چه ربطی داشت؟ هر کار که دلشان می‌خواهد بکنند. مهم این بود که سالون مدرسه رونقی گرفته بود. ناظم هم راضی بود و معلم‌ها هم. چون نه خبر از حسادتی بود و نه حرف و سخنی پیش آمد. فقط می‌بایست به ناظم سفارش می کردم که فکر فراش‌ها هم باشد.

کم کم خودمان را برای امتحان‌های ثلث دوم آماده می‌کردیم. این بود که اوایل اسفند، یک روز معلم‌ها را صدا زدم و در شورا مانندی که کردیم بی‌مقدمه برایشان داستان یکی از همکاران سابقم را گفتم که هر وقت بیست می‌داد تا دو روز تب داشت. البته معلم‌ها خندیدند. ناچار تشویق شدم و داستان آخوندی را گفتم که در بچگی معلم شرعیاتمان بود و زیر عبایش نمره می‌داد و دستش چنان می‌لرزید که عبا تکان می‌خورد و درست ده دقیقه طول می‌کشید. و تازه چند؟ بهترین شاگردها دوازده. و البته باز هم خندیدند. که این بار کلافه‌ام کرد. و بعد حالیشان کردم که بد نیست در طرح سؤال‌ها مشورت کنیم و از این حرف‌ها...

و از شنبه‌ی بعد، امتحانات شروع شد. درست از نیمه‌ی دوم اسفند. سؤال‌ها را سه نفری می‌دیدیم. خودم با معلم هر کلاس و ناظم. در سالون میزها را چیده بودیم البته از وقتی هالتردار شده بود خیلی زیباتر شده بود. در سالون کاردستی‌های بچه‌ها در همه جا به چشم می‌خورد. هر کسی هر چیزی را به عنوان کاردستی درست کرده بودند و آورده بودند. که برای این کاردستی‌ها چه پول‌ها که خرج نشده بود و چه دست‌ها که نبریده بود و چه دعواها که نشده بود و چه عرق‌ها که ریخته نشده بود. پیش از هر امتحان که می‌شد، خودم یک میتینگ برای بچه‌ها می‌دادم که ترس از معلم و امتحان بی‌جا است و باید اعتماد به نفس داشت و ازین مزخرفات....ولی مگر حرف به گوش کسی می‌رفت؟ از در که وارد می‌شدند، چنان هجومی می‌بردند که نگو! به جاهای دور از نظر. یک بار چنان بود که احساس کردم مثل این‌که از ترس، لذت می‌برند. اگر معلم نبودی یا مدیر، به راحتی می‌توانستی حدس بزنی که کی‌ها با هم قرار و مداری دارند و کدام یک پهلو دست کدام یک خواهد نشست. یکی دو بار کوشیدم بالای دست یکی‌شان بایستم و ببینم چه می‌نویسد. ولی چنان مضطرب می‌شدند و دستشان به لرزه می‌افتاد که از نوشتن باز می‌ماندند. می‌دیدم که این مردان آینده، درین کلاس‌ها و امتحان‌ها آن قدر خواهند ترسید که وقتی دیپلمه بشوند یا لیسانسه، اصلاً آدم نوع جدیدی خواهند شد. آدمی انباشته از وحشت، انبانی از ترس و دلهره. به این ترتیب یک روز بیشتر دوام نیاوردم. چون دیدم نمی‌توانم قلب بچگانه‌ای داشته باشم تا با آن ترس و وحشت بچه‌ها را درک کنم و هم‌دردی نشان بدهم.این جور بود که می‌دیدم که معلم مدرسه هم نمی‌توانم باشم


ادامه دارد....



0
0
0
0 نفر

0 نظر

اطلاعات
برای ارسال نظر، باید در سایت عضو شوید.